خداحافظ


نمی دانم چرا دیگر حرفم نمی آید، سکوت در جانم رخنه کرده، امیدهایم مرده، دیگر شاید وقتی نباشد، شاید هم وقتی دیگر بیایم، تا وقتی دیگر می روم، می روم پشت آن کوه سکوتی که ارامش در آن خانه دارد. 

یک روز یا مرگ باید صفحه آدم را ببندد یا خودش. من آنچه می اندیشم نیستم پس مردم. همه عمرم با خودم صادق بودم همه عمرم در جستجوی حقیقت و دیر یافتمش و دیر فهمیدمش حالا دیگر تکاپویی در من زنده نیست که بخوانم یا بگویم، دنیا با من آن کرد که خواست و به من آن داد که خواست و من آنچون کردم که خواست. من تجسم آنچه می خواستم نیستم پس مردم. همیشه فکر می کردم بهترین راه موفقیت تلاش است، همیشه تلاش کردم از بدو تولد، ولی تلاشهایم تنها موجب ابقای تنفس و بلع و دفع و ارضای نیازهای روحی و جسمی شده، وقتی می بینم مردمان را در کاسه تلاشهایشان نمی سنجند و بواسطه آنچه از خودشان نیست و به آنها آویزان است مثل ملک و مقام و قدرت می سنجند. شاید هم فقط خسته شدم همین.


بدرود... تا سکوتی دیگر

آنهایی که می مانند و نمی روند.

بعضی وقتها وقتی یک نفر می رود تازه می فهمیم که بوده، وقتی هست آنقدر بودنش فراگیر است که حس نمی کنیم هست راجع به فریدون می گویم، کسی که هرچه از رفتنش می گذرد بیشتر می فهمیمش، بیشتر غصه میخوریم. بیشتر نبودش را حس میکنیم اما وقتی خیلی می گذرد آنوقت تازه می فهمیم تمام این سالها او بود، هیچ کجا نرفته بود، اصلا نمی شد که برود، نمی توانست برود، تازه می فهمیم ما نبودیم ، ما جامانده بودیم.

"آتش جاویدان"

ای زاده خزان، پائیز فصل من است

تو که "مرده و زنده" ات وطن است

چقدر فریاد زدی روی صحن زمان

که نمایندگان خدا ، زمین گرد است

و توبه نکردی از اهانت به درازی زمین

و سوختی در آتش جهل دوران سیاه

من امروز به تو میگویم که ای عاشق

نیستنت ریشه داد و سکوتت شنیده شده

نبودنت دوباره در جان مردمان زنده شده

تو نیستی و هنوز پائیزت هست

و هنوز دفتر شعرهای دیروزت هست

تو نیستی تا ببینی که فروغ جوانه زده

و در سایه آرزوهای رفته به باد 

هنوز حجم سنگین "سکوت"، پیروز است

تونیستی تا ببینی که در پائیز 

میوه می دهد هنوز درخت انار

تو نیستی که ببینی ولی بدان که هنوز

شکایت از جغدهای شوم شب افروز است

دگر از آنهایی که تورا برنتابیدند خسته نباش 

بدان که نام تو بر قلب حوادث زمانه حک شده است

همان روشنی که میخواستی برای کور ذهنان

کنون به نور چشم باز جوانان بدل شده است

نمی دانم این وسعت کدام پایان است 

که بیدار گشته آتشی خفته

به تازگی  فهمیده اند کوردلان و دیرفهمان

که شعاع فرارشان همان زمین دوار است

تو ای شعله روشن همیشه بهار، کنون بخواب 

که خواب، امروز عین بیداریست

کنون بدان که سکوت عین فریاد است

غروب، "سپیده صبح همیشه بیدار است"



لبوی شیرین

سوز سرد توی شقیقه ام می زد از زیر هد بند پیشانی ام را می سوزاند. تلخی دود گلویم را قلقلک می داد ماسک را با دستم چسباندم دور دهنم که نفس بکشم. بوی گند سرب و گوگرد از فیلتر ماسک رد می شد و تا خود سلولهای خاکستری مخم تیر می کشید. بین جمعیت بی هدف بی خیال دست و پا می زدم . چرخ لبویی را که دیدم خودم را پرت کردم جلویش :آقا یه ظرف لبو بده. لبوی داغ دهانم را می سوزاند. ماسک را کنار زده بودم ،دود و لبو را با هم می بلعیدم همه دهانم می سوخت از گرمای بی حد لبو. اما شیرینی عجیبی داشت. به دلم می چسبید. یاد دوستانم افتادم لبوی شیرین و ذاغ در سرما و آلودگی مرگبار درست مثل طنز و کاریکاتور ، درست مثل خط خطی، مثل نفس کشیدن زیرآب است. یک حس پشیمانی شیرین، یک لبخند تلخ. مثل اینکه میدانی لطیفه ای که می خوانی در مورد خودت است. لبخندی بر لبانم نشست.

لبویم را تمام کردم پشتم را کردم به لبویی رفتم داخل جمعیت در یک چشم به هم زدن میان آدمهای سردرگم گم شدم حالا فقط شیرینی لبو مانده زیر دندانم، شیرینی طنز و کاریکاتورهایش در خاطراتم همه شماهایی که جزئی از خاطرات شیرینم هستید هرجا که هستید در خاطرات شیرینم جاویدانید مثل خاطره لبوی شیرین و گرم لابه لای سرمای سرد و بیداد تلخ.

به ياد منوچهر آتشي عزيز2مهر 1310-29آبان 1384

از آنجايي كه هر از گاهي در اين سراي سكوت ياد برخي بزرگان ادب پارسي مي كنم پس از پرويز شاپور دوست داشتني به منوچهر آتشي فراموش نشدني مي پردازم، پيشنهاد ميكنم قبل از مطالعه اين شعر كه تقريبا مطلعش با شاه بيت مرحوم آتشي شروع مي شود شعر مذكور و سرگذشت ايشان را مطالعه فرمائيد.

لينك به سرگذشت منوچهر آتشي. لينك به شعر.


---------------------------------------------------------

امروز من بهتر مباد از حال ديروز

وين آتشي كز جان جانان ،جان من سوخت

من مي روم تا شاخه اي ديگر برويد

هستي مرا اين بخشش مردانه آموخت

 

بگذار آتش تا بماند آفتابان

تا بگذرد چون من شبي تاريك و خاموش

هم تاج و هم تخت شما ارزانتان باد

عشق است در آغوش غم احوال بيهوش

 

آتش اگر خونين دلي خونين جگر نيست

گر تاجهاي خواجگان از سيم و زر نيست

بگذار تا بگريزم از پيوند دنيا

زخم درون آتشم ، شوقي دگر نيست

 

شكر است گر دردانگان در عيش و نازند

شكر است گر بيگانگان صاحب نمازند

ما را به پيوند ددان رنجي است محصور

در حذف ما كرمان و گرگان پيشتازند

 

شايد منم بگريزم از اين شهر خاموش

شايد بيابم آتش شوق خودم را

تا با سحر همراه باشم سرد و بيهوش

شايد بتابم آفت ذوق خودم را

 

محبوس در فكرم كنون چون مرده اي سرد

فكر رهايي جان من را زنده مي كرد

چون كه رهايي قسمت دردانگان شد

جانم مرا از جسم خود هر دم كند ترد

 

افسوس سهم من از اين دنياي متروك

چون ساعتي  بازيچه دست زمان بود

وز يك نفس تا هم برآمد نفخه اي سرد

سهم من از دنيايتان جور ددان بود

 

اي كاش سهم من به قدر آشتي بود

يا كه سرانگشت خداي دوستي بود

اي كاش سهم من همين خشم جنون بود

يا كه دو دوانگ از جور عشق راستي بود

 

اينك تو را مي بوسم اي دنياي متروك

جور تو دنياي مرا زير و زبر كرد

باشد كه بعد ازمن ببارد آتشي گرم

شايد كه قلبت را شراري گرمتر كرد


فرزان انگار بهار 91

گاهي اوقات دلم مي گيرد.

گاهي اوقات دلم مي گيرد، اين گاهي اوقات بيشتر از گاهي رخ مي دهد، اين گاهي اوقات بيشتر در هواي آفتابي شهر قيرگوني شده مان رخ مي دهد. اين اوقات ،گاهي دلم به چيزي گير مي كند، به چيزي گير مي دهد، چه خوب اين گير دادنش،اين گير كردنش به نگاهها نيست، به چشمهاست، به چشمهاي خسته ، و در عمق نگاه مردمان غمگين شهرم سكوتي است دل مرده كه در پشت فريادهايشان مخفي شده. يعني مخفي كه نشده يك جورهايي خفه شده. 

ياد شهر آفتابي مي افتم آن سوي خليج فارس، شهر شن و آفتاب ، حالا شده شهر آسمان خراش و آفتاب، سايه هاي خنكش در سايه حكمتي بنا شده ، در سايه حمايتي ، در سايه نگاهي ، در سايه خورشيدي سوزان، ياد دلم مي افتم كه چه آزادانه در هياهوي بازارهايش مي تاخت و دل نمي باخت، دل نمي سپرد ، دل نمي شكست و دل نمي گرفت. در چشمهاي مردمانش خورشيد مي جست و غرور، ياد دلم مي افتم و دلم مي شكند از اينهمه خاطره.

كمي آنسوتر سرزميني است مه گرفته ، دره هايي دارد عميق، كوههايي سربه فلك كشيده، درياچه هايي روشن، مردماني دارد شاد، فقير و خوشبخت. ياد چشمهايشان مي افتم، چشمهايي كه در آن برق آزادي بود، برق نجات و رهايي از اتحادي مخوف، از رفاقتي اجباري، سرزميني كه روزي سفارتخانه نداشت حالا سفارتخانه هايش پلاك هاي يك رقمي و دورقمي دارند، مردماني را به ياد مي آورم كه در خنكي باد و در آرامش ابر به آنچه دارند مي بالند و از آنچه مي كارند برداشت مي كنند. 

و كمي اينطرف تر سرزميني است كشيده از آسيا تا اروپا ، از خشكي تا دريا، از كوير تا جنگل ، از پادشاهي تا دموكراسي ، از دين تا بي ديني از  كمونيسم تا اسلام ، از كابوس تا رويا و خدا مي داند متر مترش با ارزش است و خدا مي داند مردمانش در متر به مترش هماني هستند كه مي خواهند و همان مي كنند كه مي دانند.  در بندري باراني به دنبال چشمان مضطربي مي گردم كه به سرعت در پي آينده شان مي شتابند چشماني پر از اميد و پر از  آرزوهاي رنگي.

دلم مي بارد از اينهمه روزهاي باراني ياد مردمان چشم آبي سرزمينهاي دوردست مي افتم آنجايي كه بارانش ، ابرش و حال و هوايش مثل دل گرفته من است، هم نشين روزها و شبهاي بي كسي ام. مردماني را به ياد مي آورم كه در چشمانشان برق موفقيت موج مي زد حتي در ته خستگي چشمهايشان برق احترام بود. حتي در نارضايتيشان نشاني از پيروزي بود. 

خسته ميشوم از اينهمه خاطره، دلم مي گيرد، دلم مي بارد ولي چشمان خسته ام  را ناي باريدن نيست، مدتهاست بغضي گلويم را مي فشارد، بغضي كه در چشمهايم جايي ندارد، بغضي كه آنقدر سركوب شده ،از چشمانم به گلويم و از گلويم به سينه ام فرار كرده، حالا تمام سينه ام را گرفته و خدا مي داند تا كي مي بارد اين بغض ناشكسته، تا كي مي ماند ، تا چه وقت عذاب مي دهدم عذاب چشمهاي افسرده.

داستان من ، داستان شماست، قصه درد و رنجي است ناگفته، ناشنيده ، اشكيست نا ريخته ياد چشماني مي افتم كه خيره شده بود به لنز گوشي تلفن همراهي و اشكي كه توان جاري شدن نداشت، تمام روحش در حال جاري شدن از چشمانش بود. ياد جمله اي مي افتم كه مي گفت:آري اينچنين است برادر.

 دلم ترك برداشته،نه از  تفاوت حرارت جهنمي كه خانه كرده در بيقوله جانم با سرماي وجود نامردماني كه  بيراهه هاي سرمازده بي تفاوتي را بي اعتنا مي پويند بلكه از شدت بغضي كه فرو داده در اين سالها و طوفاني كه فرو برده در اقيانوسهاي افسرده بي انتها. 

قصه من ، قصه چشمهاي شماست، چشمهاي من آئينه نگاههاي شماست به آنچه انسانش مي پنداريد و آنچه روحتان التماس مي كند،يك لحظه فهم، يك قطره خورشيد، يك دنيا بغض در پشت ديدگانمان جا خوش كرده.

گاهي دلم مي گيرد و قلمم را بر مي دارم، نقشي مي زنم از جوهر روحم، تا جواهر احساس... گاهي اوقات دلم مي خواهد كه گرفته باشد... گاهي اوقات فقط از درون مي بارم.

و استيو جابز رفت

و استيو جابز رفت،

و ما هنوز نمي دانيم چرا، براي رفتن چنين انسانهايي اندوهگين مي شويم؟


چون آنها براي ما كاري كردند.

و ما هيچ كاري براي آنها نكرديم!


و هنوز نمي دانيم چرا،

براي آنها كه هنوز درميان ما هستند كاري نمي كنيم!

و استيو جابز و استيو جابزها از ميان ما مي روند،

و ما ميگوئيم ديگر هيچ كس جاي آنها را نمي گيرد،


اما اندوهگينيم.

چون مي دانيم داريم دروغ مي گوئيم.

چون مي شناسيم افرادي را كه براي ما كاري كردند

و ما هيچ كاري براي آنها از دستمان بر نمي آيد.


شما اين جمله هاي بالا را خوانديد و معني آن را حس كرديد!

اما اين جمله پائين را فقط استيو جابزها حس مي كنند.


هزاران استيوجابزي كه هر روز به دنيا مي آيند ولي پيش از بدنشان روحشان مي ميرد.

هزاران هزار استيو جابز جوان كه اميد به بهبود دنيا دارند اما در تلاش براي دستيابي به آزادي و بهبود وضعيت شخصي بهبود دنيا را به فراموشي مي سپارند.


صدها استيو جابزي كه تنها يك جرم دارند.

آنها در ايالات متحده يا اروپاي آزاد متولد نمي شوند!


 روح همه شما استيو جابزها شاد.

چون كاري براي ديگران كرديد كه ديگران نتوانستند براي شما بكنند.


اما من به اميد آن روزي نفس مي كشم كه دنيايي آزاد داشته باشيم كه همه آن استيو جابزها از كابل تا لندن و از سومالي تا امريكا و از تهران تا اورشليم و از پكن تا توكيو و از كره شمالي تا سوئيس و از مسكو تا چچن در كنار هم بايستند و عكس يادگاري بگيرند.

دلم براي مظلوميت گاليله ميسوزد!

اين چند وقته همش دلم مي سوزد، هي بغضم مي گيرد ،هي به گور پدر خودم مي خندم. البت خيلي عصبيت در من بروز نكرده هنوز، يك مقدار چشم چپم تيك گرفته نصف موهايم سفيد شده، گاهي هم مي نشينم يك كيلو تنقلات مي خورم  كه عصبيتم بروز نكند. هنوز تا اينكه كاملا ديوانه شوم راه درازيست. اما من هرگز خسته نمي شوم و همچنان پاي در راه مي فشارم هر بار هم به خودم مي گويم مگر من چه از گاليله كمتر دارم؟ گاليله در عصر حكومت ديني زندگي مي كرد، من هم در عصر حكومت ديني زندگي مي كنم، گاليله فهميده بود زمين گرد است، من هم فهميدم عقل حاكمان زميني گرد است.

گاليله در برابر حكومت ديني كه مي گفتند زمين مسطح است حاضر شد و گفت:آقاجون ، نه به خدا توهين مي كنم نه به شما،خوب زمين گرده ديگه؟ من چيكا كنم؟ اصلا به من چه كه خدا زمينو گرد آفريده؟ و كشيشان حاكم در حال تسبيح انداختن به هم نگاه مي كردند و يكي از آنها به يكي ديگر مي گفت: حاج آقا استغفرال.. من كه نمي فهمم اين گاليله چي ميگه ولي حسم ميگه چون نمي فهمم پس داره كفر ميگه . و آن يك مي گفت : آورين آورين،مگه شما حس هم داري و طرف اول جواب مي داد : نه حسم كه سي و دوسال پيش تو جبهه جنگهاي صليبي شهيد شد! طرف دوم دوباره مي پرسيد: آورين آورين، مگه شما جبهه هم رفته بودي؟ و طرف اول در حال تسبيح انداختن جواب ميداد: نه والا ولي حسم رو فرستاده بودم جبهه،همونجام شهيد شد . طرف اول دستي به ريشش ميكشيد و در حالي كه به گاليله لبخند ميزد خيلي آروم در گوش اونيكي ميگفت:پس ببرين بسوزونينش ولي مواظب باشين كسي نفهمه، حدالامكان خودش هم با خبر نشه كه به صلاح نيست!!!.

دلم براي مظلوميت گاليله و گاليله ها مي سوزد. وقتي دانشجويان جوان اين مرز و بوم را مي بينم كه براي كسب روزگاري بهتر مغزشان را مفت مي فروشند. چه كنند؟ مغز خوراكش قند و اكسيژن است. اينجا هم كه فقط زهر مار و دود پيدا مي شود. يا بايد مغزشان را بردارند و ببرند پاي ميز معامله كه برايش قند و اكسيژن فراهم كنند يا بايد اينجا جايش بگزارند از گرسنگي ضعيف شود و از آلودگي خفقان بگيرد. كلا اينجا يا مغزت را بايد بياندازي سطل آشغال يا مغزت را مي اندازند توي سطل آشغال.

دلم براي مظلوميت گاليله مي سوزد وقتي كه توي دلش به دادگاه فحش مي داد ولي وقتي آتش مي گيرم كه صدايش را مي شنوم كه مي گفت: من نمي فهمم براي شما چه فرقي ميكنه زمين كره باشه يا هرم؟ شما كه اصلا به هيچ چي غير خودتون و شيكمتون فكر نمي كنين؟مگه شما اصلا خدا رو قبول دارين؟

حالا شما اين متن را مي خوانيد مي گوييدچقدر بي ربط مي گويد اين طرف!.كاري ندارد برويد ببينيد سايت لغتنامه را فيلتر كردند! آخر آدم عاقل اين كار را مي كند؟ سايت لغتنامه فيلتر مي كند؟ مثلا لغتنامه دهخدا چه دارد كه ؟... ولش كنيد درد دهخدا درد ديگريست به درد گاليله برسيم فعلا.

پانصد سال پيش مردي به دنيا آمد كه جهان را بدجوري تكان داد.يعني بدجورها! طوري كه زميني كه تا آن موقع روي دوش گاو بود رفت روي دوش غولها البته هنوز برخي خرها هستند كه شانه شان را زير چرخ دنيا گزاشتند و ادعا مي كنند زمين روي دوش آنان مي چرخد حال آنكه آنها بالانس زدند خودشان نمي دانند به زمين آويزانند. به نظر من ممكن است دانشمنداني پيش از اگاليله هم به نتايجي رسيده باشند كه زمين نمي تواند مسطح باشد. اما آنچه گاليله را برجسته كرد اين بود كه عقيده اش را بيان مي كرد.آن هم جلوي آنهايي كه ادعا مي كردند نماينده رسمي خدا در زمينند و انس و جن و نبات و حيات در يد قدرت لايتناهي ايشان است استغفرال.. پروردگار هم از دستشان در عذاب بود.

دلم براي مظلوميت گاليله مي سوزد چرا كه زماني كه مي خواست به مردمان براي درك بهتر دنيا و آنچه در اطرافشان مي گذشت كمك كند.آنها مشغول جمع كردن هيزم بودند تا او را كباب كنند. حتي مي توانم مردم ذوق زده اي را تصور كنم كه به هم مي گفتند:مرتيكه بي شرف كافر ،ميگه زمين گرده،پسر اون چوب خوب نيست . چوب خشك بردار قشنگ بسوزه دود نكنه. ممكنه از دود خفه بشه قبل اين كه بسوزه. همه مزش به اينه كه حسابي جزغاله بشه قبل مردن!.

و اين تنها بخشي از درديست كه گاليله مي كشيد. بيشتر دردي كه گاليله مي كشيد از اين بود كه مي دانست جهالت هرگز پايان نمي يابد . درست مثل قانون انرژي و ماده مي ماند يعني اگر جهالت نوعي از انرژي باشد آن وقت هرگز از بين نمي رود فقط از شكلي به شكل ديگر تغيير مي يابد.

اگر گوشهايتان را تيز كنيد هنوز صداي فرياد مردماني را مي شنويد كه با تعجب فرياد مي زنند: خوب زمين گرده مگه چيه؟ و حاكماني كه صورتشان را در هم مي كشند و لبشان را گاز ميگيرند و مي گويند : كفر نگو ... ميدم دهنتو... استغفر... . و دلم براي مظلوميت گاليله ها مي سوزد كه در دنياي مظلوم ها هم جايي ندارند و هيچ كس مظلوميتشان را نمي بيند و فرياد خفقاني كه بر آنها حاكم است را نمي شنود.

 

 

آخرين تغييرات نگارش داستان پارسي

کاربر:Farzanengar از ویکی‎نسک، کتاب‌خانه آزاد. [ویرایش] راهنمای نگارش متون و داستان پارسی [ویرایش] به نام پروردگار زیبائیها 1- مقدمه 2- داستان چيست 3- عوامل موثر در داستان پردازي 4- از كجا شروع كنيم 5- به كجا خواهيم رسيد 1- مقدمه پدید آورنده! کاری که یک نویسنده خوب انجام میدهد گاهی تعجب همگان را بر می انگیزد . ما در ادب پارسی جای زیادی برای چنین مانورهایی داریم. آنچه نویسنده می نگارد با آنچه خواننده می خواند تفاوت بسیار دارد! تفاوت اصلی در نحوه هدایت داستان است. در حقیقت این نویسنده است که در هنگام نگارش احساسات و رفتارهای شخصیتها را بر مبنای احساسات آنی خود می نگارد.(برای اطلاعات بیشتر به متنهای بعدی مراجعه شود) گاهی ممکن است فکر کنید یک نویسنده می داند دقیقا چه اتفاقی در پایان داستان رخ خواهد داد. باید به شما بگویم تا زمانی که آخرین کلمه آخرین سطر آخرین پاراگراف آخرین صفحه در یک داستان نگاشته نشده است هیچ چیز معلوم نیست. یک خواننده را میتوان همچون مسافری فرض کرد که در مسیری از پیش تعیین شده گام بر می دارد. اینکه پرواز خواهد کرد یا شنا و اینکه با نشاط و از روی رضایت این راه را طی خواهد نمود یا در میانه راه خسته شده و از داستان دل خواهد کند همه و همه وابسته به نویسنده داستان است. گرچه گاهی بعضی از ما فکر میکنیم نویسنده همچون راننده اتوبوس یک لوکوموتیوران یا یک خلبان است و البته بعضی با کمی وسعت دید بیشتر نقش یک تورلیدر را برای نویسنده قائل می شویم ولی حقیقت این است که نویسنده در حقیقت خالق یک داستان است او خود منطقه داستانی را می سازد برایش راه خلق می کند سپس وسیله ای را برای سفر کردن مسافران داستانش بوجود می آورد. نام زیبایی که برازنده کاری است که نویسندگان انجام می دهند . آنها را پدید آورنده یا خالق اثر می نامند. فرزان انگار 2- داستان چيست داستان نگاهي است عميق از ديدگاهي متفاوت. داستان نويسي به قولي جان بخشيدن به كلمات بي جان است. آنچه تفاوت بين داستان و نوشته را مشخص مي سازد در حقيقت روش چينش كلمات و جان بخشيدن به آنهاست به جمله هاي زير دقت كنيد. زماني كه سلولهاي سبز رنگ حاوي سبزينه در برگ مشغول تنفس بودند. زماني كه واحد حيات سبز رنگ گياه مشغول نفس كشيدن بود. زماني كه برگ نفس مي كشيد. تفاوت حاكم بين اين سه جمله تفاوت ميان متن ، نوشته و داستان است! آنچه داستان را زيبا و جذاب مي سازد نه سير داستاني يا نام و آوازه نويسنده بلكه جادوي كلمات است! گرچه مهم است كه نويسنده كيست اما به نظر(شخصي)من آنچه بسيار مهم تر است داستان است. داستان سيري است كه در فاصله اي ميان تخيل و واقعيت رخ مي دهد. داستان هاي خوب به قول معروف استخوان بندي خوبي دارند! يعني هر آن در اوج رويا يا تخيل ميتوان دليلي منطقي را براي اعمال شخصيتهاي داستان و يا تغييرات رويايي محيط داستان قائل شد. بدين ترتيب ميتوان به تعريفي ديگر از داستان رسيد كه مي شود آن را به بند كشيدن دانه هاي تسبيح عنوان كرد! من از اين تعريف خيلي خوشم مي آيد. زيرا همانقدر كه به توالي اتفاقات و رخداد ها توجه دارد به آزادي نويسنده در انتخاب گره هاي بعدي داستان كمك مي كند. همانطور كه به بند كشيدن دانه هاي تسبيح يا گردنبند مرواريد نياز به صبر و دقت دارد داستان نيز چنين است! زماني كه اتفاقات و رخداد هاي داستان شما به صورتي يكنواخت پي ريزي شدند هيچ خواننده اي انتظار يك اتفاق خارق العاده غير طبيعي را پس از پي گيري داستاني منظم ندارد مثل اين مي ماند كه پس از به بند كشيدن ده مرواريد هم اندازه ناگهان يك خرمهره سياه را در كنار مرواريدها به بند بكشيد. به صورت سنتي ميتوان گفت. داستان مي بايست نقطه آغاز نقطه اوج و نقطه پايان داشته باشد. اما امروزه داستان نويسي هنري پست مدرن است! گاهي در هم شكستگي ها و بالا و پايين هايي خارج از باور داستان را مهيج تر مي سازد و اين كاملا به پيشرفت ارتباطات و رسانه ها و تكنولوژي هاي انيميشن وابسته است. بگذاريد بيشتر توضيح بدهم: اگر صد سال پيش يك نفر از قريه اي در اطراف شهر ري به تهران مي آمد و تعداد زيادي از افراد به او مي گفتند فردا قرار است فلان شخص با طياره به شيراز برود. شخص براي باور اين موضوع به صورت ناخود آگاه به خلق تصويري از هواپيما در ذهن خود مي پرداخت و شايد در پايان به اين نتيجه مي رسيد كه طياره نوعي پرنده غول پيكر است و خوب چه واقعي و چه مصنوعي در خيال او بدنه اين پرنده غول پيكر ميبايستي پوشيده از پر باشد. و خوب چند ماه تا چند سال طول مي كشيد تا او با اين حقيقت كنار بيايد و آشنا شود و خوب در مجموع براي يك جماعت بزرگ پنجاه تا صد سال طول ميكشيد تا اين حقيقت را در باورشان قبول كنند. حالا اگر به همان فرد در بدو ورود مي گفتند فردا قرار است فلان شخص با يك سفينه فضاپيما به ماه برود. هرچند تعداد افرادي كه اين خبر را تاييد مي كردند زياد بود و هرچند خود آن شخص را به ديدن اين صحنه مي بردند. او اين امر را باور نمي كرد و اگر هم پس از مدتي به فكر كردن در اين باره مي نشست تخيلي ديگر براي آن مي ساخت كه بر پايه حقيقتها يا داستانهايي بود كه شنيده يا خوانده بود. اما همين فرد در زمان حاضر اين خبر را يك خبر روزمره تلقي مي نمايد! پس نيازي به خيال بافي در مورد آن ندارد! اين اهميت ماهيت داستان پردازي و مهي العقول بودن داستانها را تغيير مي دهد در حقيقت داستان پردازي نه بر اساس شيوه اي كاملا مدون بلكه بر اساس موجي پيش مي رود كه اجتماعات و انسانها آن را مي سازند . بر اين اساس و با اين ديدگاه تك تك انسانها در اين سير موثرند زيرا (همان طور كه قبلا ذكر شد) باور تك تك انسانها در خلق يك داستان موثر است (ديد خواننده) پس هر نوع داستان در عصر خود مي تواند بسيار جذاب باشد. 3- عوامل موثر در داستان پردازي عبور از زمان! بسياري از آثار داستاني بزرگ پيش از قرن بيستم ميلادي نوشته شده اند! زماني كه محيط و باورهايي ماوراي محيط و باورهاي امروزي وجود داشت. براي من تجربه جالبي است بيشتر كساني كه من مي شناسمشان و از خواندن يا شنيدن داستان لذت مي برند كساني هستند كه از خواندن يا شنيدن تاريخ و خاطرات هم لذت مي برند. بعضي مي گويند كساني كه از قوه تخيل خوبي برخوردار نيستند نمي توانند درك خوبي از داستان داشته باشند به تجربه ميتوانم بگويم اين طور نيست! نمونه اش دوست عزيزم محمود است كه حتي حاضر نيست يك صفحه هم داستان بخواند اما تخيل نسبتا خوبي دارد و گاهي از اوقات خيال پردازيهاي جالبي مي كند اما اطلاعات تاريخي اش چنگي به دل نمي زند و در حد خوانده هاي مدرسه اي باقي مانده است. او خيلي كم و تقريبا به ندرت خاطره پردازي مي كند و عموما خاطراتش خيلي قديمي نيستند و گاهي از دايره يك يا دو روز قبل تجاوز نمي كنند! مطلب اصلي دانستن اين موضوع است كه اين اطلاعات محيطي ماست كه موجب پردازش خيال در ما مي شود نه تنها قوه تخيل. پس اگر اين انتظار از خوانندگان مي رود كه دايره اطلاعات خود را گسترده تر كنند اولين گام براي نگارش داستان افزايش حيطه دانسته هاست! داستان برگرفته از چیست ؟ می توان گفت داستان بر گرفته از ذهن انسانهاست. این تعریف به معنی رویایی بودن تمامی داستان ها نیست. این بدین معنی است که داستان هرچند خاطره نگاری از فیلتر مغز افراد عبور می کند. هرچند رویدادنگاری از دیدگان و گوشهای افراد وارد شده و پس از تحلیل در مغز و اعمال نظامی مدون بر روال کمات بر زبان جاری می شود . داستان همواره نمایشگر رخدادی خارجی است که در ذهن نویسنده شکل می گیرد . حتی بزرگترین رمانهای علمی تخیلی نیز از جرقه ای کوچک آغاز می شوند. شاید جاروی کهنه ای که گوشه یک گاراژ قدیمی افتاده است. جرقه خلق اثر بی نظیری در مورد جادوگران باشد. شاید دیدن کودک یتیمی که گوشه پیاده رو نشسته است جرقه خلق اثری بی نظیر در مورد بی نوایان یا کودکان بی سرپرست باشد. اینکه چه رخ می دهد به درک بالاتری از نویسندگی احتیاج دارد. یک نویسنده باذوق ابتدا داستان را در ذهنش می سازد. ممکن است مدتها به یک سوژه بیاندیشد ممکن است هزاران داستان در خیال خود ببافد ولی همه آنها را روی کاغذ نمی آورد و بالاخره مطلب به سراغ او می رود! و نگارش شروع می شود عموما شروع یک داستان کاری بسیار ساده تر از پایان دادن به آن است گاهی نویسنده ها در روال داستان به نقاط و گره های کوری بر می خورند و بعضا داستانهایی که قفل می شوند و ماهها شاید هم سالها در گوشه گنجه اتاق خاک می خورند. تاثیر شرایط محیطی بر تفکر نویسنده. یادم می آید جایی جمله ای شنیدم که برایم جالب بود. یک نفر به من گفت: من مثل شما نیستم که با یک فنجان نسکافه پشت میز کارم بنشینم و شروع به نوشتن کنم! عموما محیطی که در آن زندگی می کنیم تاثیرات شگرفی بر همه ما دارد. اما بازتابهای ما نسبت به محیط گوناگون است گاهی دیدن یک گنجشک برای یک شخص آنقدر انرژی زاست که او را مدتی به فکر فرو می برد و گاهی شخص دیگری حتی بادیدن یک ققنوس هم وارد تخیل نمیشود. میزان و نوع نفوذ پذیری در فکر افراد مختلف متفاوت است. یک نفر برگ خشک شده برایش خاطره انگیز است یک نفر ماشین پورشه یک نفر با صدای چکاوک به خیال پردازی می پردازد یک نفر با موسیقی باخ. اما همیشه نقاط مشترکی وجود دارد. خاطرات دوران کودکی از آن دسته است. این طور باید بگویم رنگی میان قهوه ای و کرم همواره رنگی خاطره انگیز است! مثل اینکه همه خاطرات به این رنگ در می آیند.! موسیقی های آرام بخش و طبیعت لایتناهی! هنر نیز جزو همین گروه است تابلوهای نقاشی موسیقی های ماندگار نوشته های عاشقانه و فیلمهای کلاسیک. اینها نفوذپذیری شدیدی در مغز انسان ایجاد می نمایند. و منبع الهامات هستند. گاهی لغزش یک اشک روی گونه ای چروکیده و گاهی لبخندی بر روی چهره کودکی معصوم و گاهی هم یک قلوه سنگ صاف بی احساس و بی عاطفه! هر بار یک چیز و از یک نگاه و هر کدام برای شخصی خاص دارای معنی و مفهومی است. با این تفاسیر درک قدرت برداشت خواننده از مطلب و به وجود آوردن احساس معادل (همان احساسی که شما در هنگام نگارش دارید)(مثل انتقال عطر طعم و تردی و شکنندگی سیب زمانی که به آن گاز می زنید و تراوش آب آن گوشه لبتان را خیس می کند) هنر بزرگی است. پس به تعریف جدیدی از نگارش می رسیم :نویسنده کسی است که نوشیدنی احساسش را در گیلاس ذهن خواننده می ریزد. محرکهای نگارش: آنچه ما را به حرف زدن و ابراز نظر وا می دارد دقیقا همان چیزی است که ما را به نوشتن وا می دارد. آنچه ما از آن غافل ماندیم روش انتقال اطلاعات مابین نسلهاست. خیلی ها می پندارند آنچه موجب پیشرفت علم و دانش است بیشتر خواندن و مطالعه بیشتر است.! کاملا اشتباه است آنچه موجب پیشرفت علم و دانش است بیشتر نوشتن است! و این نوشتن است که به مطالعه بیشتر نیاز دارد. خواندن به گسترش فرهنگ و پذیرش تکنولوژی مابین جوامع کمک شایانی می کند. همچنین خواند ن به نزدیک تر شدن آداب و رسوم ملل مابین جوامع کمک می کند. نویسنده علاوه بر اینکه یک انتقال دهنده است یک تحلیل گر نیز هست! بر می گردیم به مبحث محرکهای نگارش. فکگر کنید روز خود را در بی حوصلگی می گذرانید و اصلا تمایل به انجام کاری ندارید حتی نمی خواهید با کسی حرف بزنید! سوار تاکسی می شوید. راننده راجع به بالا رفتن قیمتها صحبت می کند و یکی از مسافرین این بحث را به عملکرد ضعیف دولت نسبت می دهد. اما شما قبلا در زمینه بورس تحقیقاتی داشتید و تاثیرات افزایش قیمت جهانی بر اقتصاد کشورهای درحال توسعه را می شناسید. حال هرچند شما نخواهید صحبت کنید هر زمان که سخنی میان راننده و مسافر دیگر رد و بدل شود و شما در حال شنیدن آن باشید در شما انرژی برای پاسخ دادن ایجاد می شود این انرژی به صورت تناوبی و مانند موج بر پیکره ذهن شما می کوبد و در صورتی که زمان مورد نیاز برای ایجاد انرژی مناسب در اختیار ذهن شما قرار گیرد شما نا خود آگاه شروع به صحبت می کنید. تنها عامل بازدارنده در این راه به نظر من چه در مورد نگارش چه در مورد ابراز وجود و چه در مورد ابراز عقیده خجالت است! بعضی ها براین باورند که نویسندگی استعدادی است که به هر کسی اعطا نشده است. اما این عقیده کاملا اشتباه است. هر کسی می تواند بنویسد . هرکسی حتی اگر بی سواد باشد! حتی اگر دایره اطلاعاتش محدود باشد حتی اگر میزان انرژی مورد نیاز برای برانگیختگی احساسش بسیار زیاد باشد! هر کس می تواند بنویسد فقط تفاوت در آن چیزی است که نوشته می شود! پس همه می توانند بنویسند اما هر نوشته ای با نوشته دیگر متفاوت است ! هر کسی سبکی و قلمی دارد حتی دو نوشته یک شخص هم با هم برابر نیستند! نوشته ها تا حد زیادی به مانند اثر انگشت هستند! در خودشان مشخصات نویسنده خود را حمل می کنند! نویسنده هایی که تجربه بیشتری دارند می توانند خودشان مشخصات نوشته شان را تعیین کنند . آنها در حقیقت توانایی خلق شخصیت را دارند! یک شخصیت داستانی نیاز به شناسنامه دارد! باید در داستان نفس بکشد ! نشان خود را داشته با شد و خلاصه باید در داستان زندگی کند! همانطور که قبلا اشاره کردیم محرکها برای افراد مختلف متفاوتند! اما یک اصل بزرگ وجود دارد ! نویسنده های خوب سعی می کنند داستان به سراغشان بیاید. بعد آن را پرورش می دهند! شاید سوال کنید مگر یک نویسنده چند بار یک داستان را می نویسد؟ فقط می توانم بگویم اکثرا یک بار پایان داستان را می نویسد ولی هزاران بار در طول نگارش داستان آن را پرورش می دهد و دوباره می نویسد و دوباره و دوباره و دوباره! آنچه هر کدام از ما را وادار به انجام کاری می کند هرچند سخت به مانند دوباره و دوباره و دوباره نوشتن! تنها و تنها انرژی است ! آنچه موجب ایجاد انرژی می شود . عشق یا نفرت است هم دوست داشتن و هم نفرت داشتن ایجاد انرژی و ایجاد حرکت می کنند! نویسنده ها باید در کنترل این دو احساس و چگونگی آزاد گذاشتنشان به تعادل برسند . زیرا این نیروی محرک موتور قلم آنهاست! زمانی که یک اتفاق رخ می دهد جرقه ای در ذهن نویسنده روشن می کند . اما این انرژی در صورت عدم رسیدگی رو به زوال می رود! اتفاقات و رخداد های بعدی با طول موجهایی متفاوت خودشان را به گیرنده های ذهن نویسنده می کوبند و آنگاه است که رخدادی دیگر شما را به سوی خود می کشاند! رخدادی در ماورا! ساختن تصویر داستان دقیقا شبیه همان اتفاقی است که در آئینه رخ می دهد. رد جایی از واقعیت محرکی عمل می کند و در نقطه ای مجازی پشت آئینه ذهن شما تصاویر شروع به نقش بستن می کند. محرکها به انواع روانی و جسمانی تقسیم میشوند برخی بر این باورند نویسندگان خاصی محرکهای انرژی خالص را نیز دریافت می کنند که روانی یا احساسی نیست و به صورتی الهامات غیبی است! به هر حال در باره محرکهای روانی میتوان به محرکهای احساسی زیبایی شناسی و محرکهای احساسی با پاسخهای شدید اشاره کرد! محرکهای زیبایی شناختی که عمدتا تاثیر شگرفی بر انسانها دارند در تمامی انسانها وجود دارند. تفاوت گل و علف! محرکهایی با پاسخهای شدید هم همینطور مثل اخبار ناگوار و یا اتفاقات دلخراش و همچنین رخدادهایی که آدم را به شوق می آورد مثل قهرمانی تیم ملی فوتبال! محرکها بر هم تاثیر دارند و در نهایت مجموع چند محرک مختلف است که موجب ایجاد فرکانس یا برایند خاصی از انرژی می شود! ! محرکهای فیزیکی معمولا به تنهایی موجب ایجاد انرژی روانی نمی شوند بلکه بازتاب محیطی این رخدادهاست که ایجاد انرژی می کند. مثل سیلی که پدر یا مادر از سر دلسوزی و فقط یک بار در زندگی به صورت فرزندی خلافکار می زنند که شدیدا به محبت نیاز دارد! یا شخصی که هر دوپایش فلج بوده و ناگهان قادر به راه رفتن می شود. یا ماشین مورد علاقه ای که تثادف می کند و یا... محرکها برای افراد مختلف گونا گونند! ممکن است برای شخصی با اهمیت و برای دیگری بی اهمیت باشند ممکن است در شخصی ایجاد انرژی و در دیگری ایجاد تخلیه کند! بنا براین این نویسنده است که با کنترل و هدایت انرژی هایش بر پایه دانسته هایی که دارد داستان را پیش می برد! 4- از كجا شروع كنيم ؟ عمدتا نويسنده ها ناخواسته شروع به نگارش مي كنند و اكثرابدون مقدمه اين كار را مي كنند. برخي نويسنده ها ي حرفه اي از كم بودن سوژه مي نالند و اين در حالي است كه يك نويسنده خوب تنها با يك ميز و صندلي و يك ليوان نوشيدني گرم به هيجان مي آيد. گرچه يك اصل بزرگ هميشه وجود داشته است و آن هم خجالتي بودن خالقين آثار است . اكثر اين افراد از زمان كودكي دست به قلم بودند و از همان دوران به مخفي كردن نوشته ها ، نقاشي ها و خاطرات خود مبادرت مي نمودند. البته اين خجالتي بودن ها بيشتر تحت تاثير محيط است و نه ذات خود افراد.افراد عموما دوست دارند دوست داشته شوند و خالق هرآنچه باشند كه مورد توجه است. اين خصوصيت در دوران كودكي پررنگ تر است و در دورانهاي بعدي زندگي كم كم سركوب مي شود. سركوب شدن اين عامل يعني محبوبيت طلبي تاحدي موجب بروز تغييرات شخصيتي در افراد مي گردد. در همين زمانهاست كه خانواده ها نقش بسيار پررنگي در كاهش ترسهاي اجتماعي بازي مي كنند.حمايت آنها مي تواند نقطه عطفي در پديدآوردن آثار ناب و غيرقابل تكراري باشد كه مي توان در دوران جواني پديد آورد. گرچه تجربه يك عامل انكار ناپذير نگارش است اما همواره ثابت شده است نويسنده موفق نويسنده ايست خيالباف و نوشته موفق نوشته ايست خوجوش. يادم است سركار خانم اقبالي (معظمه اقبالي) در مورد نوشتن شعر به من مي گفتند. شعر يك جوشش است يك رود روان كه هرچه بجوشد بيشتر و بيشتر فوران مي كند. به نظر من ميتوان اين را در مورد نوشته هم به كار بد. كلا داستان هم يك حركت خلاقانه و از ديدگاه بحث امروز حركتي جسورانه است. آنچه به نوشته هاي ما حيات مي بخشد جملات بي پروا نغز و دست نخورده آن است. براي شروع مي توانم بگويم. 1- قلم ما نبايد بلرزد: هرچه بايد را بنويسيم. 2- قلم ما نبايد بلغزد: بيهوده جهت متن را عوض نكنيم. 3- براي موفقيت بايد ريسك انتقاد را پذيرفت حال آنكه از نظر من كاري كه فقط مخاطب مثبت داشته باشد يعني فاقد قوه نقد پذيري بودن. پس بايد همواره تعادلي ميان منتقدان و طرفداران برقرار باشد. 4- تا قدم در راهي نگذاريم نبايد انتظار داشته باشيم به مقصد برسيم و تا تخمي نكاشته باشيم نبايد انتظار دروي محصولي را داشته باشيم. 5- از نزديكتر به دورتر: يعني براي ارائه آثار خود از خانواده و دوستان شروع كنيم بعد آشنايان و كم كم ... همينطور سطوح اجتماعي را بالا تر برويم. 6- هرگز نا اميد نشويم. 7- نسبت تلاش به نبوغ 99 به 1 است پس اگر 99 درصد نبوغ داريم بايد 99 برابر يعني حدود 9900 درصد تلاش كنيم! 8- شكست موهبت است از آن درس بگيريم. 5- به كجا خواهيم رسيد و سرانجام زمان آن فرا خواهد رسید که ما نیز سهمی در سرنوشت داشته باشیم. این همان زمانی است که بعد ها درباره اش مورد سوال قرار خواهیم گرفت.در اینجا مجبورم خلاصه ای از یکی از نوشته های معروف را برایتان بنویسم این اولین درس نویسندگی برای من بود! هرگز نتوانستم نام نویسنده و حتی کتاب را بیاد بیاورم حتی سیر داستانی هم در ذهنم جابجا شده! به نظرم داستانی که من به خاطر می آورم با داستانی که خواندم زمین تا آسمان تفاوت دارد. " یک روز گرم تابستان مثل همه روزهای دیگر روی چمنها دراز کشیده بودم و نسیمی که از سمت دریا... با صدای عجیبی از رویا هایم بیرون کشیده شدم صدای انفجار و جیغ و داد از طرف شهر بلند شده بود. پس واقعیت داشت! جنگ به روستای ما هم رسیده بود و حالا این بندر دورافتاده هم... با عجله به سمت مدرسه دویدم طبق معمول با پای لخت و بدون کفش و سراسیمه وارد کلاس شدم همه شاگردان کلاس خشکشان زده بود و روبرو را نگاه می کردند. آقای معلم به عکس همیشه که مرا به خاطر دیر رسیدن سرزنش می کرد این بار آرام بود لبخندی به من زد و گفت سر جایت بنشین. به سمت جایم رفتم و همین موقع بود که متوجه شدم یک افسر .... همینطور به کتاب درسی خیره شدم که یکسال برای خواندنش فرصت داشتم ولی حتی یک بارهم نگاهش نکرده بودم معلم پای تخته برگشت و گفت امروز آخرین روزی است که این کتاب را می خوانید چون از فردا معلم دیگری خواهد آمد و او زبان جدیدی را به شما می آموزد. او از ما خواست هرچه توان داریم از کتاب را به خاطر بسپاریم زیرا امروز آخرین روزی بود که این کتابها را می دیدیم . سربازان دشمن امروز بعدازظهر همه آنها را به آتش می کشیدند. من همیشه حالم از درس خواندن به هم می خورد اما ایندفعه اشک در چشمانم حلقه زده بود. شاید آنهایی که خرخوان بودند از دست سربازهای دشمن ناراحت بودند آنهایی که می خواستند زبان و فرهنگ ما را بدزدند اما امروز من از خودم خجالت می کشیدم. از بابت اینکه اینهمنه فرصت را از دست دادم ناراحت بودم. و از آنروز به بعد دوره جدیدی از زندگی برایم آغاز شد که در آن از ولگردی کنار تپه ماهورها و شنا در دریا خبری نبود. من باتمام توانم شروع به مبارزه کردم تازمانی که دوباره بتوانم کتابهای درسی رابه زبان خودمان در مدرسه ببینم." اصلا یادم نمی آید این متنهای بالا را کی خواندم یادم است یک کتابخانه بود متعلق به یک مسجد و من از برخوردمعلمهایعجیب و غریبم در کلاس اول راهنمایی ناراحت بودم. آن وقتها بود که عضو چند کتابخانه شدم و مرتب کتاب می خواندم آنقدر زیاد که فرصت به خاطر سپردنشان را نداشتم و چند سال بیشتر طول نکشید که ذهنم پر شد از داستان ولی هرگر نتوانستم هیچ کدامشان را به خاطر بیاورم . اول ناراحت شدم ولی بعدا متوجه شدم تمامی این داستانها در ذهن من تبدیل به داستانهای جدیدی می شوند و هرثانیه پر رنگ تر می شوند. برای نوشتن فقط کافی بود قلمم را روی کاغذ فشار دهم و بالاخره یک داستان کامل نوشتم! این داستان پر بود از ایرادهای مختلف از ریز و درشت ادبی و هنری اما داستان بود! و بیش از ده بار این داستان را ویرایش کردم اما هنوز هم چنگی به دل نمی زند . تا به حال بیش از ده داستان تمام کردم و شاید سی داستان و همین تعداد طرح نیمه کاره داشته باشم اما هنوز هم به ویرایش اولین داستانی که نوشتم ادامه می دهم و هرگز از ویرایش آن خسته نمی شوم. شاید یک روز اولین داستانم تمام شود اما تا آن روز من همچنان می نویسم. پس هرکجا که هستید و این متن را می خوانید و اگر واقعا دوست دارید بنویسید. قلمتان را بردارید و شروع به نوشتن کنید ! نترسید تا انتهای داستان پیش بروید بعد برگردید و ویرایش کنید . دوباره . و دوباره و دوباره و دوباره. فرزان انگار انتهای سال 1387 خورشیدی. نگارش ويژه ويكي مديا ، ميانه سال 1389 خورشيدي --[[ویژه:مشارکت‌ها/ [13TH]سيزدهمين ]] ‏۳۱ اوت ۲۰۱۰، ساعت ۰۷:۲۸ (UTC)

بايد روي سر شما هم سبز شود تا بفهميد.

بايد پيشرفت .

نه از آن جهت كه نمي توان پس كشيد به اين دليل كه اگر پيش نروي سقوط مي كني. اصلا اينجا ايستايي معنايي ندارد. بگذاريد رك و پوست كنده برايتان مثال بزنم تا متوجه شويد.

شما حكم يك آدم بي گناه را داريد كه داريد توي خيابان قدم مي زنيد بعد مي بينيد دو نفر دارند چپ چپ نگاهتان مي كنند اولش مي ترسيد بعدش خيلي مي ترسيد بعد مي بينيد آن دونفر دنبالتان راه مي افتند بعد شما شروع به تند تر رفتن مي كنيد به اولين شرطه اي كه مي رسيد. مي دويد سراغش مي گوئيد اين دو نفر من را تعقيب مي كنند نگاهي به قيافه ات مي كند و مي گويد مشكوك مي زني بعد شما را خيلي بد جور نگاه مي كند . شما دو قدم عقب مي رويد بعد عقب عقب مي رويد بعد شرطه مي گويد اوهوي مرتيكه وايسا ببينم و سوت مي زند و شما مي دويد و فرار مي كنيد و شرطه دنبال شما سوت زنان مي دود و آن دو نفر آدم مشكوك دنبال شرطه مي دوند.

بعد مي رسي به سر چهار راه دو سه تا پير زن نيمه كچل ريش دار دور هم ايستاده اند و راجع به سوي چشم و قد بلند و گيسوي كمند خودشان در جواني صحبت مي كنند و از اين كه چقدر نجيب بودند و جوانهاي اين دوره چقدر نا نجيب شدند. تا شما را مي بينند كه از دست شرطه فرار مي كنيد و دو سه نفر دنبال شما هستند مثل ماشين پليس مي افتند دنبالتان مثل چراغ گردان عصايشان را روي سر مي چرخانند و  آژير مي كشند و فرياد مي زنند بگيريد بگيرد اين همون خودشه!

شما در حال دويدن و نفس نفس زدن لحظه اي به دست و لباستان نگاه مي كنيد شك مي كنيد به خودتان و قيافه تان. راهتان را كج مي كنيد داخل يك كوچه فرعي شايد از دست اين قوم خل و چل خلاص شويد الوات محترم سر  دو راهي اول يك جفت پا برايتان مي گيرند شش دور دور خودتان پشتك مي زنيد و الوات محترم مي خندند و كف و سوت مي زنند .

سر زانويتان پاره مي شود و خون فواره ميزند بيرون و شلوارتان غرق خون و خاك مي شود كف دستهايتان هم نيمه خوني نيمه خاكي مي شود . مي بينيد جماعت سوت زنان و عصا چرخان و مشكوك كشان به سرعت به شما نزديك مي شوند. فرصت نمي كنيد از درد فرياد بكشيد چه برسد به اعتراض اين يك دو سه نفس باقي مانده را براي ادامه سگ دوهايتان حفظ مي كنيد. مي دويد و جماعت الوات و پيرزن و شرطه و مشكوك به دنبالتان.

هي از اين كوچه به آن كوچه مي رويد و از اين دو راهي به آن دو راهي از روي دو سه تا جوب مي پريد پايتان گير مي كند داخل جوب چهارم كه آشغال ميوه و جعبه تا دو متر از روي جوب بيرون زده يك سكندري مي خوريد ولي زمين نمي خوريد . آشغالها پخش و پلا مي شود جلوي سبزي فروشي و سبزي فروش و نوچه هايش از مغازه مي ريزند بيرون. شما همينطور كه فرار مي كنيد صداي سبزي فروش را مي شنويد كه چاك دهانش را كشيده و هرچه آشغال ميوه است از آن فوران مي كند بيرون.

درست در همين موقع يك گوجه پلسيده درست مي خورد پس گردنتان و تمام جانتان را به گند مي كشد . همينطور كه مي دويد پس يقه تان را تكان مي دهيد تا شايد از شر گوجه گنديده خلاص شويد.

گوجه مي افتد توي كمرتان و نفوذ مي كند پائين تر و پائين تر سعي مي كنيد اين آشغالها را از خود دور كنيد در هنگام دويدن كمي قر به كمرتان مي دهيد و لرزش موزون انجام مي دهيد شايد از پاچه تان بيرون بريزد اين تفاله هاي گوجه و شما خلاص شويد .

ناگهان جماعتي فرياد مي زنند بگيريد اين ديوونه رو و يك نگاه كه به پشت سرتان مي اندازيد مي بينيد بقال و قصاب و نانوا و كفاش و سبزي فروش و پيرزن به دنبالتان مي دوند و فرياد مي زنند خودشه خودشه بگيرينش.

در حالي كه نفس كشيدن برايتان سخت شده از جلوي شيشه هاي آئينه اي يك بانك عبور مي كنيد همانطور سريع نگاهي با عجله به تصوير هراسان خودتان در شيشه مي اندازيد. اين ديگه كدوم خريه؟ به موجوديت خودتان شك مي كنيد بعد تند تر و تند تر مي دويد شايد از شر اين تصوير ناخوشايند و هراسان كه شما را در شيشه رفلكس بانك دنبال مي كند خلاص كنيد از پشت شيشه حركتهاي مشكوكي مي بينيد يك عده دارند با شما مي دوند به نزديكي در بانك كه مي رسيد رئيس و كارمندهاي بانك و تمامي مشتري ها مي ريزند بيرون و شما مجبور مي شويد تغيير جهت بدهيد وسط خيابان يك پيكان گوجه اي نيم سانت مانده به مركز استخوان ران شما ترمز مي كند و سپرش فرو مي رود توي رانتان. با شانه مي خوريد روي كاپوت و كله تان محكم مي خورد به شيشه كمي آنطرف تر از كنار كاپوت پرت مي شويد . لنگان بر مي خيزيد فرار ديگر جزئي از خونتان شده حس مي كنيد همين خون مسموم شده توسط فرار شره ميكند از پشت سرتان روي پيراهنتان. فرصتي نداريد كه به خودتان برسيد. لنگان ادامه مي دهيد كه راننده ماشين يك فحش آبدار نثار خاندانتان مي كند شايد هم دو سه تا و به جمع تعقيب كنندگانتان اضافه مي گردد.

آن سوي خيابان دادگستريست خودتان را از درب داخل به زور مي اندازيد داخل و نگهبان را هل مي دهيد كنار اين آخرين چاره شماست. نگهبان فرياد مي زند يابو كجا مي ري بيا اينجا بينم!

قاضي دارد از پله ها بالا مي رود ،مي دويد طرفش تا خودتان را به او برسانيد. شايد بتوانيد از او عدالت را جستجو كنيد. همين كه چشم قاضي به شما مي افتد فرياد مي زند بگيريد اين را با اين قيافه شُيطاني  اش بگیرید... آقا بگیرید. سكندري مي خوري، مشت به نگهبانها مي كوبي يقه پيراهنت پاره مي شود و لنگان و افتان خيزان خودت را به در پشتي مي رساني مي دوي بيرون مي روي سمت دور ترين نقطه و همچنان ديگران تو را تعقيب مي كنند يك جا يك روبان بستند زيرش يك خط قرمز كشيدند و هيچ كس آن سمتش نيست شايد آنجا مرز باشد شايد از آنجا به بعد كسي تعقيبت نكند با آخرين رمقت و با آخرين نفسهايت غرق در خون و لنگان مي دوي در لحظه آخر يك لحظه به پشت سرت نگاه مي كني كلي آدم دنبالت هستند كه خشم و نفرت  از نگاهشان مي بارد به نظرت ديگر آخر راه است. در لحظه عبور از روبان تا مي خواهي رويت را برگرداني با يك كسي يا چيزي برخورد مي كني و  خودت را پرت مي كني آن سوي خط يك لحظه روي هوا چشمهايت قفل مي شود در نگاه موجودي كه با او برخورد كردي يك حس آشنا وجودت را فرا مي گيرد . او چيزي را زمزمه مي كند اما ديگر بدنت ناي حركت ندارد خشك شدي مثل يك تكه لاستيك شدي كه فقط درد را حس مي كند نه هيچ چيز ديگر را و ناگهان دنيايت تغيير مي كند ديگران مي آيند و از خط قرمز مي گذرند درست از روي آن موجود غريبه و خيلي زود زير دست و پا گم مي شود. نگاه مي كني به آن سو تر بعضي هم از آن سو تر ها ظاهر مي شوند از همين طرف خط قرمز.

محاصره مي شوي توسط همگان،  مي آيند و مي گيرندت اشهدت را مي خواني. مي گويي الان مي اندازندت زير دست و پا و لهت مي كنند.  

چشمهايت را مي بندي كه لگد خوردنها را نبيني و مي بيني روي دست مي برندت. بالاي سرها و بالاي دستها هستي مثل يك پرنده . تشويقت مي كنند و برايت هورا مي كشند و فرياد مي زنند ديدي گفتيم خودش است.

مي برندت و مدال گردنت مي اندازند جام دستت مي دهند و روي سكوي بلند مي گذارندت ، خيلی بلند به ارتفاع يك قله بي پايان.

حس مي كني گيج شدي برايت هديه مي آورند شربت و حوري و غيره و نهر و درخت و مركب و حتي شنا و تيراندازي! نمي داني كجا هستي نمي داني چرا ؟ نمي فهمي و فقط دستت را تكان مي دهي و ديگران پراكنده مي شوند بر مي گردند پشت خط قرمز و تو مي ماني و سكو و مدال و بعضي ها كه در سايه خودشان ناپديد مي گردند درحالی که شبح هایشان مثل چراغ نیمسوز چشمك مي زند ،  نامرعي از اين سو به آن سو مي روند.

كمي خلوت مي شود. از روي سكو به دوردستها نگاه مي كني تا كيلومتر ها جنبنده اي نيست اين طرف خط قرمز و آن سو. به آن سويی كه از آن آمدي مي نگري روي زمين چيزهايي رخيته و همه جا را پوشانده بلند مي شوي و نزديك مي شوي . چشمهايت را مي مالي قابل باور نيست. كلي جنازه له شده روي زمين مي بيني كلي استخوان هاي خرد شده كه از زمان قديم مانده . آن سوتر خط قرمز با اجساد له شده فرش شده شک میکنی قرمزی خط از خون است نه رنگ. عقب عقب مي روي. هرگز و هرگز نمي خواهي دوباره آن سوي خط برگردي. ناگهان يكي از آن بعضيها كنارت ظاهر مي شود درست مثل چراغ نیمسوز شروع مي كند به چشمك زدن و بوكشيدن تو .

مي گويد تو از ما نيستي داداش. ترس تا مغز استخوانت را فرا مي گيرد. جايزه ات را محكم مي چسباني به سينه ات و ناگهان هلت مي دهد آن سوي خط قرمز می خوری زمین به خودت كه مي آيي ميبيني از خط چند متري پرت شدي عقب تر بدنت درد مي كند و سر زانويت خونريزي دارد بلند مي شوي . صداي قرچ قرچ استخوانها را زير پايت مي شنوي تو از اين طرف خط متنفري يك عده فرياد زنان به تو نزديك مي شوند.

دارند تو را تعقيب مي كنند جلو تر از همه پير زني است كه دارد عصايش را در هوا مي چرخاند پشت سرش چندين آدم مشكوك و يك شرطه در حال دويدن به سمت تو هستند.

لنگان پيش مي روي به سمت روبان حس مي كني از روي اجساد له شده رد مي شوي آنهايي كه بعد مردن هم ناله مي كنند. اما تو فقط روبان را مي بيني و درست در كنار روبان يك نفر به تو تنه مي زند و به سرعت از كنار تو عبور مي كند. وحشت را در چشمانش مي بيني. يك لحظه چشمانش در چشمانت قفل مي شود. چقدر اين نگاه آشناست. بي اختيار فرياد مي كشي مردك و در همين حال هر دو زمين مي خوريد. تو اين طرف خط و او آن طرف خط.

روايت زنداني و زندانبان

يك روز گرم مكزيكي بود شايد هم يك روز سرد روسي يك نفر داشت با خودش نجوا مي كرد و مي ناليد.

اندر خموشي محبس بسي حكايتهاست ، كه گر خموش نباشي تو را شكايتهاست و اگر خموش باشي تو را رفاقت ها ، اما از رفاقت چنين خرسي با آدميان هيچ عايد نمي شود جز زخم سر و اشك چشم.

خدا حفظش كند بزرگتري را كه هميشه مي گويد خدمت خر كردن دستمزدش گوز است و لگد.

زنداني سرش را به ديوار گذاشت و نفسي عميق كشيد. زندان بان در حالي كه ران مرغي به نيش مي كشيد پوزخندي تحويلش داد و با دهان پر گفت: خواهش مي كنم خريت از خودتونه.

زنداني زير لب شروع به زمزمه آوازي كرد: دنياي زندوني ديواره ، زندوني از ديوار بيزاره!

زندان بان كه غذا خوردنش تمام شده بود صندلي اش را تا پشت ميله هاي خاكستري جلو كشيد و بعد هيكل سنگين و پشمالويش را ول كرد روي صندلي و در حالي كه آرغ بعد از نهارش را مي زد گفت: خوب ، مي گفتي!

زنداني همانطور كه سرش را به ديوار تكيه داده بود با چشمهاي بسته آهي كشيد و زير لب گفت: تو كه خودت بهتر مي دوني؟

زندانبان داشت با يك چوب كبريت نصف شده به حساب تكه گوشتي كه لاي دندانش گير كرده بود مي رسيد براي همين به طور نامفهومي يك چيزي بلغور كرد مثل : خوب كه چي يا يك چيزي توي همين مايه ها.

زنداني كه پاهايش كمي خشك شده بود از جايش بلند شد تا كمي قدم بزند.

زندان بان آنچنان از جا پريد كه انگار شيري به او حمله كرده و با داد و بيداد همه زندان را روي سرش گذاشت.

زنداني با وحشت برگشت و به اطرافش نگاه كرد و به آرامي پرسيد: چي شده؟

زندان بان در حالي كه چوب كبريت لاي دندانش گير كرده بود و خون از كنارش مي چكيد فرياد زند. مردك نفهم براي چي اينطوري مي كني؟

زنداني به اطرافش نگاهي انداخت و با تعجب پرسيد با مني؟

زندانبان نفس زنان گفت: پس با عمه فاحشتم؟ مرتيكه بي شعور وقتي مي خواي از جات بلند شي، بايد اجازه بگيري ، هنوز ياد نگرفتي؟

زنداني كه از حال و اوضاع زندان بان خنده اش گرفته بود سرش را به علامت تاسف تكاني داد و گفت: معلوم نيست تو زنداني مني يا من زنداني تو، اون خلال رو هم از لاي دندونت بكش بيرون حالم به هم خورد.

زندانبان كه تازه متوجه شده بود دندانش در حال خونريزي است خلال را از لاي دندانش بيرون كشيد و چشمهاي ورقلميده اش كه سرشار از ترس و خشم بود را متمركز كرد روي خون ته خلال و فرياد زد خون ، خون ، اين مرتيكه بي همه چيز منو زخمي كرد آي به دادم برسيد! آي بيايد كمكم كنيد بيايد منو كشت!

زنداني به سمت ميله ها آمد و گفت: آرام باش مردك براي مردي به قد و هيكل تو اين قرشمال بازيها زشته . بده . اين چه وضعشه ديگه ؟ بسه سكته ميكني ها! بسه اينهمه غذاي چرب مي خوري دچار توهم شدي! داد نزن گفتم! اي داد ، ديدي چند تا زندان بان ديگه هم اومدن! زشته ! خودتو هلاك كردي بسه!

اما اين حرفها هيچ اثري كه نداشت هيچ موجب ، دو سه تا فحش آبدار ديگه هم شد. در نهايت هم چند تا زندانبان ديگه اضافه شدن و بعد از باز كردن در سلول تا جايي كه ممكن بود زنداني رو كتك زدن.

نزديكهاي شب بود زندان بان داشت با ولع تمام غذايش را مي بلعيد. زنداني كه از گرسنگي داشت تلف مي شد تصميم گرفت سرش را با حرف زدن با زندان بان گرم كند.

: راستي نگفتي بچه كجايي؟

زندان بان در حالي كه غذا از گوشه دهانش بيرون مي پاشيد پاسخ داد:

:چه فرقي ميكنه؟حالا كه اينجام!

:نه به قيافت نمي خوره بچه اين طرفها باشي؟

: هرچي باشه... مثل شما سوسولا نيستم. از بچگي با همين دستام كار كردم و نون درآوردم. و دستهاي چرب و كثيفش را نشان داد.

زنداني نگاهي به دستهاي زندانبان انداخت و لبخندي زد و گفت: با همين دستها؟

:آره مگه چشه؟

: هيچي گوشه!

: چي تنت مي خواره ها!

:نگفتي چيكاره بودي قبل اينجا.

زندان بان ظرف غذايش را زمين گذاشت ،‌انگار خاطراتي قديمي برايش زنده مي شد.

:يادش بخير خدابيامرز ننم ، چقدر مي گفت تو هيچ پخي نميشي؟ ديدي ننه ديدي كه شدم!

:بر منكرش لعنت!

زندان بان بادي به سينه اش انداخت و ادامه داد: گرسنت نشده ؟

زنداني رويش را به سمت ديوار برگرداند و  گفت: دوروزه غذا نخوردم!‌به نظرت الان گرسنم شده يا نه؟

زندان بان به ته مانده غذايش نگاهي انداخت بعد با پا آن را نزديك ميله ها زد و گفت: بيا بخورش من به كسي نمي گم.

زنداني لبخندي زد و گفت: ممنون بخور من سيرم ، حداقل از تو سير ترم، بخور شايد سير شي!

زندان بان با عصبانيت از جا پريد و گفت:الاغ ،‌به من ميگي گرسنه، بي همه چيز ، من گفتم تو از گشنگي نميري؟

: نه ! ممنون!

:حقتونه ! هرچي سرتون بياد حقتونه ! اصلا شما ها رو بايد زنده زنده خورد!

:چرا، مگه من چيكار كردم؟

:دزدي كردي،‌آدم كشتي، خريت كردي از همه بدتر به زندان بان فحش دادي!

:من؟

: نه اون عمه فاحشت!

زنداني سرش را تكاني داد و چرخيد و به آرامي نشست.

زندانب ان از جا پريد و سيخ ايستاد و باتومش را درآورد و درحالي كه مي لرزيد فرياد زد، تكون بخوري داد مي زنم بقيه بيان!

زنداني لبخندي زد و گفت: اجازه هست از جايم بلند شوم؟

زندانبان با ترس فرياد زد:‌بلند بشي؟ نه نه نه! اصلا همون جا كه هستي بمون.

زنداني زير لب چيزي گفت  بعد به ديوار روبرو نگاهي انداخت و شروع به مالش زانوهايش كرد كه از سرما خشك شده بود.

زندانبان درحالي كه مي ترسيد به ميله ها نزديك شد و گفت: اوهوي چيكار ميكني؟

: دارم زانوهام رو ميمالم خون توش جريان پيدا كنه.

: نه ،نميشه ،نمال!

:چرا ؟ راه كه نميزاري برم! خوب سه ساعته افتادم اين گوشه شب هم شده ، سوز سرد از لاي ديوار مي زنه پام رو خشك كرده!

: گفتم كه نميشه!

زنداني چيزي زير لب گفت، بعد دستهايش را به هم ماليد و در ميان آنها دميد تا كمي گرم شود.

:دوباره چه غلطي مي كني؟

:هيچي، دارم دستهام رو گرم ميكنم نكنه اين هم جرمه؟

زندان بان كمي به نرده هاي سلول نزديك شد ، اما هنوز نمي توانست به درستي كاري كه زنداني مي كرد را تشخيص دهد. پس با ترس و لرز به ميله ها چسبيد و به دقت نگاه كرد.

زنداني شروع به سرفه كرد ، وضعيت سينه اش حسابي خراب بود ،‌سرفه هاي شديد امانش را بريده بود و هر وقت به سراغش مي آمد چند دقيقه اي مهمانش بود و بعد هم به اين آساني نمي رفت.

زندان بان از همان سرفه اول جا خورد! خواست عقب برود ولي بند شلوارش كه دسته كليدي به آن آويزان بود بين قفل در و ميله گير كرد .

زندان بان تلاش كرد با تقلاي زياد خودش را خلاص كند اما فايده نداشت. پس شروع به داد و بيداد كرد.

زنداني در حالي كه سرفه مي كرد برگشت و اين صحنه را ديد. اول كمي خنديد ولي بعد از جا بلند شد تا به زندان بان كمك كند.

زندان بان با ديدن زنداني بر شدت فريادها و درخواست كمك افزود. چشمهاي ورقلمبيده اش از شدت ترس داشت از حدقه در مي آمد و دهانش كف كرده بود. باطوم را به هر طرفي تكان مي داد انگار داشت اشباح را مي زد و به آنها فحش مي داد اما همچنان بند تمبانش لاي در زندان گير كرده بود. زنداني به آرامي به ميله نزديك شد و در حالي كه سرفه امانش را بريده بود سعي كرد كليدها را آزاد كند  كه زندان بان كاردش را از غلاف بيرون كشيد و در حالي كه تمام وجودش مي لرزيد مثل زنهاي نه ماهه شروع به جيغ كشيدن كرد بعد هم كارد را با دست لرزان  به طرف زنداني پرت كرد كارد به كنار قفل برخورد كرد و كمانه كرد و افتاد داخل ظرف غذا و در حالي كه تيغه اش مايل به بالا بود در همانجا جا خوش كرد.

زنداني كه سرفه هايش كمتر شده بود كمي خون و خلط را بيرون تف كرد و فرياد زد: خفه شو احمق مي خواهم كمكت كنم.

زندانبان خشكش زد ، در كسري از ثانيه تمام وجودش را خيس كرد بعد هم چيزي از پاچه اش تلپ تلپ ريخت روي زمين ، كثافت همه زير پايش را گرفت.

بقيه زندان بانها بالاخره رسيدند. وقتي زنداني بند شلوار زندان بان را آزاد كرد زندان بان آنقدر بي خود شده بود كه با در رفتن كش تمبانش روي كثافتي كه زير پايش درست كرده بود سر خورد و با پشت روي ظرف غذا افتاد. بلافاصله خنجر پشتش را شكافت و از سينه اش بيرون زد.

زنداني با عجله كليدها را امتحان كرد و به سرعت بالاي سر زندان بان رفت تا جلوي خونريزي را بگيرد. هرچه كرد نتوانست فرياد زد و كمك خواست.

زندانبانها دير رسيدند و زنداني هم هرچه كرد نتوانست به زندان بان كمك كند.

زنداني را به بخش ديگري منتقل كردند و زندان بان ديگري برايش گذاشتند.

زندانبان جديد در حالي كه داشت يك تكه مرغ بريان را به نيش مي كشيد با دهان پر از او پرسيد: اون بدبخت رو هم فرستادي جهنم، خدا از شما قوم ظالمين نگذره.

زنداني لبخندي زد و به زندانبان گفت: اين سومين زندانباني بود كه مي خواستم كمكش كنم! اولي غذا پريد توي گلوش ، دومي سكته كرد ، سومي هم كه روي كثافت خودش ليز خورد و خورد روي خنجر خودش. شما هم بادهن پر حرف نزن ممكنه بپره توي گلوت منم كه اينجا زنجير شدم نميتونم به دادت برسم!

زندانبان آنچه در دهان مي لمباند را قورت داد و چربي دور دهانش را پاك كرد و گفت: راستي ميگن تو دكتوري آره؟

زنداني سرش را به ديوار چسباند و درحالي كه چشمش را مي بست ادامه داد: دكتر نه به معني پزشك من روانشناس هستم! روانشناس و چشمهايش را بست تا كمي استراحت كند !

زندان بان در حالي كه دوغ داخل ليوان را هورت مي كشيد كمي از آن بر گلويش جست پس شروع به سرفه كرد و لي نفسش كه بالا آمد شروع به خنده كرد و پرسيد: حالا آقاي دكتور بعد از اين چيكار كردي كه اينقدر ازت مي ترسن همه؟ راستشو بگو ! حتما يه دليلي داره ديگه!

دكتر از لاي پلكهاي نيمه بسته اش نگاهي به نگهبان پشمالو انداخت و گفت: من روانشناس زندان بودم، همه چيز از زماني آغاز شد كه متوجه شدم رئيس زندان ديوانه است و بايد بستري شود. حالا بگذار يك چرت بخوابم.

هنوز تا بازجويي بعدي دوساعتي فرصت دارم و چشمهايش را بست و خوابيد.


آنان كه رفتند، آنان كه ماندند!

رز سياهي برايت گذاشتم تا بداني هنوز در قلبمان هستي.


انسان جايز الخطاست ،‌آنكسي كه اشتباهش را بپذيرد و با شجاعت در راه اصلاحش گام بردارد قهرمان است . اگر از ميان خانواده اش برود قهرمان آن خانواده، اگر از ميان قومي برود قهرمان آن قوم و اگر از ميان ملتي برود قهرمان آن ملت است و تسليت بر آن خانواده و آن قوم و آن ملت امري اجتناب ناپذير است.

:

روزي پيري از راهي مي گذشت پس شاه از آن سوي در گذر بود . چون به پيش شيخ رسيد سپاهيانش را متوقف ساخت پس از براي مكر اوليا و مصلحت دنيا به وي گفت : اي پير اين آخر عمري چه آرزويي داري ؟ بگو برآورده كنم.

شيخ خنديد و گفت : تو را توان آن نيست! چرا كه تو هم يك وجودي مثل من و قدرت ، هيچ بيش و كم از من نداري!

شاه مكدر شد ، گفت: چطور نمي توانم؟ بگو آنوقت اگر انجام ندادم مرا سرزنش كن!

پير فرمود: سرزنشي نيست، راهت را بكش و برو!

شاه از اسب فرود آمد پس سپاهيان از مركب پياده شدند. به تندي و پرخاش گفت: مردك به تو مي گويم بگذار لطفي در حقت كنم تو به من دشنام مي دهي!

شيخ لبخندي زد و سرش را تكاني داد بعد. گفت: باشد، اما قول بده اگر نتوانستي ، راهت را بكشي  بروي و ديگر چيزي نگويي.

شاه پذيرفت.

شيخ فرمود: تنها يك خواسته كوچك آنهم اينكه مسئوليت اعمالت را بپذير!

شاه در هم شد و سپاهيان برآشفتند.

شاه گفت: من هرآنچه مي كنم را مي پذيرم!

شيخ گفت: آيا تو شاهي؟

شاه گفت: معلوم است.

شيخ گفت: سايه دا بر زمين؟

شاه گفت : آري

شيخ گفت: و همگان مي بايست از امر تو  بي چون و چرا پيروي كنند؟

شاه تائييد كرد.

شيخ ادامه داد: وضع ماليات و ،‌نصب قضات و وزرا ، اداره دخل و خرج مملكت و اجازه جنگ و صلح و سركوب مخالفان و دشمنان و وضع صلح و آرامش و حكم بر ريختن خون و حبس محكومان و ناقضان حكومت همه از آن توست؟

شاه بازهم تائيد كرد.

شيخ گفت : پس تو اي نماينده خدا بر زمين ،‌ مسئول هرآنچه هستي كه بر ولاد تحت حكمت مي رود از حبسها و دزديها و قتلها و گردنكشيها و خيانتها و ... همه و همه را تو بايد به گردن بكشي!

شاه خنديد و گفت: نمي شود كه! يكي ديگر مرتكب جور و جرم شود! من به گردن بكشم؟ مگر پدر را به جاي پسر مجازات مي كنند و مگر من بايد تاوان كم كاري سپاهيان را بدهم و يا مگر من بايد جبران بي عدالتي قضات را بكنم و مگر من بايد جور گردنكشي گردنكشان را بدهم! ، تو حتما پير و خرفت شدي كه چنين ياوه مي گويي، چگونه عدلي است كه يك نفر را به تمام اين جرمها متهم مي كني ، حال آنكه من تنها يك وجودم و اثبات جرم يك شخص بر من ظاهر و ممكن است.

شيخ لبخدي زد و در حالي كه دور مي شد فرمود: من كه گفتم تو نميتواني ! حال مي بيني كه تو هم يك وجودي ! پس دست از شاهي بدار كه دير و زود تو را به كام بلا مي كشاند و بدان اگر خود را حاكم مطلق بر اين ولاد مي داني پس مسئوليت مطلق اعمال مردمان نيز با توست و اگر توان آن نداري پس تاج از سر برگير و به كنجي برو و عبادت پيشه كن.

آنچه بر خاک گذشت بر ما نیز می گذرد

روزی روزگاری در کشوری دور در گوشه ای از قاره ای ناشناخته 

کلاس درسی بود در محضر اوستادان بسیار . و شیخ بر منبر بود به وعظ و تدریس چونان که گویی مجالی نیست عمر را و در دم باید هرآنچه آموخته به شاگردان یاد فرادهد.

پس چون هر روز بر منبر می رفت بر دانش دانش آموختگان افزون همی شدندی و هر چه بیشتر بر دانششان افزون می شد طلب علم و علم آموزی در آنان بیشتر می شد.

حاکم شهر هر از گاهی شیخ و شیوخ مکاتب را به دربار خود می خواند و برآنان خطبه می خواند و به صحبت با آنان می پرداخت اما قلبش رضایتی بر این امر نداشت چرا که هربار مورد سوال و جواب شیوخ قرار می گرفت و در اکثر موارد رای به زور می داد و حکم به منطق خشک می نمود و در نهایت چون در سوالی می ماند جوابی می داد که دلخواه خودش بود و چون بر او خرده می گرفتند می گفت: شما نمی فهمید چون من خلیفه ام بر شما و من دانشی فراگیر به شما دارم.

سالها گذشت و هر روز اعتبار خلیفه نزول پیدا کرد تا آنجا که خلیفه مشاورانش را فراخواند و گفت علت چیست که این مردمان علم آموز را با ما سر دشمنی است و سبب چیست که یک موضوع ساده را درک نمی کنند  و آن اینکه ما خلیفه ایم و علممان محاط است به آنان!.

یکی از مشاوران  که مویش دمب اسبی بود و ریش کم پشت داشت تعظیم نمود و گفت این ذات علم آموزی است سرورم . چون کسی به علم آموزی مشغول گردد، هر روز اتش بیشتری در خود احساس می کند پس به دنبال دانش بیشتری می رود و خود را نادان تر می داند. پس بر هرچیز سوالی و معمایی می سازد و بر هر سوال ،جوابی و ویراستی می نگارد.

خلیفه دستی به موهای زیر چانه اش کشید و اندکی اندیشید، پس گفت: این که بسیار بد است ، بدین ترتیب هرکس بیشتر درس بخواندکمتر می داند و هرچه بیشتر در وادی علم آموزی پیش برود شکاک تر و نادان تر می شود.

یکی از مشاورین که از قضا شیخی بود شجاع فرمود: یا حضرت حاکم آنچه شما می پنداریدنیست، ذات علم به شک است و پیشرفت علم وابسته به سوال و کنکاش و توسعه علم آموزی مقدور نیست مگر به جستجو و تحقیق در هر زمینه ای ، بَل  هر آنکه کمتر می خواند اطلاع کمتری دارد، پس سوال کمتری برایش ایجاد می شود و هرچه کمتر شک کند و سوال کمتری برایش ایجاد شود خود را دانا تر می داند. پس آنکس که فکر می کند همه چیز را می داند به آن دلیل است که شک کمتری در خود می کند و گمان به دانایی خود دارد پس خود را دانا می داند گرچه اینطور نیست و چون کمتر می خواند پس کمتر می داند.

حاکم برآشفت و به شیخ گفت: ای ابله چگونه حاکمی چون من را نادان می پنداری حال آنکه من برتر از شمایانم و دانش من بیش از شماست.پس به شیخ یک هفته فرصت داد که دلیلی قانع کنند بر جهالت حاکم نسبت به طلاب ارائه کند در غیر او را زنده بگور بنماید و طلاب را از تحصیل علوم منع کند.

شیخ هرچه اندیشید هیچ به خاطرش نرسید پس به مشورت با طلاب پرداخت . هرکدامشان چیزی گفتند و در نهایت قرار براین شد که روز موعود همه به گورستان بروند تا حیلتی بر این مبحث بیاندیشند.

چون روز موعود رسید حاکم و سواران و میران به همراه شیخ به گورستان عظیمت نمودند پس جمعی از طلاب به نشانه اعتراض در آنجا حاضر شدند ولی سربازان آنها را از گورستان بیرون نمودند و به خشم با آنان به ستیزه پرداختند در این میان شیخ به یاد استادش افتاد که شیخ الشیوخ بود.

همانطور که از کنار قبور می گذشتند زیر لب گفت : آنچه بر خاک گذشت بر ما نیز می گذرد و این کلام شیخ الشیوخ بود که هیچ کس معنی آن نفهمیده بود و شیخ راز از آن نگشوده بود و همواره بر سر آن بحث و گفتگو بود.

چون به سر قبری رسیدند که گورکنان برای شیخ کنده بودند  شیخ به ناگاه فریاد زد یافتم یافتم.

حاکم و سواران در تعجب شدند پس حاکم گفت: چه را یافتی؟

 شیخ نگاهی به حاکم انداخت و گفت: یا حضرت حاکم آنچه بر خاک بگذرد بر ما نیز می گذرد.

پس حاکم قدری اندیشید و گفت : خوب این یعنی چه؟ شیخ گفت اگر من معنی اش را به شما بگویم از خون من می گذرید و به علم و دانش بها می دهید و از این پس عالمان را گرامی می دارید؟

حاکم گفت تا جواب چه باشد!

شیخ به حاکم گفت: این قبر من است و آن دورتر قبر پدرم و قبر پدرش و آن طرف گورستان قبر پدر شماست و قبر پدرش و همینطور قبر حاکم پیش از او و پدر او و جد او.

حاکم گفت: خوب که چه ؟ شیخ گفت آیا به خاطر دارید آنزمان که شما و پدر شما بر علیه حاکم پیشین به پا خواستید و او را بی سواد و ابله خواندید؟

حاکم گفت: به حقیقت که یادم است!

شیخ گفت : و حتما می دانید وقتی حاکم پیشین بر علیه حاکم پیش از خود به پا خواست و او را نادان و جاهل خواند؟

حاکم گفت: می دانم.

شیخ گفت: ای حضرت حاکم این قبر پدر من است که در رکاب شما جنگید و جان سپرد و همه او را عالم و دانا می دانستند.

حاکم گفت : به یقین که عالمی چون او کمتر در دوران حاضر یافت شود.

و سپس قبری دیگر را نشان داد و گفت و این هم عالم بزرگ شیخ الشیوخ است که در زمان عصیان حاکمان پیشین بر آنها تاخت و در دوران پدر شما چشم از حیات پوشید و جهان را بدرود گفت.

و حاکم گفت به حقیقت که اینچنین است.

سپس به قبری که برای وی کنده بودند اشاره ای کرد و در حالی که اشهدش را می خواند وارد قبر شد و گفت: این هم قبر من است که حضرتعالی دستور حفرش را دادید و بی شک در آن سوی قبرستان جایی نزدیک پدرتان قبری برای شما هست که دیگران دستور حفرش را خواهند داد همانطور که برای حاکمان گذشته که خود را علامه دهر می دانستند گوری فراهم آوردند.

"پس ای حضرت حاکم هر آنچه بر خاک گذشت بر ما نیز می گذرد."

حاکم چون این بشنید در خشم و غضب آمد اما هیچ پاسخی برایش نیافت پس سوارانش را فراخواند و قبرستان را به غضب ترک کرد و شیخ را به حال خود گذاشت.

 

داستان مَشتي پترس فداكار و سد لنينگراد

داستان مَشتي پترس فداكار و سد لنينگراد

و در آن شب سرد تابستاني مشتي پترس فداكار با مشعلي در دست از راهي عبور مي كرد و پيروانش نيز از پيش و پس همي ، تا به غار خويش فرود آيند و شب بخسبند تا شايد چند صباحي خلايق را از شرشان در امان باشند.
پس چون شب به نيمه رسيد مردم خوشحال به رختخواب رفتند و كلاه خواب بر سر كشيدند بي خبر از اينكه قطار در راه است و سد سوراخ. اين چون شد كه مَشتي پترس فداكار شبانه برگشت و به ياران گفت من نخسبم مگر آنكه اين بلا از سد دورگردد و اين قطار به خط باز گردد.
چونان شد كه قطار را به دوستان و پيروان همي سپرد و خود به همراه چند ماله و چند پاكت سيمان راهي سد شد.
پس چون به سد رسيد نيك بنگريست ديد ديواره سد ترك برداشته ، از بالا تا پائين جرواجر شده و از آن آب نشت مي كند "چون دريا حدود چهار يا پنج ميليون ليتر" پس ماله بركشيد و به همراهان فرمود: "اوهوييي مشتيي كبلايي اوييي... " و فرمان بداد تا دريچه هاي سد ببستند و همه با ماله و سيمان به جان سد اوفتادند و چوب در سوراخهاي سد فرو مي كردند تا راه آب بند آيد .
پس سد جرق جرقي كرد و هيئت چوبداران و ماله كشان ، عرق ريزان همي كار را مي نمودند .
پس شيخي خيرخواه از راه مي گذشت خوب نگاهي كرد و چون چوب به سوراخ سد فرو برده ديد ، فرياد برآورد. "اوهووي..." پس ندا داد هر آينه سد بر سر شما و مردمان خراب خواهد شد ، پس دست از ماله كشي برداريد و دريچه ها باز كنيد تا آب برون آيد و فشار كم شود و بتوان سد را تعمير اساسي كرد.
پس مشتي پترس را اين سخن شيخ خوش نيامد پس در دم داد او را بردند و گوشه اي بر درختي بستند.
سواري از ياران قديم از آن راه همي بگذشت پس چون اين ماجرا ديد فرياد برآورد : "چيزه چيزه! ريخت ريخت" و چون اين چيز- ببخشيد- سخن فرو ريختن سد در مشتي پترس كارگر نيفتاد داد دهان او را نيز گل گرفتند. پس به كار خويش همت همي گمارد و ماله مي كشيد بر ترك سد و بر انبوه آب خروشان در پشت سد افزون همي گشتي و ترك گسترده تر همي شدندي.
پس جانا اين سخن از دوست نيوش دار كه گرچه چون زهر تلخ است اما دواست بر درد بي درمان اين سد سوراخ.
كار تَرَك سد به ماله و سيمان نتوان ساختن و ساختن سد به همت چوبداران و ماله كشان نتوان كردن كه در غير اينصورت سد به هم آيد از فشار ، كه هرچند آب نرم باشد و سنگ سخت باز ياراي مبارزه نيست آب را سنگ سخت و دير يا زود آب فائق آيد و دشت بي رونق را سبز نمايد. و مثال چوب بر روي آب كشيدن مثال آب در هاون كوبيدن است هرچه بيشتر بر آن ضربه زني بيشتر شكسته مي شوي. پس به خود آي وقبل از هلاكي به موجب شكست سد دريچه ها باز كن تا آب جاري شود.
اما بدان اگر سد در هم شكست ، دشمن تو آب نخواهد بود بل چوب و سنگي و آهني خواهد بود كه در شرف شكست سد بر سرت مي ريزد كه خود ساختي براي راه بستن بر آب و خودكرده را تدبير نيست. به ياد داشته باش در آن زمان آنكه دوست مي پنداري دشمن توست و آنكه دشمن دوستت!

والسلام

F.Engar ...

داستان جالب آنکه همش کم می آورد- از اولش هم کم داشت.

می گویند در زمانهای قدیم -خیلی خیلی قدیم- یک بابایی بوده که از راههای نامشرع و با ساخت و پاخت و غیره کلی ثروتمند میشه.

این بنده خدا برای خودش یک دفتر و دستکی به هم میزنه که بیا و ببین از طرفی همه اطرافیانش رو از ارازل و اوباش میگذاره چرا؟ چون به عالم و آدم بدهکار بوده و میترسیده بریزن سرش و دمار از روزگارش در بیارن.

این وسط فقط یک آدم حسابی براش کار می کرده که اونم تو بخش حسابداریش بوده! این بنده خدا هم مثل همه قدرت دوستها و زراندوزها یک عادت بدی داشته که هرشب میشسته اموال دزدیش رو می شمرده اما بدی کار این بوده که هر شب می داد یکی از نگهبانها رو به جرم دزدی زندانی می کردن.

کار به جایی میرسه که همه نگران میشن تعداد نگهبانها کمتر از طلبکارها بشه .اما خوب خودشون که مغز درست و حسابی نداشتن  برای همین می رن سراغ حسابدار که آدم  حسابیشون بوده .

هرچی به حسابدار میگن بیا برو با این طرف صحبت کن ببین مشکلش چیه حسابدار میگه نمیشه! من زن و بچه دارم ! من رو از نون خوردن نندازین و از این حرفا! تا جایی که کار به لنگه کفش و باتوم و اینا میکشه و حسابدار به اجبار قبول میکنه.

خلاصه شب هنگام وقتی مرد قدرتمند ثروتمند خلافکار داشته پولهاشو میشمرده میره سراغش و سلام میکنه. طرف دقت میکنه میگه هان تویی؟ بیا، بیا یه چهار سالی هست دنبالت میگردم یه سوالی داشتم.

حسابدار میگه قربان من سی ساله همین اتاق بغل نشستم حالا مشکلتون چیه؟

طرف فکری میکنه و میگه واقعا... و دوباره مشغول شمردن سکه هاش میشه. بعد با عصبانیت میگه بیا بازم اینطوری شد.

حسابدار میگه چطور مگه؟ طرف میگه ببین من هرشب که میام اینجا سکه هامو از کیسه که در میارم میشمارم یک سکه کمه!

حسابدار میگه واقعا؟ طرف میگه بله! حسابدار میگه خوب؟ طرف میگه: اما تا سکه هامو میشمارم می ریزم توی کیسه تعدادشون درست میشه. خوب حتما این وسط یکی سکه هامو می دزده!

حسابدار میگه خوب الان بشمارین بریزین تو کیسه و  نگاه میکنه و طرف فریاد می زنه درست شد! درست شد! و حسابدار میگه خوب حالا از کیسه در بیارین بشمارین و طرف دونه دونه سکه ها رو در میاره و وقتی می نداخته روی زمین تا جیرینگی می کرده می شمرده تا سکه آخر که توی دستش نگه می داره بعد عصبانی میشه و میگه: دیدین دیدین ! توی کیسه هیچ سکه دیگه ای نمونده حتما یکی این سکه رو دزدیده! آهان فهمیدم کار خود نامردته غیر از تو هیچ کس اینجا نبوده!

حسابدار آب گلوش رو قورت میده و میگه: قربان ولی س...س...سکه آخر رو که توی دستتون نگه داشتین رو نمی خواهین بندازین زمین! طرف نگاهی به حسابدار می کنه و خیلی متفکرانه می گه: فکر می کنی تاحالا من متوجه این سوال نشدم؟ همون شب اول متوجه شدم! خوب احمق جون چه فرقی میکنه الان که همه سکه ها رو باید برگردونم توی کیسه.

حسابدار میگه :آخه قربان و طرف هم فریاد میزنه :نگهبان بیاین این دزد رو ببرین زندان .

حسابدار به التماس میفته که: بابا من زن و بچه دارم! خوب اون سکه آخر رو خودت توی دستت نگه داشتی کسی ندزدیدش که! طرف به فکر می ره بعد از کلی حساب و کتاب میگه: آخه احمق جون آدم نمیتونه مال خودش رو بدزده که! . حسابدار در حالی که از ترس می لرزیده و از تعجب داشته شاخاش در میومده می گه: آخه قربان یک سکه توی دستتونه نگاه کنین. یه خورده روش متمرکز بشین اون رو هم باید بشمارین تا حسابتون درست از آب در بیاد.

طرف کمی فکر می کنه و بعد یک ژست فیلسوفانه می گیره و با دقت به سکه نگاه میکنه اما ناگهان و با ترس و وحشت از جا می پره و فریاد می زنه ! بگیرین ببرین بزنین بکشین آی بردن به دادم برسین.آی همه چیمو بردن تخت و تاج و قبا و ردا و صندلی و عصا و ...

از شدت سر و صدا همه نگهبانها می ریزند و در حالی که حسابدار به شدت ترسیده رو به صورت کله پا بازداشتش می کردن می گن چی شده؟.

طرف میگه حالا که خوب فکر می کنم می بینم فقط یک سکه از همه سکه هام مونده بقیشونو دزدیدن ببرین این پدرسوخته دزد رو دارش بزنین!

و اینطوری می شه که جُک زیر ساخه میشه:

یه روزیه نفر شاید هم دونفر شایدم چند میلیون از مسیری رد می شده می بینه یه بنده خدایی کلشو کرده توی جوی فاظلاب و  آب می خوره شخص از سر دلسوزی می گه آقاجون آب از جوی نخور که هم برای سلامتیت ضرر داره هم عقلت رو ضایع می کنه!

طرف یه چشمش درشت می شه یه چشمش ریز بعد فاضلاب دور دهنش رو با آستین پاک می کنه و انگار نکته مهمی رو کشف کرده باشه می گه: آهاااااااااان ... اونوقت عقل چیه؟

شخص هم می گه: ببخشید! ، شما همون آبتو بخور راحت باش!

به گزارش خبرگزاري اوشگول پرس!

اين چند وقته اخير حرفهايي شنيده ام از برخي نقاط نامعلوم دنيا كه معلوم نيست كي و توسط چه كساني چطور شده كه يكهو يك طوري شدند!

اين روش جديدي براي نگارش است!!!

خيلي تعجب نكنيد لطفا به خواندن مطلب ادامه دهيد...

مي خواهم راجع به وقايعي بنويسم كه همه مي دانيد ! خوب پس نمي نويسم! اصلا چه معني مي دهد آدم بنويسد بعد بيايد بگويد من نبودم! نه اصلا حالا كه اينطور شد اصلا هيچ چيز نمي نويسم!

اصلا راجع به يك زمان ديگري مي نويسم! راجع به ناصرالدين شاه قاجار!

اين حضرت آقا يك پدر سوخته اي است كه دومي ندارد، بي پدر دلاك باشي را فرستاد برود روي برج فين كند! خدا لعنتش كند از طرفي امير كبير را داد هپلي هپو كردند به نفع مملكت و آن سفير پدر سوخته آمد گفت آقا مردم عليه شما به خيابان ريختند نه ما! بعد ممد علي شاه داد مجلس را بردند يك طرف ديگر شهر گذاشتند جلوي توپ آخر همه اش تقصير مظفرالدين شاه بود! اينقدر به تيله بازي علاقه داشت كه داد نمايندگان مجلس را فرستادند پي تيله بازي بعد تيله بازهايش را فرستاد مجلس با ...مشان تيله بازي كنند.

اي واي خاك به سر سليمون يادم رفت اصلا احمد شاه بود كه آتش به گور گرفته همين اين شرها را به پا كرد نصف درياي خزر را داد به روسها بالا كشيدند يك خليج پارس هم رويش بعد رفت با عربها قرارداد تركمانچاي بست و زير عكس خليج عربي نشست و لبخند مليح زد . آنوقت همين شاه پدر سوخته كي بود؟ خسرو پرويز سر و كله اش پيدا شد و گفت يعني چي ؟ من دو روز نبودم تنها تنها ناموس مملكت رو به فنا داديد و اون هم نشست پاي ميز و قدح به دست گرفت و به جلال الدين بلخي گفت تو بزن تا من برقصم.

داشت يادم مي رفت جريان مشروطه را ! همين كشور غربي پدرسوخته نبود با همكاري آن يكي كشور غربي پدر سوخته ريختند سر پدر پدرسوخته همين شاه خائن گفتند زتلشك! بينيم با! بعد مرحوم مصدق شد لولو بعد گفتند ما همه لولو ها را دادگاهي مي كنيم اما آخر كار لولو را كه دادگاهي كردند ممه از آب درآمد بعد آنها كه دادگاهي كرده بودند لولو از آب درآمدند بعد خر تو خر شد همه فرزندان اين ملت مي گشتند دنبال ممه گفتند آن را داديم لولو برد، سر پا نشست و خورد! بعد از آن فرزندان اين ملت از ترس لولو صبح تا شب خواب ندارند.

اي تف به روح اون احمد شاه كه پدرسوخته با آن اخلاق گندش مرتيكه خواجه ناموس مملكت را يكتنه به باد داد بعد مي رفت اينطرف و آنطرف مي نشست مي گفت كي؟ من؟؟؟ من كه عليلم ذليلم! خدا ذليلش كنه

بحث ممه كرديم ياد مرحوم پرزيدنت افتاديم نه از حيث ممگي از حيث لولويي نمي دانم چرا هرچه  به آينده نگاه مي كنم ياد گذشته مي افتم . هرچي پرزيدنت در ينگه دنيا مي بينم من را ياد كودتا مي اندازند و هرچي نخست وزير مي بينم من را ياد آن جمله معروف كچل خان مي اندازد كه مي گفت ما مرحوم مصدق را بر كنار، مي كنيم، مشكل طلاي سياه را هم با مرحوم جانشينانش حل مي كنيم. اصلا چه معني مي دهد يك ممه برود جلوي يك مشت لولو بعد فرياد بزند و داد بخواهد و يك چيز سياهي را ملي كند؟

اصلا همش تقصير همين ناصرالدين شاه خائن بود كه داد قد مرحوم اميركبير را نيم وجب كوتاه كردند. اگر مي داد قد ننه اش را نيم وجب كوتاه مي كردند امروز اينقدر ادبيات ما دستخوش دل پيچه نمي شد و با هزيان پس نمي آورد و شكوفه نمي زد به استعداد ملت.

اما بيچاره مرحوم كورش كه چه خيانتي كه در حق اين ملت و علي الخصوص همه ملتهاي دنيا نكرد اصلا من نگاهم كه به برج و بارو و كاخش مي افتد ياد رنجها و دردهاي اين ملت مي افتم ولي چه كنم كه وطن پرستي و دينداري مانع از آن مي شود كه قبرش را به آب ببندم !

همين مرحوم كورش بود كه آمد قبايل و ملتهاي مختلف دنيا را با هم متحد كرد و حكومت ايالتي درست كرد كه يكهو يك كشوري در ينگه دنيا بيايد بنيانگذار ايالات متحده بشود. آخ ممه كجايي كه لولو رو بردن!

اصلا من نمي فهمم برايچي كورش داد انبار آذوقه درست كنند من نميفهمم بيكار بود يهودي ها را آزاد كرد فرستاد بروند اورشليم اصلا نمي دانم چرا دستور داد هركسي آزاد است دين خودش را داشته باشد.

ارتش خودش را داشته باشد به زبان خودش حرف بزند. آخه يعني كه چه!؟

فكر مي كرد اين ملتها جنبه دارند؟ بايد مي زد مثل بلانصبت روميها خواهر و مادر كره زمين را با هم آشتي مي داد بعد هم به جاي اينكه ما در عهد شاه عباس خان صفوي بنشينيم زانوي غم بغل بگيريم كه چي شد چي شد من نبودم مي رفتيم مثل ساكسونها مي زديم خواهر و مادر هنديها را باهم پيوند مي داديم طوري كه يك خط در ميان فارسي صحبت كنند اصلا يعني چي داريوش سوم مي آيد توصيه مي كند به بقيه شاه ها شاه بازي در نياوريد؟ آخه پدر صلواتي شاه بايد ظالم باشد اين لولوها رو ببين! حال كن!

مشكل ما اصلا از اولش هم همين دل رحمي و رئوف بودن شاه هاي بي لياقت بوده ما شاه مي خواهيم آه سيبيل از بناگوش دررفته ريش زير زانو  ابرو آبگوشتي اين شاه هاي قرطي زير ابرو برداشته اخته خوب به درد نمي خوردند كه هي دوا دكترشان ، مي كردند ، هي ملت را چيز مي كردند ببخشيد يعني چيز مي نمودند يعني حكومت! اين چيزها به درد نمي خورد شاه بايد همچين محكم توي چشمهايت نگاه كند دروغ بگويد به خودت ب...اشي ! بايد يك طوري خيانت كند كه تمام بچه هايت رنگ و وارنگ از آب در بيايند يك طور با اجانب روي هم بريزد كه فردا روزي نگويند فلان اجنبي در شمال فلان كشور بود كه به بهانه فلان قرارداد هسته اي فلان تريليارد دلار بالا كشيد. اييييييييييييييييييييينه!

ولي صدهزار مرتبه شكر كه اين دوران خفت و خواري و فلاكت و حقارت و خجالت و كفاثت و خباثت و خيانت و ...البته تجاوز به ناموس ملت گذشت و با سقوط شاه خائن تمدن چند هزار ساله خيالي و پوشالي در هم فرو خسبيد و برهمگان روشن شد كه اصلا تمدن يعني چي؟؟؟ و عصر نوين تمدن يعني چي ؟ و اصلا آزادي يعني چي ؟ جمهوري چيه؟ اصلا چي يعني چي؟

حالا ديگر هيچ كس نيست برود بالاي قبر مرحوم كورش بي خود و بي جهت از خواب بيدارش كند بگويد بگير بخواب كه من بيدارم! خوب پدر سوخته اون كه خوابيده بود براي خودش همه برج و باروش رو هم كه اسكندر زده بود تركونده بود. مرض داشتي رفتي بيدارش كني كه بگي بگير بخواب؟

به هرحال همه اين جريانات برميگرده به ناصرالدين شاه كه شخصا من رو اغفال كرد كه در موردش مقاله بنويسم! در همين جا من تمام خطوط بالاي اين خط نوشته را تكذيب مي كنم و رسما اعلام مي كنم اصلا با عقل جور در نمي ياد كه يك لولو رو بدن ممه ببره بهد بشينه سرپا بخوره بعد ممه كمياب بشه نه لولو!

در پناه حق باشيد!

راهنمای نگارش متون و داستان پارسی

راهنمای نگارش متون و داستان پارسی

از ویکی‎نسک، کتاب‌خانه آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

به نام پروردگار زیبائیها


پدید آورنده!

کاری که یک نویسنده خوب انجام میدهد گاهی تعجب همگان را بر می انگیزد . ما در ادب پارسی جای زیادی برای چنین مانورهایی داریم. آنچه نویسنده می نگارد با آنچه خواننده می خواند تفاوت بسیار دارند! تفاوت اصلی در نحوه هدایت داستان است. در حقیقت این نویسنده است که در هنگام نگارش احساسات و رفتارهای شخصیتها را بر مبنای احساسات آنی خود می نگارد.(برای اطلاعات بیشتر به متنهای بعدی مراجعه شود)

گاهی ممکن است فکر کنید یک نویسنده می داند دقیقا چه اتفاقی در پایان داستان رخ خواهد داد. باید به شما بگویم تا زمانی که آخرین کلمه آخرین سطر آخرین پاراگراف آخرین صفحه در یک داستان نگاشته نشده است هیچ چیز معلوم نیست.

یک خواننده را میتوان همچون مسافری فرض کرد که در مسیری از پیش تعیین شده گام بر می دارد. اینکه پرواز خواهد کرد یا شنا و اینکه با نشاط و از روی رضایت این راه را طی خواهد نمود یا در میانه راه خسته شده و از داستان دل خواهد کند همه و همه وابسته به نویسنده داستان است.

گرچه گاهی بعضی از ما فکر میکنیم نویسنده همچون راننده اتوبوس یک لوکوموتیوران یا یک خلبان است و البته بعضی با کمی وسعت دید بیشتر نقش یک تورلیدر را برای نویسنده قائل می شویم ولی حقیقت این است که نویسنده در حقیقت خالق یک داستان است او خود منطقه داستانی را می سازد برایش راه خلق می کند سپس وسیله ای را برای سفر کردن مسافران داستانش بوجود می آورد.

نام زیبایی که برازنده کاری است که نویسندگان انجام می دهند . آنها را پدید آورنده یا خالق اثر می نامند.

فرزان انگار

+ نوشته شده در 6 May 2008ساعت


داستان 1 !

داستان نگاهي است عميق از ديدگاهي متفاوت. داستان نويسي به قولي جان بخشيدن به كلمات بي جان است. آنچه تفاوت بين داستان و نوشته را مشخص مي سازد در حقيقت روش چينش كلمات و جان بخشيدن به آنهاست به جمله هاي زير دقت كنيد.

زماني كه سلولهاي سبز رنگ حاوي سبزينه در برگ مشغول تنفس بودند.

زماني كه واحد حيات سبز رنگ گياه مشغول نفس كشيدن بود.

زماني كه برگ نفس مي كشيد.

تفاوت حاكم بين اين سه جمله تفاوت ميان متن ، نوشته و داستان است!

آنچه داستان را زيبا و جذاب مي سازد نه سير داستاني يا نام و آوازه نويسنده بلكه جادوي كلمات است!

گرچه مهم است كه نويسنده كيست اما به نظر(شخصي)من آنچه بسيار مهم تر است داستان است.

داستان سيري است كه در فاصله اي ميان تخيل و واقعيت رخ مي دهد.

داستان هاي خوب به قول معروف استخوان بندي خوبي دارند! يعني هر آن در اوج رويا يا تخيل ميتوان دليلي منطقي را براي اعمال شخصيتهاي داستان و يا تغييرات رويايي محيط داستان قائل شد. بدين ترتيب ميتوان به تعريفي ديگر از داستان رسيد كه مي شود آن را به بند كشيدن دانه هاي تسبيح عنوان كرد!

من از اين تعريف خيلي خوشم مي آيد. زيرا همانقدر كه به توالي اتفاقات و رخداد ها توجه دارد به آزادي نويسنده در انتخاب گره هاي بعدي داستان كمك مي كند.

همانطور كه به بند كشيدن دانه هاي تسبيح يا گردنبند مرواريد نياز به صبر و دقت دارد داستان نيز چنين است! زماني كه اتفاقات و رخداد هاي داستان شما به صورتي يكنواخت پي ريزي شدند هيچ خواننده اي انتظار يك اتفاق خارق العاده غير طبيعي را پس از پي گيري داستاني منظم ندارد مثل اين مي ماند كه پس از به بند كشيدن ده مرواريد هم اندازه ناگهان يك خرمهره سياه را در كنار مرواريدها به بند بكشيد.

به صورت سنتي ميتوان گفت. داستان مي بايست نقطه آغاز نقطه اوج و نقطه پايان داشته باشد. اما امروزه داستان نويسي هنري پست مدرن است! گاهي در هم شكستگي ها و بالا و پايين هايي خارج از باور داستان را مهيج تر مي سازد و اين كاملا به پيشرفت ارتباطات و رسانه ها و تكنولوژي هاي انيميشن وابسته است.

بگذاريد بيشتر توضيح بدهم:

اگر صد سال پيش يك نفر از قريه اي در اطراف شهر ري به تهران مي آمد و تعداد زيادي از افراد به او مي گفتند فردا قرار است فلان شخص با طياره به شيراز برود. شخص براي باور اين موضوع به صورت ناخود آگاه به خلق تصويري از هواپيما در ذهن خود مي پرداخت و شايد در پايان به اين نتيجه مي رسيد كه طياره نوعي پرنده غول پيكر است و خوب چه واقعي و چه مصنوعي در خيال او بدنه اين پرنده غول پيكر ميبايستي پوشيده از پر باشد. و خوب چند ماه تا چند سال طول مي كشيد تا او با اين حقيقت كنار بيايد و آشنا شود و خوب در مجموع براي يك جماعت بزرگ پنجاه تا صد سال طول ميكشيد تا اين حقيقت را در باورشان قبول كنند.

حالا اگر به همان فرد در بدو ورود مي گفتند فردا قرار است فلان شخص با يك سفينه فضاپيما به ماه برود. هرچند تعداد افرادي كه اين خبر را تاييد مي كردند زياد بود و هرچند خود آن شخص را به ديدن اين صحنه مي بردند. او اين امر را باور نمي كرد و اگر هم پس از مدتي به فكر كردن در اين باره مي نشست تخيلي ديگر براي آن مي ساخت كه بر پايه حقيقتها يا داستانهايي بود كه شنيده يا خوانده بود.

اما همين فرد در زمان حاضر اين خبر را يك خبر روزمره تلقي مي نمايد! پس نيازي به خيال بافي در مورد آن ندارد! اين اهميت ماهيت داستان پردازي و مهي العقول بودن داستانها را تغيير مي دهد در حقيقت داستان پردازي نه بر اساس شيوه اي كاملا مدون بلكه بر اساس موجي پيش مي رود كه اجتماعات و انسانها آن را مي سازند .

بر اين اساس و با اين ديدگاه تك تك انسانها در اين سير موثرند زيرا (همان طور كه قبلا ذكر شد) باور تك تك انسانها در خلق يك داستان موثر است (ديد خواننده) پس هر نوع داستان در عصر خود مي تواند بسيار جذاب باشد.

عبور از زمان!

بسياري از آثار داستاني بزرگ پيش از قرن بيستم ميلادي نوشته شده اند! زماني كه محيط و باورهايي ماوراي محيط و باورهاي امروزي وجود داشت.

براي من تجربه جالبي است بيشتر كساني كه من مي شناسمشان و از خواندن يا شنيدن داستان لذت مي برند كساني هستند كه از خواندن يا شنيدن تاريخ و خاطرات هم لذت مي برند.

بعضي مي گويند كساني كه از قوه تخيل خوبي برخوردار نيستند نمي توانند درك خوبي از داستان داشته
باشند به تجربه ميتوانم بگويم اين طور نيست!

نمونه اش دوست عزيزم محمود است كه حتي حاضر نيست يك صفحه هم داستان بخواند اما تخيل نسبتا خوبي دارد و گاهي از اوقات خيال پردازيهاي جالبي مي كند اما اطلاعات تاريخي اش چنگي به دل نمي زند و در حد خوانده هاي مدرسه اي باقي مانده است.

او خيلي كم و تقريبا به ندرت خاطره پردازي مي كند و عموما خاطراتش خيلي قديمي نيستند و گاهي از دايره يك يا دو روز قبل تجاوز نمي كنند!

مطلب اصلي دانستن اين موضوع است كه اين اطلاعات محيطي ماست كه موجب پردازش خيال در ما مي شود نه تنها قوه تخيل.

پس اگر اين انتظار از خوانندگان مي رود كه دايره اطلاعات خود را گسترده تر كنند اولين گام براي نگارش داستان افزايش حيطه دانسته هاست!.

فرزان انگار

+ نوشته شده در 8 May 2008ساعت 12:24 بعد از ظهر


داستان ۲

داستان برگرفته از چیست ؟

می توان گفت داستان بر گرفته از ذهن انسانهاست. این تعریف به معنی رویایی بودن تمامی داستان ها نیست. این بدین معنی است که داستان هرچند خاطره نگاری از فیلتر مغز افراد عبور می کند. هرچند رویدادنگاری از دیدگان و گوشهای افراد وارد شده و پس از تحلیل در مغز و اعمال نظامی مدون بر روال کمات بر زبان جاری می شود .

داستان همواره نمایشگر رخدادی خارجی است که در ذهن نویسنده شکل می گیرد . حتی بزرگترین رمانهای علمی تخیلی نیز از جرقه ای کوچک آغاز می شوند.

شاید جاروی کهنه ای که گوشه یک گاراژ قدیمی افتاده است. جرقه خلق اثر بی نظیری در مورد جادوگران باشد. شاید دیدن کودک یتیمی که گوشه پیاده رو نشسته است جرقه خلق اثری بی نظیر در مورد بی نوایان یا کودکان بی سرپرست باشد.

اینکه چه رخ می دهد به درک بالاتری از نویسندگی احتیاج دارد. یک نویسنده باذوق ابتدا داستان را در ذهنش می سازد. ممکن است مدتها به یک سوژه بیاندیشد ممکن است هزاران داستان در خیال خود ببافد ولی همه آنها را روی کاغذ نمی آورد و بالاخره مطلب به سراغ او می رود! و نگارش شروع می شود عموما شروع یک داستان کاری بسیار ساده تر از پایان دادن به آن است گاهی نویسنده ها در روال داستان به نقاط و گره های کوری بر می خورند و بعضا داستانهایی که قفل می شوند و ماهها شاید هم سالها در گوشه گنجه اتاق خاک می خورند.

تاثیر شرایط محیطی بر تفکر نویسنده.

یادم می آید جایی جمله ای شنیدم که برایم جالب بود. یک نفر به من گفت: من مثل شما نیستم که با یک فنجان نسکافه پشت میز کارم بنشینم و شروع به نوشتن کنم! عموما محیطی که در آن زندگی می کنیم تاثیرات شگرفی بر همه ما دارد. اما بازتابهای ما نسبت به محیط گوناگون است گاهی دیدن یک گنجشک برای یک شخص آنقدر انرژی زاست که او را مدتی به فکر فرو می برد و گاهی شخص دیگری حتی بادیدن یک ققنوس هم وارد تخیل نمیشود. میزان و نوع نفوذ پذیری در فکر افراد مختلف متفاوت است. یک نفر برگ خشک شده برایش خاطره انگیز است یک نفر ماشین پورشه یک نفر با صدای چکاوک به خیال پردازی می پردازد یک نفر با موسیقی باخ.

اما همیشه نقاط مشترکی وجود دارد. خاطرات دوران کودکی از آن دسته است. این طور باید بگویم رنگی میان قهوه ای و کرم همواره رنگی خاطره انگیز است! مثل اینکه همه خاطرات به این رنگ در می آیند.!

موسیقی های آرام بخش و طبیعت لایتناهی! هنر نیز جزو همین گروه است تابلوهای نقاشی موسیقی های ماندگار نوشته های عاشقانه و فیلمهای کلاسیک. اینها نفوذپذیری شدیدی در مغز انسان ایجاد می نمایند. و منبع الهامات هستند.

گاهی لغزش یک اشک روی گونه ای چروکیده و گاهی لبخندی بر روی چهره کودکی معصوم و گاهی هم یک قلوه سنگ صاف بی احساس و بی عاطفه! هر بار یک چیز و از یک نگاه و هر کدام برای شخصی خاص دارای معنی و مفهومی است.

با این تفاسیر درک قدرت برداشت خواننده از مطلب و به وجود آوردن احساس معادل (همان احساسی که شما در هنگام نگارش دارید)(مثل انتقال عطر طعم و تردی و شکنندگی سیب زمانی که به آن گاز می زنید و تراوش آب آن گوشه لبتان را خیس می کند) هنر بزرگی است.

پس به تعریف جدیدی از نگارش می رسیم :نویسنده کسی است که نوشیدنی احساسش را در گیلاس ذهن خواننده می ریزد.


محرکهای نگارش:


آنچه ما را به حرف زدن و ابراز نظر وا می دارد دقیقا همان چیزی است که ما را به نوشتن وا می دارد. آنچه ما از آن غافل ماندیم روش انتقال اطلاعات مابین نسلهاست. خیلی ها می پندارند آنچه موجب پیشرفت علم و دانش است بیشتر خواندن و مطالعه بیشتر است.! کاملا اشتباه است آنچه موجب پیشرفت علم و دانش است بیشتر نوشتن است! و این نوشتن است که به مطالعه بیشتر نیاز دارد. خواندن به گسترش فرهنگ و پذیرش تکنولوژی مابین جوامع کمک شایانی می کند. همچنین خواند ن به نزدیک تر شدن آداب و رسوم ملل مابین جوامع کمک می کند.

نویسنده علاوه بر اینکه یک انتقال دهنده است یک تحلیل گر نیز هست! بر می گردیم به مبحث محرکهای نگارش. فکگر کنید روز خود را در بی حوصلگی می گذرانید و اصلا تمایل به انجام کاری ندارید حتی نمی خواهید با کسی حرف بزنید! سوار تاکسی می شوید. راننده راجع به بالا رفتن قیمتها صحبت می کند و یکی از مسافرین این بحث را به عملکرد ضعیف دولت نسبت می دهد. اما شما قبلا در زمینه بورس تحقیقاتی داشتید و تاثیرات افزایش قیمت جهانی بر اقتصاد کشورهای درحال توسعه را می شناسید.

حال هرچند شما نخواهید صحبت کنید هر زمان که سخنی میان راننده و مسافر دیگر رد و بدل شود و شما در حال شنیدن آن باشید در شما انرژی برای پاسخ دادن ایجاد می شود این انرژی به صورت تناوبی و مانند موج بر پیکره ذهن شما می کوبد و در صورتی که زمان مورد نیاز برای ایجاد انرژی مناسب در اختیار ذهن شما قرار گیرد شما نا خود آگاه شروع به صحبت می کنید. تنها عامل بازدارنده در این راه به نظر من چه در مورد نگارش چه در مورد ابراز وجود و چه در مورد ابراز عقیده خجالت است!

بعضی ها براین باورند که نویسندگی استعدادی است که به هر کسی اعطا نشده است. اما این عقیده کاملا اشتباه است. هر کسی می تواند بنویسد . هرکسی حتی اگر بی سواد باشد! حتی اگر دایره اطلاعاتش محدود باشد حتی اگر میزان انرژی مورد نیاز برای برانگیختگی احساسش بسیار زیاد باشد!

هر کس می تواند بنویسد فقط تفاوت در آن چیزی است که نوشته می شود! پس همه می توانند بنویسند اما هر نوشته ای با نوشته دیگر متفاوت است ! هر کسی سبکی و قلمی دارد حتی دو نوشته یک شخص هم با هم برابر نیستند! نوشته ها تا حد زیادی به مانند اثر انگشت هستند! در خودشان مشخصات نویسنده خود را حمل می کنند!

نویسنده هایی که تجربه بیشتری دارند می توانند خودشان مشخصات نوشته شان را تعیین کنند . آنها در حقیقت توانایی خلق شخصیت را دارند! یک شخصیت داستانی نیاز به شناسنامه دارد! باید در داستان نفس بکشد ! نشان خود را داشته با شد و خلاصه باید در داستان زندگی کند!

همانطور که قبلا اشاره کردیم محرکها برای افراد مختلف متفاوتند! اما یک اصل بزرگ وجود دارد ! نویسنده های خوب سعی می کنند داستان به سراغشان بیاید. بعد آن را پرورش می دهند!

شاید سوال کنید مگر یک نویسنده چند بار یک داستان را می نویسد؟ فقط می توانم بگویم اکثرا یک بار پایان داستان را می نویسد ولی هزاران بار در طول نگارش داستان آن را پرورش می دهد و دوباره می نویسد و دوباره و دوباره و دوباره!

آنچه هر کدام از ما را وادار به انجام کاری می کند هرچند سخت به مانند دوباره و دوباره و دوباره نوشتن! تنها و تنها انرژی است ! آنچه موجب ایجاد انرژی می شود . عشق یا نفرت است هم دوست داشتن و هم نفرت داشتن ایجاد انرژی و ایجاد حرکت می کنند!

نویسنده ها باید در کنترل این دو احساس و چگونگی آزاد گذاشتنشان به تعادل برسند . زیرا این نیروی محرک موتور قلم آنهاست! زمانی که یک اتفاق رخ می دهد جرقه ای در ذهن نویسنده روشن می کند . اما این انرژی در صورت عدم رسیدگی رو به زوال می رود! اتفاقات و رخداد های بعدی با طول موجهایی متفاوت خودشان را به گیرنده های ذهن نویسنده می کوبند و آنگاه است که رخدادی دیگر شما را به سوی خود می کشاند! رخدادی در ماورا!

ساختن تصویر داستان دقیقا شبیه همان اتفاقی است که در آئینه رخ می دهد. رد جایی از واقعیت محرکی عمل می کند و در نقطه ای مجازی پشت آئینه ذهن شما تصاویر شروع به نقش بستن می کند.

محرکها به انواع روانی و جسمانی تقسیم میشوند برخی بر این باورند نویسندگان خاصی محرکهای انرژی خالص را نیز دریافت می کنند که روانی یا احساسی نیست و به صورتی الهامات غیبی است!

به هر حال در باره محرکهای روانی میتوان به محرکهای احساسی زیبایی شناسی و محرکهای احساسی با پاسخهای شدید اشاره کرد! محرکهای زیبایی شناختی که عمدتا تاثیر شگرفی بر انسانها دارند در تمامی انسانها وجود دارند. تفاوت گل و علف! محرکهایی با پاسخهای شدید هم همینطور مثل اخبار ناگوار و یا اتفاقات دلخراش و همچنین رخدادهایی که آدم را به شوق می آورد مثل قهرمانی تیم ملی فوتبال!

محرکها بر هم تاثیر دارند و در نهایت مجموع چند محرک مختلف است که موجب ایجاد فرکانس یا برایند خاصی از انرژی می شود! !

محرکهای فیزیکی معمولا به تنهایی موجب ایجاد انرژی روانی نمی شوند بلکه بازتاب محیطی این رخدادهاست که ایجاد انرژی می کند. مثل سیلی که پدر یا مادر از سر دلسوزی و فقط یک بار در زندگی به صورت فرزندی خلافکار می زنند که شدیدا به محبت نیاز دارد!

یا شخصی که هر دوپایش فلج بوده و ناگهان قادر به راه رفتن می شود. یا ماشین مورد علاقه ای که تثادف می کند و یا...

محرکها برای افراد مختلف گونا گونند! ممکن است برای شخصی با اهمیت و برای دیگری بی اهمیت باشند ممکن است در شخصی ایجاد انرژی و در دیگری ایجاد تخلیه کند!

بنا براین این نویسنده است که با کنترل و هدایت انرژی هایش بر پایه دانسته هایی که دارد داستان را پیش می برد!


+ نوشته شده در 15 May 2008ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط فرزان انگار



فرزان انگار بهار 87 وبلاگ فرزان انگار


از كجا شروع كنيم؟

عمدتا نويسنده ها ناخواسته شروع به نگارش مي كنند و اكثرابدون مقدمه اين كار را مي كنند. برخي نويسنده ها ي حرفه اي از كم بودن سوژه مي نالند و اين در حالي است كه يك نويسنده خوب تنها با يك ميز و صندلي و يك ليوان نوشيدني گرم به هيجان مي آيد. گرچه يك اصل بزرگ هميشه وجود داشته است و آن هم خجالتي بودن خالقين آثار است . اكثر اين افراد از زمان كودكي دست به قلم بودند و از همان دوران به مخفي كردن نوشته ها ، نقاشي ها و خاطرات خود مبادرت مي نمودند. البته اين خجالتي بودن ها بيشتر تحت تاثير محيط است و نه ذات خود افراد.افراد عموما دوست دارند دوست داشته شوند و خالق هرآنچه باشند كه مورد توجه است. اين خصوصيت در دوران كودكي پررنگ تر است و در دورانهاي بعدي زندگي كم كم سركوب مي شود. سركوب شدن اين عامل يعني محبوبيت طلبي تاحدي موجب بروز تغييرات شخصيتي در افراد مي گردد. در همين زمانهاست كه خانواده ها نقش بسيار پررنگي در كاهش ترسهاي اجتماعي بازي مي كنند.حمايت آنها مي تواند نقطه عطفي در پديدآوردن آثار ناب و غيرقابل تكراري باشد كه مي توان در دوران جواني پديد آورد. گرچه تجربه يك عامل انكار ناپذير نگارش است اما همواره ثابت شده است نويسنده موفق نويسنده ايست خيالباف و نوشته موفق نوشته ايست خوجوش. يادم است سركار خانم اقبالي (معظمه اقبالي) در مورد نوشتن شعر به من مي گفتند. شعر يك جوشش است يك رود روان كه هرچه بجوشد بيشتر و بيشتر فوران مي كند. به نظر من ميتوان اين را در مورد نوشته هم به كار بد. كلا داستان هم يك حركت خلاقانه و از ديدگاه بحث امروز حركتي جسورانه است.


آنچه به نوشته هاي ما حيات مي بخشد جلوه بي پروا نغز و دست نخورده آن است.


براي شروع مي توانم بگويم. 1- قلم ما نبايد بلرزد: هرچه بايد را بنويسيم. 2- قلم ما نبايد بلغزد: بيهوده جهت متن را عوض نكنيم. 3- براي موفقيت بايد ريسك انتقاد را پذيرفت حال آنكه از نظر من كاري كه فقط مخاطب مثبت داشته باشد يعني فاقد قوه نقد پذيري بودن. پس بايد همواره تعادلي ميان منتقدان و طرفداران برقرار باشد. 4- تا قدم در راهي نگذاريم نبايد انتظار داشته باشيم به مقصد برسيم و تا تخمي نكاشته باشيم نبايد انتظار دروي محصولي را داشته باشيم. 5- از نزديكتر به دورتر: يعني براي ارائه آثار خود از خانواده و دوستان شروع كنيم بعد آشنايان و كم كم ... همينطور سطوح اجتماعي را بالا تر برويم. 6- هرگز نا اميد نشويم. 7- نسبت تلاش به نبوغ 99 به 1 است پس اگر 99 درصد نبوغ داريم بايد 99 برابر يعني حدود 9900 درصد تلاش كنيم! 8- شكست موهبت است از آن درس بگيريم.


فرزان انگار زمستان 87 وبلاگ فرزان انگار


داستان 3

و سرانجام زمان آن فرا خواهد رسید که ما نیز سهمی در سرنوشت داشته باشیم. این همان زمانی است که بعد ها درباره اش مورد سوال قرار خواهیم گرفت.در اینجا مجبورم خلاصه ای از یکی از نوشته های معروف را برایتان بنویسم این اولین درس نویسندگی برای من بود! هرگز نتوانستم نام نویسنده و حتی کتاب را بیاد بیاورم حتی سیر داستانی هم در ذهنم جابجا شده! به نظرم داستانی که من به خاطر می آورم با داستانی که خواندم زمین تا آسمان تفاوت دارد. " یک روز گرم تابستان مثل همه روزهای دیگر روی چمنها دراز کشیده بودم و نسیمی که از سمت دریا... با صدای عجیبی از رویا هایم بیرون کشیده شدم صدای انفجار و جیغ و داد از طرف شهر بلند شده بود. پس واقعیت داشت! جنگ به روستای ما هم رسیده بود و حالا این بندر دورافتاده هم... با عجله به سمت مدرسه دویدم طبق معمول با پای لخت و بدون کفش و سراسیمه وارد کلاس شدم همه شاگردان کلاس خشکشان زده بود و روبرو را نگاه می کردند. آقای معلم به عکس همیشه که مرا به خاطر دیر رسیدن سرزنش می کرد این بار آرام بود لبخندی به من زد و گفت سر جایت بنشین. به سمت جایم رفتم و همین موقع بود که متوجه شدم یک افسر .... همینطور به کتاب درسی خیره شدم که یکسال برای خواندنش فرصت داشتم ولی حتی یک بارهم نگاهش نکرده بودم معلم پای تخته برگشت و گفت امروز آخرین روزی است که این کتاب را می خوانید چون از فردا معلم دیگری خواهد آمد و او زبان جدیدی را به شما می آموزد. او از ما خواست هرچه توان داریم از کتاب را به خاطر بسپاریم زیرا امروز آخرین روزی بود که این کتابها را می دیدیم . سربازان دشمن امروز بعدازظهر همه آنها را به آتش می کشیدند. من همیشه حالم از درس خواندن به هم می خورد اما ایندفعه اشک در چشمانم حلقه زده بود. شاید آنهایی که خرخوان بودند از دست سربازهای دشمن ناراحت بودند آنهایی که می خواستند زبان و فرهنگ ما را بدزدند اما امروز من از خودم خجالت می کشیدم. از بابت اینکه اینهمنه فرصت را از دست دادم ناراحت بودم. و از آنروز به بعد دوره جدیدی از زندگی برایم آغاز شد که در آن از ولگردی کنار تپه ماهورها و شنا در دریا خبری نبود. من باتمام توانم شروع به مبارزه کردم تازمانی که دوباره بتوانم کتابهای درسی رابه زبان خودمان در مدرسه ببینم." اصلا یادم نمی آید این متنهای بالا را کی خواندم یادم است یک کتابخانه بود متعلق به یک مسجد و من از برخوردمعلمهایعجیب و غریبم در کلاس اول راهنمایی ناراحت بودم. آن وقتها بود که عضو چند کتابخانه شدم و مرتب کتاب می خواندم آنقدر زیاد که فرصت به خاطر سپردنشان را نداشتم و چند سال بیشتر طول نکشید که ذهنم پر شد از داستان ولی هرگر نتوانستم هیچ کدامشان را به خاطر بیاورم . اول ناراحت شدم ولی بعدا متوجه شدم تمامی این داستانها در ذهن من تبدیل به داستانهای جدیدی می شوند و هرثانیه پر رنگ تر می شوند. برای نوشتن فقط کافی بود قلمم را روی کاغذ فشار دهم و بالاخره یک داستان کامل نوشتم! این داستان پر بود از ایرادهای مختلف از ریز و درشت ادبی و هنری اما داستان بود! و بیش از ده بار این داستان را ویرایش کردم اما هنوز هم چنگی به دل نمی زند . تا به حال بیش از ده داستان تمام کردم و شاید سی داستان و همین تعداد طرح نیمه کاره داشته باشم اما هنوز هم به ویرایش اولین داستانی که نوشتم ادامه می دهم و هرگز از ویرایش آن خسته نمی شوم. شاید یک روز اولین داستانم تمام شود اما تا آن روز من همچنان می نویسم. پس هرکجا که هستید و این متن را می خوانید و اگر واقعا دوست دارید بنویسید. قلمتان را بردارید و شروع به نوشتن کنید ! نترسید تا انتهای داستان پیش بروید بعد برگردید و ویرایش کنید . دوباره . و دوباره و دوباره و دوباره.

فرزان انگار انتهای سال 1387 خورشیدی.

ادامه دارد...

ماجراهای باغ هلو قسمت میانی

ماجراهای باغ هلو قسمت میانی:

جریانات ازدواج والدین

فرزان انگار

 @ این متن  در مجله طنز و کاریکاتور به چاپ رسیده ! @ درج تمام متن با درج نام ناشر و نویسنده بلامانع است.@

سرتان را درد نیاورم آقا جان همیشه می گفتند آدم باید اهل رفاقت باشد من با حال بدم وقتی رفیق دیرینم را دیدم با آنهمه ضعف از جا بلند شدم تا او را در آغوش بگیرم. ایشان برای تاکید نوع ضعف می گفتند دو ساعت بود در دلم درد عجیبی پیچیده بود خیلی درد داشتم اما از شدت ضعف حتی آنقدر توان نداشتم خودم را از شر این درد رها کنم ! باورتان نمی شود آن لحظه که صدای فاراب را شنیدم آنچنان انرژی در من جمع شد که نگو! نه تنها دل دردم بلکه همه دردهایم را فراموش کردم! و بعدش می گفتند رفیق خوب مونس تنهایی و مرحم درد و غم خوار آدمه و بعد آهی می کشیدند.

آقا بزرگ می گویند دکتر فاراب یک ساعتی با محمود صحبت کردند بعدش در حالی که می خندیدند از اتاق بیرون آمدند! عزیز جان با نگرانی پرسیدند: دکتر چرا می خندید ما داریم از دلشوره می میریم اونوقت شما می خندید! عموجان دکتر می فرمایند: چیزی نیست مرض محمود خان را تشخیص دادم ! عزیزجان محکم می کوبند پشت دستشان بعد لبشان را گاز می گیرند و قبل از اینکه غش کنند می گویند خاک توی سرم این چه مرضی است که خنده دارد و نگاهی به آقابزرگ می کنند و غش می کنند!

آقا بزرگ زدند توی سرشان و فریاد زدند: خاک بر سرم شد و انگشت سبابه شان را به سمت پایین هدف گرفته و چند بار تکان دادند و با  نگرانی شدید سوال کردند: اینه!!!؟...

در همان حال بتول خانم کلفت خانه زاد داشتند  به حال عزیز جان رسیدگی می کردند که عمو جان دکتر زدند زیر خنده و یک دقیقه بدون وقفه خندیدند طوری که ولو می شوند وسط پذیرایی و کلفت بالاجبار عزیز جان را  رها کردند تا برای آقای دکتر آب بیاورند. وقتی خنده شان به زور سایرین و پشنگ آب متوقف شد همه با اضطراب دوباره از ایشان سوال نمودند پس چشه؟ و ایشان در حالی که اشکهایشان را پاک می کردند فرمودند:نه آقا خیالتان راحت این محمودی که من می شناسم و با انگشت سبابه به زمین اشاره می کنند و چند بار تکانش می دهند و با خنده ادامه می دهند تا صد سالگی هم لاکردار هیچ ایرادی پیدا نمی کنند!

آقابزرگ می پرسند:پس چرا می خندی جان به لبمان کردی؟ عموجان در حالی که عیکشان را تمیز می کردند پاسخ دادند که آقاجان عاشق شده! عزیز جان از جا پریدند و با خوشحالی فریاد زدند: خدا رو شکر ... ! بتول خانم سوال کردند: پس چرا می خندید آقای دکترُ؟ دکتر پاسخ دادند: آخر نمی دانید عاشق چه کسی شده! و آقابزرگ می زنند توی سرشان و می گویند: خاک بر سرم نکنه عاشق قدرت السادات شده؟ و عموجان دکتر دوباره زدند زیر خنده و در حالی که دلشان را گرفته بودند جواب دادند: زدید توی خال! و دوباره افتادند زمین! آقا بزرگ حکیم السلطنه و دکتر فاراب را قسم داد این مطلب را جایی بازگو نکنند تا شاید بتواند نظر آقاجان را تغییر دهد یا قبل از اینکه خبر به گوش برادرهای قدرت السادات برسد! آقاجان را از کشور فراری دهد!

دلیل خنده عموجان دکتر به خیلی قبل ها بر می گشت زمانی که مادرجان قدرت السادات شش سالش بود و آقاجان حدود ده , یازده سالی داشت. آن موقع ها آقاجان محمود با اینکه خیلی شر بود اما از لحاظ جسمی خیلی ضعیف بود و به همین خاطر بچه های محله که کلا از بچه درسخوانها بدشان می آمد او را اذیت و آزار می کردند و بعضی وقتها هم آقا جان و عمو دکتر در دعوا کتک مفصلی می خوردند به عکس مادرجان قدرت السادات از همان شش هفت سالگی سردسته بچه های محله یا به عبارتی قلدر محله بود البته برای خیلی از بچه های شَر - اُفت داشت که قلدر محله یک دختر باشد اما خوب آن موقع ها مادرجان هفت هشت برابر سنشان وزن و البته زور داشتند و کسی جرءت نمی کرد بگوید روی چشم مبارک ایشان ابروست! البته دکتر فاراب از وقتی از فرنگ برگشته بودند هنوز مادرجان را ندیده بودند! چون به نظر ایشان هنوز مادرجان یک دختر قوی هیکل سنگین وزن باصورتی گل انداخته و موهای از ته تراشیده بودند که وقتی با خشم به کسی نگاه می کردند! آدم نمی دانست باید بخندد یا بترسد!  البته وقتی پس از مدتها مادرجان را دیدند به کل نظرشان تغییر کرد.

خلاصه آقابزرگ هرچه به ایشان می گویند که بابا این کار ممکن نیست آقاجان پایشان را می کنند توی یک کفش و می گویند مرغشان از دوران جوجگی یک پا بیشتر نداشته و یا قدرت السادات یا هیچ کس! و شروع می کنند نمایشنامه هاملت را برای آقابزرگ بازی کردن , البته فقط قسمتی را که می گفت: (بودن یا نبودن مسئله این است)!

آقاجان آنقدر پافشاری می کنند تا بالاخره به همراه آقا بزرگ و مش داوود می روند منزل پهلوان آزمار. پهلوان آزمار  که به مهمان نوازی شهره بود طبق معمول در حال پذیرایی از دوست قدیمی اش بود. البته به روایت مش داوود مادرجان قدرت السادات هم دوتا چایی خوشرنگ قند پهلوی به قول قدیمی ها لب سوز برای آقابزرگ اینها می آورند که آقاجان از حولشان چایی را بر می گردانند روی مش داوود و آقاجان مجبور می شوند  مش داوود را که از شدت درد و سوزش به خودش می پیچید را  پیش حکیم ببرند. و مش داوود به حکیم می گوید آقا چه گناهی مرتکب شدیم ما نمی دانم؟ ولی آش نخورده و دهن سوخته همین است یکی دیگر دارد داماد می شود بعد عضو شریفه ما می سوزد! و با این دهن لقی همه شهر جریان خواستگاری را می فهمند.

 وقتی آقابزرگ و پهلوان تنها شدند آقابزرگ به نرمی و با ظرافت مخصوص قدما لپ مطلب را به او گفت! پهلوان کمی به فکر رفت و بعد به آقابزرگ گفت: من و تو رفیق قدیمی هستیم و خوب همدیگر را هم خوب می شناسیم. من حرفی ندارم فقط دوتا موضوع می مونه! آقا بزرگ با خوشحالی پاسخ دادند: هرچی باشه! مهریه یا شیربها را خودتون تعیین کنین!

در همین لحظه تاریخی بود که پهلوان دستش را به سبیلش کشید و گفت: ببین مهریه و شیربها و اینها به من مربوط نمیشه , باشه با خود دختر و پسر , من و تو هم رفیق قدیمی هستیم نمی خواهیم با هم معامله کنیم که, من هم یک دختر بیشتر ندارم. خدارو شکر هم من به اندازه کافی از مال دنیا دارم هم تو مهم اینه که پسر و دختر خوب و نجیب باشند که خدارو شکر هستند و اینکه پسر کار و شغل آبرومندی داشته باشه و بتونه روی پای خودش بایسته. آقابزرگ می گویند : محمود من منزل شخصی دارد و بعد از ازدواج همسرش را به آنجا می برد. اما راجع به کار با یکی از دوستانم که توی اداره کشاورزی است صحبت کرده ام و او با استخدام شدن محمود در اداره کشاورزی موافقت کرده!  دیگه چی؟

پهلوان آزمار نگاهی به آقابزرگ کردند و گفتند: همه اینها درست ولی دوتا چیز هست که از دست من خارجه! اولیش رضایت دخترم قدرت الساداته و دومیش هم... آقابزرگ می گویند. اصل همین رضایت قدرت السادات خانم است بقیه هرچه باشه من نگرانی از بابتش ندارم. پس قرار میشود پهلوان آزمار دو روز بعد برای آقابزرگ پیغام بفرستند که قدرت السادات موافق هستند یا نه؟

فردای همون روز عزیز خانم به رسم قدیمی ها آش می پزند و یک کاسه پر آش می فرستند منزل پهلوان آزمار در صورتی که جواب مثبت باشد زمان برگشتن درون کاسه می بایستی شیرینی می بود. و در صورتی که  جواب منفی بود آن را با آب پس می فرستادند یا خالی اما اگر شرطی در میان بود دختر یک آشی برای پسر می پخت و برای او پس می فرستاد و البته میزان روغن و پیاز داغ داخل آش نشان گر عمق شرط و خواسته بود هرچقدر روغن آش بیشتر بود یعنی خواسته بزرگتری بوده است.

به روایت مش داوود عین این دوروز آقاجان پشت درب دستشویی اقامت داشتند و روزی بیست و چهار بار در بیست و چهار ساعت فریاد می زدند خبری نشد؟ علا ایهالحال مش داوود قسم می خورند وقتی شب اول فرا می رسد آقاجان نصفه های شب یقه ایشان را می گیرند مش داوود می گویند: آقاجان خدا به سر گرگ بیابون نیاره من خوابیده بودم پادشاه هفتم بلکمم هشتم را رد کرده بودم که یکهو دیدم یک چیزی عین عجل معلق یقه من را گرفته افتاده روی من! اولش فکر کردم از ما بهترونی جنی چیزیه والا آقاجا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ما که شانس نداریم پری , هوری , چیزی توی خواب یقمون رو بگیره ! خلاصه آقا کلی بسمالله فرستادیم داشتیم سکته می کردیم که یکهو دیدم آقاجان محمود وایستاده بالای سرم یقه من را گرفته بهشون گفتم : آقاجان... آقاجان ..  آخه این وقت شب چی از جون من بدبخت می خواین ... یکهو دلم شور افتاد گفتم نکنه دزدی چیزی آمده باشه! سریع دست به چماغ شدم گفتم آقاجان دزد آمده؟؟؟ آقا جان محمود که هنوز یقه من را ول نکرده بود گفت: مش داوود زدن و بردن و ما خواب بودیم.

من زدم توی سرم گفتم : خاک توی سرم کنند چی رو بردن؟ و آقا یقه من را ول کردند گفتند این را . آقا چرا دروغ هوا تاریک بود من خیلی متوجه اشاره ایشان نشدم. بلافاصله پشت دستم را گاز گرفتم و چند بسم الله فرستادم. آقاجان فرمودند چرا اینطوری میکنی؟ من گفتم آقا جان شرمنده من به خدا نمی دانم چه شده ولی جان هرکسی دوست دارید دست از سر کچل ما بردارین.

آقاجان با تعجب فرمودند : بابا جان این منظورم دل صاحاب مردمه! من گفتم آهان ...

خلاصه آقا آن شب یقه ما رو سفت چسبیدند که بیا بریم درد دل کنیم... آقا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون تا صبح نه خودشان خوابیدند و نه گذاشتند من بخوابم! صبح که شد من لعنت می فرستادم به جد و آبادم بابت غلطی که کرده بودند که منجر به بنده شده بود. صبح که شد. ایشان خوابشان برد من بدبخت رفتم سراغ کارهای منزل . چه روز شلوغی هم بود آن روز ولی بشنوید از شب دوم آقاجان خدا برای هیچ بنی بشری نیاورد من رفتم توی باغ آقابزرگ اینها زیر درخت سیب خوابیدم . جاییذ که مطمئن بودم حتی اگر جن و پری هم داشته باشد سر و کله آقا پیدا نمی شود. خدا به روزتان نیاورد بلا نصبت گلاب به رویتان از دست به آب داشتن و با آفتابه دور حیاط دویدن و اشغال بودن مستراح هم بدتر بود . من خوابیده بودم خبر مرگم برای اولین بار خواب خوبی می دیدم که احساس کردم یک چیزی پایین تخت گاهی جابجا می شود . گفتم حتما گربه ای چیزی است . یک نگاهی انداختم دیدم یک روح چادر شب کشیده روی سرش نشسته است لبه تخت . آقا زبانم بند آمد جای دیگرم راه افتاد . حالا من می خوام بگم بسم ا... مگه میشه ! من می گم ! ب... اون میگه چی؟ آقاجان قلبم آمد توی دهنم . مرگ را به چشم خودم دیدم یکهو دیدم صورتش را برگرداند طرفم نفسم بند آمد. به من گفت: بیا بریم مش داوود من امشب خیلی دلم گرفته . من تته پته کنان گفتم : من به روح پدرم می خندم با تو روح نکره جایی بیایم. روح گفت: مش داوود بازهم که داری چرت و پرت می گی منم محمود! نفسم بالا آمد: با التماس گفتم: آقاجان من که پیرم در آمد خوب چرا چادر شب کشیدید روی سرتان؟ آقا فرمودند: خوب هوا سرد بود لحاف چهل تکه ام هم که صد من وزن دارد نمی توانم با خودم این طرف و آنطرف بکشم! این را پیچیدم دور خودم و آقا شروع کردن به درد دل! و تا صبح یک ریز حرف زدند . دم دمهای صبح بود که بین خواب و بیداری متوجه شدم آقا خوابشان برده یک نفر هم داشت به در می کوبید. رفتم درب را باز کنم هرچه گفتم: باباجان نکوب آقا تازه خوابیدند مگر به گوششان رفت چماقم را برداشتم ببینم کدام آدم زبان نفهمی است کله سحر در را اینطوری می کوبد. در را باز کردم دیدم خشایار خان وایستاده پشت در یک چیزی هم توی دستش بود. چماق توی دستم یخ زد با خودم گفتم: واویلا آمده دل و روده آقا را بریزد بیرون تنم مثل بید می لرزید عقب عقب می رفتم و داد می زدم آقا محمود فرار کنید . آقا فرار کنید که یکهو پایم گرفت به یک چیزی محکم خوردم زمین از آنطرف آقا جان محمود که از خواب پریده بودند آمدند ببینند چه خبر است همه اهل خانه هم که از صدای فریاد من بیدار شده بودند ریختند داخل باغ آقاجان جلو آمدند . خشایار خان گفتند: این امانتی را آبجی برای مادرتان فرستادند. عزیز خانم جلو رفتند و گفتند خشایار خان بفرمائید داخل سحر نزدیک است با هم صبحانه می خوریم. خشایار خان فرمودند طبق رسوم باید قبل از سحر امانتی را تحویل بدم و برم بعدش جلو رفتند و یک بقچه گذاشتند توی بغل عزیز خانم آقا بزرگ جلو رفتند و گفتند خشایارخان بیایید داخل . خشایار خان گفتند نه دیگه به اندازه کافی زحمت دادم . دیگه مزاحم نمی شم و به من گفت بلند شو مرد خودت را جمع و جور کن و دست من را گرفتند و به یک اشاره بلندم کردند. ماشا... دایی تان چه زور و بازویی داشتند.

خلاصه خشایار خان که رفتند آقاجان با چه اشتیاقی پریدند سر بقچه که بازش کنند و ببینند چه داخلش است . یک کاسه پر از شیرینی های خانگی پیدا کردند! مثل این که دنیا را به ایشان داده باشند دور باغ می دویدند و فریاد می زدند. همه خوشحال بودند غیر از آقا بزرگ که به فکر فرو رفته بود. آقا بزرگ به این فکر می کردند که شرط دوم چیست؟

البته همه حدس می زدند که شرط دوم چه باشد اما خوب آقا جان محمود در حال پرواز در آسمان هفتم بودند و عین خیالشان نبود. بنا براین قرار شد آقا بزرگ بروند منزل پهلوان آزمار تا صحبتهای نهایی را انجام بدهند.

 پهلوان آزمار در باغچه پشت حیاط منتظر آقا بزرگ بودند وقتی آقا بزرگ رسیدند پهلوان آهی از ته دل کشیدند و گفتند: به خدا هیچ چیز از این خوشحالترم نمی کنه که دخترم را خوشحال ببینم! آقابزرگ فرمودند: پس چرا ناراحتی؟ پهلوان دستی به سبیل فربه شان کشیدند و گفتند: تو جریان نذری که من کردم رو می دونی؟ آقاجان که یکه خورده بودند نشستند روی تخت گاهی و دستمالشان را از جیبشان در آوردند و گفتند: پهلوان فکر نمی کنم محمود از پس این یکی بر بیاید! بیا و یک چیز دیگه بخواه.

پهلوان آهی کشیدند و با ناراحتی گفتند: مشکل این نیست قبلا هیچ کس نتونسته بود این نذر رو ادا کنه من هم به این نتیجه رسیده بودم که شاید اگر چند تا قربونی بدم و استغفاره کنم این نذر رو بی خیال بشم اما  پسر عموی قدرت السادات دارد امشب برای خواستگاری اینجا می آید. آقابزرگ عرقشان را خشک کردند و گفتند: جواب شما که به ما مثبت بود. پهلوان گفتند: اما شرط دوم هنوز انجام نشده. پسر برادر من پهلوان آذربایجان است و شنیدم قبلا در زورخانه سنگ صدمن زده. آقابزرگ پرسیدند: پس رضایت قدرت السادات چی؟  پهلوان فریاد زدند پس نذر من چی؟ من قول و قرار گذاشتم! فردا ظهر همینجا همین موقع هر کسی که سنگ صد منی که بیست سال است وسط باغچه مانده را بالا ببرد و این نذر را ادا کند با قدرت السادات ازدواج می کند والسلام.

آن روز آقا بزرگ خیلی پکر و درهم رفته به خانه بازگشتند و تا نزدیک غروب با هیچ کس صحبت نکردند. نزدیک بعد از ظهر بود و آقابزرگ رفته بودند روی تخت گاهی بیرون لم داده بودند و حافظ می خواندند. همه در اضطراب بودند حتی آقاجان محمود آن قدر هیجان داشتند که به گفته مش داوود یک پایشان در آستانه دست به آب بود و یک پایشان در آستانه حیاط . طوری که مش داوود که نیم ساعت بود می خواستند به دست به آب بروند نمی توانستند داخل شوند.

 بالاخره آقابزرگ نزدیک غروب کتاب را بستند و صدا زدند: ! آهای محمود بیا اینجا. قبل از اینکه آقاجان خودشان را با عجله به آقابزرگ برسانند. تمام اهالی خانه دور ایشان جمع شده بودند.  آقاجان سعی می کردند خودشان را به آقا بزرگ برسانند در حالی که مش داوود فریاد می زد آقاجان آقا اون رو کجا می برین؟ ولوله ای به پا شده بود و هر کس چیزی می گفت  که ناگهان آقابزرگ فریاد زدند: همه بروید فقط محمود بماند.سکوت برقرار شد و همه با ناراحتی رفتند  و غرغر کنان پشت پنجره اتاق که رو به حیاط بود روی هم سوار شدند  تا حداقل از رفتارهای آقابزرگ و آقاجان سر در بیاورند که قضیه چیست.

آقابزرگ نگاهی به سرتا پای آقاجان انداخت و زیر لب لا اله ا... هی گفت و ادامه داد: محمود این چیه توی دستت؟ آقاجان محمود اینقدر حول شده بود که آفتابه را با خودش آورده بود . آقاجان کمی سرخ شد بعد آفتابه را گوشه ای گذاشت. و کنار آقابزرگ نشست! مش داوود که جرئت نداشت نزدیک بشه و به قولی مزاحم گفت و گوی پدر پسر بشه داشت جلوی دست به آب بال بال می زد! آقا بزرگ نگاهی به  سرتاپای آقاجان انداخت و گفت: آدم نمی فهمد شما بچه ها کی بزرگ می شوید؟ آقاجان گفتند: زمانه است دیگر یادش بخیر دوران کودکی! آقابزرگ چند سرفه کردند و با اشاره چشم مثل اینکه بخواهند مطلبی را به آقاجان تفهیم کنند گفتند: یادت هست وقتی بچه بودی شلوار زیپ دار می پوشیدی بعد هنوز بلد نبودی زیپ شلوارت را خودت بالا بکشی؟ آقاجان زدند روی پایشان و آهی کشیدند و گفتند: یادش به خیر یادتون می یاد وقتی بچه بودم شما زیپم ر بالا می کشیدید؟ آقا بزرگ خودشان را جابجا کردند و با ناراحتی گفتند: استغفرا... بابا جان تو چطوری می خواهی زن بگیری آخر؟ یادت است وقتی بچه بودی یک بار می خواستی زیپ شلوارت را ببندی یکهو جیغت در آمد ؟ فریادت به آسمان رفت؟ آقاجان خندیدند و گفتند: آره چه دردی هم داشت لامصب بدجوری گیر کرده بود!

اما آقاجان الان دیگر من بزرگ شدم بهتر نیست حاشیه نروید , بروید سر اصل مطلب ؟ آقا بزرگ با عصبانیت گفتند: بابا جان زیپ شلوارتو ببند! آقاجان که تازه دوزاریشون افتاده بود: سرخ شدند و زیپ مبارک را بالا کشیدند. آقابزرگ با ناراحتی ادامه دادند: حس و حال برای آدم نمی گذاری که چهار ساعت است دارم حافظ می خوانم حس و حالم بیاید سر جایش که برای آینده و زندگی ات راهنماییت کنم شما با آفتابه مسی و دم و دستگاه فِسی می پری روی اعصاب آدم .آقاجان سرش را نداخته بود پائین و با دو گوش سرخ شده , فقط گوش می داد تا اینکه آقا بزرگ گفت: همین الان بگویم  از فکر این دختره بیای بیرون بهتره ...  آقاجان ناگهان از جا بلند شد و با نگرانی پرسید:چیزی شده ؟ قدرت السادات که قبول کرده بود. آقابزرگ گفتند: پسر عموی قدرت السادات داره می یاد خواستگاریش! آقاجان که از کوره در رفته بودند فریاد زدند مگه شهر هرته؟ می کشمش ! مگه من می زارم؟ آقابزرگ نگاهی به سرتاپای آقاجان انداختند و سری تکان دادند و با لبخند گفتند: باباجان شما جوان های امروزی فرنگ رفته بهتر است زیپتون رو بکشید بالا بعدش هم بی زحمت اون آفتابه مسی رو هم  بده دست مش داوود یک ساعته داره  ته حیاط جلوی دست به آب بالا و پایین می پره! آقاجان زیر لب قر و لندی کرد و رفت طرف آفتابه که آقابزرگ ادامه داد: بعدش بیا اینجا تا برات همه چیز رو از سیر تا پیاز تعریف کنم!

خلاصه آقابزرگ جریان نذر و سنگ صدمن و پسر برادر پهلوان را برای آقاجان تعریف کردند! وقتی تعریفهای آقابزرگ تمام شد آقاجان محمود مدتی به فکر فرو رفتند و بعد با لبخند رو به آقابزرگ کردند و گفتند: آقابزرگ ممکن است به قول شما ما جوانهای امروزی فرنگ رفته از پس آفتابه مسی و زیپ شلوار فس فسی بر نیاییم ولی سنگ سیصد من که سهل است شما اگر بخواهید و به ما اعتماد کنید و کار را به ما واگذار کنید کوه را هم جابجا می کنیم. شما اگر از اول می گفتید من اینقدر نگرانی نمی کشیدم. خوب همین حالا باید برم شروع کنم به کار تا فردا ظهر همه چیز حاظر باشد و بعد در حالی که مش داوود را صدا می زد به سرعت از آنجا دور شد.

آقابزرگ با ناراحتی نگاهی به پسر جوانش که دور می شد انداخت و زیر لب گفت: بیچاره خل شده ! آخر کی تا حالا یک شبه پهلوان شده! تب عشق دارد ! فردا که سرش به سنگ صدمن خورد می فهمد زندگی توی این دنیای نامرد خیلی سخت است.

مش داوود می گوید وقتی آقاجان آمد بالای سرم خواب پادشاه هفتم را هم گذرانده بودم خواب یک دشت سبزی را می دیدم که همیشه آرزو داشتم آنجا باشم که یکهو ابرها آمدند و باران گرفت و دنیا کن فیکون شد دیدم طوفان شده از همه طرف آب می ریزد روی سر و رویم یکهو یک موجی آمد من رفتم زیر آب که از خواب پریدم. دیدم آقاجان با یک سطل آب وایستاده بالای سرم .

اشکم درآمد با التماس گفتم: آقاجان شما می خواهید زن بگیرید به سلامتی ! مبارک باشد. الان سه شب است خواب و خوراک را از من گرفتید!  آقا جان من چه بکنم دست از سر کچل من بردارید؟  آقاجان گفتند: اگر حرفهاتون تموم شده بلند شید بیاید کمک من اون لوازم نجاری رو هم از توی انباری کوچیکه بیارید. من می رم  ته باغچه زود بیاین! و به سرعت به سمت انتهای باغچه حرکت کردند!

آن شب تا صبح صدای تق و توق و اره همه محله را برداشته بود و همه را عاصی کرده بود ولی به هر حال دم  صبح بود که سر و صدا خوابید.

نزدیکهای ظهر بود که آقاجان محمود به همراه مش داوود در حالی که نیم تن الوار و طناب بار یک خر زبان بسته کرده بودند با بدرقه خانم یزرگ و دعای خیرشان راهی منزل پهلوان آزمار شدند. البته آقابزرگ هم که می گفتند این کار بی فایده است پس از مدتی نگران حال ایشان شدند و بدون اینکه گیوه هایشان را ور بکشند با همان دمپایی راحتی شان دویدند سمت منزل پهلوان (این بار دومی بود که ایشان با این وضع از منزل بیرون می دویدند. بار اول زمانی بود که بیست و خورده ای سال قبل با شوق و ذوق دنبال قابله می دویدند. البته آن دفعه قابله داخل منزل بود و ایشان اینقدر ذوق داشتند که تا حومه شهر دویدند و بازگشتند.)

داستان گربه

 

وقتي برام ميو ميو ميكنه ! دمشو هوا ميكنه نيگا نيگا ميكنه!

وقتي برام تو خونه موش ميگيره ! منو تو آغوش ميگيره!

آخ دستم

گربه بي چشم و رو چنگي به دستم زد و فشي كرد و پريد پشت مبل!

: اي تو روح حرومزادت كه شعرم برات ميخونم نمي فهمي!

با عصبانيت بلند شدم و رفتم تا جاي خراش روي دستم را با آب بشورم از داخل دستشويي بلند داد زدم! آخه بي پدر تو كه پدر سگم نيستي اصلا ميدوني ننت كجاس بابات كيه؟ هان ؟؟؟

اي تف تو روح اونكسي كه گفت تو رو حموم كنم !

دستم مي سوخت كمي بتادين روي دستم ريختم . اويييي

بازم دلم مي خواست به گربه فحش بدم. اي كاش ...

ادامه دارد

 

لطفا اینقدر ما را تحویل نگیرید! نظر هم ندید!

قانون اول حل مشکلات به روش پاک کن مسئله : سه ضربدر دو می شه چهار دقیقا به همون دلیلی که دو دوتا همیشه شده چهارتا!

نتیجه اخلاقی : خیلی خودتون رو درگیر ریاضیات نکنید به این دلیل که ریاضیات خودش همیشه مشغول شماست!

وبلاگ نویسی طبق برداشت یکی از دوستان شریف نه تنها شغل نیست بلکه نوعی بیکاری پیشرفته است. دقیقا به این دلیل که هرچی بیکاره میره یه وبلاگ مینویسه میشه نتیجه گرفت که شیوع بیکاری و بحرانهای اقتصادی تقصیر وبلاگ نویسیه! چون طبق قانون اول سه دوتا میشه چهار تا میشه نتیجه گرفت در شرایط بحرانی و حساس حتی چهار چهارتا هم میشه چهارتا و با کمی دقت نظر بیشتر میشه یه روزی ادعا کرد که تمام مسائل ریاضی فقط یک جواب دارند و اونهم چهاره دقیقا به خاطر قانون اول!

خلاصه ما مینویسیم شما نمی خونید! شاید چون دنبال داستانهای س ک س ی میگردید! خوب نه به خاطر قانون اول هیچ کس غریزتا دنبال داستانهای س ک س ی نیست بلکه به طور کاملا تصادفی و ناخواسته روی صفحه مانیتورش ظاهر میشه! اصلا به همین دلیله که بعضی ها که ۹۹ درصد استفاده کننده های داخلی رو تشکیل میدن از فیلتر شکن استفاده... چی؟؟؟ طبق قانون اول از فیلتر شکن استفاده نمی کنند! کلا جستجوی فیلتر شکن هم به همین دلیل جزو زمانهای تلف شده محسوب نمیشه و در مجموع میشه نتیجه گرفت که همه چی طبق قانون اول قابل حل و فصل شدن و به نتیجه خوب رسیدنه!

مثلا همین افرادی که اینقدر در وبلاگهاشون مطالب عجیب و غریب و کم لن یکن و خارق العاده تعریف می کنن یا شایدم به رشته تحریف در می آرند! طبق قانون اول می بایستی دو تا سیخ کباب دستشون باشه و رو صندلیهاشون لم داده باشن و کباب به نیش بکشن!

اما پارادوکس از اونجایی به وجود می آد که بعضی از وبلاگ نویسهای عزیز در هنگام وبلاگ نویسی شکمشون کمی قار و قور میکنه و نمیتونن طبق قانون اول عمل کنن بنابراین خارج از بن بست قانون میشن و میزنن به آزاد راه فلسفه و منطق و خوب دیگه بقیشو خودتون حدث بزنین!

نتیجه فلسفی که از این موضوع میشه گرفت اینه که اگه همه طبق قانون اول رفتار کنن دنیا گلستون میشه اما چون قانون اول در ۹۹ درصد موارد پاسخگوی دوسیخ کباب نیست و هیچ مسئولیتی در قبالش قبول نمیکنه میفهمیم که این فرمول ریاضی ساده خودش خودش رو نقض میکنه و چون خودش نقض تمام قوانین ریاضیه در نتیجه یک فرمول بی نظیر برای سرکار گذاشتن مردم شاید هم کشورها و یا کره زمین و غیره است!

بنابراین لطفا کمربندهای خودتون رو محکم ببندید که یکوقت شلوارتون مایه آبروریزی نشه!

تمام قوانینی که در کائنات وضع شده به نفع آدمها و به خصوص نویسنده ها و علی الخصوص وبلاگ نویسهاست همینطور تمام قوانین غیر از یکی بین افراد تبعیض قاذل نمیشه و در مجموع همه قوانین غیر از یکی مایه خوش به حال شدن بشریته! همشون غیر از یکی  اونهم قانون نقض قوانینه! که بعضیا میتونن بعضیا نمیتونن! و ضد حال اساسی است از طرف اونهایی که میتونن به اونهایی که نمیتونن! مثل اینه که به یکی بگی تا چشت درآد!

 بنابراین طبق اصل نقض قوانین یا همون حق وتو تا چشمون درآد!

ماجراهای باغ هلو

تخته سیاه                                                    به نام پروردگار یکتا

فرزان انگار

ماجراهای باغ هلو

سخن سرکفگیر دار:  تخته سیاه باز می گردد!

 پس از رفتن کودک آسیب پذیر برای تحصیل و آدم شدن مدتی مگس می پراندیم و به مدت دوماه یک قلم در دستمان بود هی فشارش می دادیم روی کاغذ و انتهایش را می جویدیم. فکر کار نو بد جوری در مغزمان می پیچید بعضی وقتها هم به معده مان میزد و دل پیچمان می داد تا آنجا که مجبور بودیم بلا نصبت دمر بخوابیم! آنقدر این کار را کردیم که قلم هیچ کار مفیدی نکرده جانش در رفت. بیچاره تمام پوسته و چوبش زیر دندانمان ریز ریز شد و ذغالش خرد خرد. سپس یکهو به فکر نگارش اولین رمانس پاورقی افتادیم این فکر یکهو چنان به مغزمان کوبید که یک هفته سرگیجه داشتیم و از شوق روی پایمان بند نبودیم. آنقدر سریع که بعد از نوشتن داستان متوجهش شدیم. دست آخر تصمیم بر آن گرفتیم زیباترین اثر پاورقی خود را تا اینجا و بعدها حتی تا جاهای دیگر شاید هم کمی آن ورتر خلق کنیم. این شد قلم نیمه جان را انداختیم دور مثل بچه آدم نشستیم پشت رایانه و صفحه اش را باز کردیم شروع به نگارش نمودیم. از آنجایی که من ارادت قلبی به مجله طنز و کاریکاتور و مدیرمسئول خستگی ناپذیر و عزیزش دارم برای همین این پاورقی را از طرف عمو جواد عزیزم  تقدیم می کنم به همه شما خوانندگان داستانهای طنز در سراسر دنیا.

! هشدار ! (این طنز یواش است لطفا از سرعت خود بکاهید)

با تشکر فرزان انگار

بهار زیبای هشتاد و هفت (بیدخون)

 

روز بیستم شهریور بود اگر اشتباه نکنم . من در باغ هلو زیر درخت چنار خوابیده بودم! البته این تنها درخت چنار باغ هلو نبود! مش داوود آمد کنار تختی که زیر درخت زده بودم با بیل زد به پشتم من یکهو از خواب شیرینی که می دیدم پریدم. مش داوود گفت: آقاجان بازهم داشتید خیالبافی می کردید من که از خواب پریده بودم ناراحت پاسخ دادم: مش داوود به خدا خواب بودم قلبم ریخت! تازه پشتم هم درد گرفت. مش داوود فرمودند: پشتت مهم نیست آقاجان سرت سلامت. بلند شو بیا کمک من باید یک باریکه آب برسانم پای درخت جامالد از وقتی او رفته کسی نبوده به درختش سرکشی کند!

من دوباره دراز کشیدم روی تخت و این بار غرق در خیالات کودکیم شدم که مش داوود دوباره با بیل به پشتم کوبید و گفت: این سفارش آقای خدابیامرزتان بود که من مثل جانم از شما و این درختهای هلو مراقبت کنم . حالا بلند شو مثل بچه های خوب بیا کمک تا خانم جان را صدا نکردم! من بلند شدم و درحالی که پشتم را می مالیدم با مش داوود به راه افتادم همین طور که به سمت درخت هلوی جامالد می رفتیم خاطرات کودکیم زنده می شد انگار همه خاطرات شیرین دوباره در حال رخ دادن بود.

 در حقیقت باغ هلو رو آقا بزرگ خدا بیامرزم ساخته بود كه عاشق هلو بود ولی اون زمانی که می خواست باغ هلو رو بسازه دقیقا زمان جنگ جهانی دوم بود. خوب اصلا اوضاع خوبی نبوده وآقا بزرگ حتی یک دونه درخت هلو هم پیدا نمی کنه  برای همین  دست  آقاجان محمود (پدرم) که اون موقع پانزده سال داشته و می خواسته برای ادامه تحصیلات در رشته کشاورزی به سفر فرنگ بره رو می گیره و اینجا میاردش و میگه این باغ برای توئه و یک زمین بایر لم یزرع رو نشونش میده و ادامه می ده هرکاری میخوای باهاش بکن هر گلی زدی به سر خودت زدی ! آقاجان هم چون تصمیم داشته بعد از برگشتن از فرنگ  باغی داشته باشه مش داوود را به عنوان باغبان استخدام می کنه و همین میشه که مش داوود  باغ رو پر می کنه از درختای چناری که با فاصله زیادی از هم کاشته شده بودن بعد شروع می کنه به کاشتن تک درختهای مختلف مثل آلبالو ، سیب و غیره اما هیچ درختی بیش از یک سال توی این باغ دووم نمی آورده!  بعده ها که اوضاع بهتر می شه و آقاجان از فرنگ بر می گردن با روش خاصی بین درختای چنار درختای هلو می کارن  و قبل از ازدواج با مادر جان هم با کمک مالی آقابزرگ یک عمارت  درست در مرکز باغ درست می کنن البته تا قران آخر پول آقابزرگ را به زور بهشون پس می دن چون می خواستن روی پای خودشون باشند.آقاجان همیشه به این ابتکارشون افتخار می کردن و به ما می گفتن:  قند عسلا (همیشه من و خواهر برادرامو اینطوری صدا می کردن! )  همیشه تو زندگی به سمت جلو حرکت کنین مهم نیست چی سر راهتونه و بعدش فریاد می زدن قدم رو) !

شاید همین نصیحت آقاجون موجب شد همه ماها یه جورایی عجیب و غریب و خارق العاده بشیم. بعضی ها هم میگن به خاطر نفرین باغ هلوئه! نفرینی که به خاطر زیادی درختای چنار رخ داده که موجب شده همه درختای هلوی باغ کوتوله و پهن شدن ومیوه هاشون گرچه خیلی کم! ولی درشت و آبدارشده اما جالب اینه که هلوها مزه همه جور میوه میدادن غیر از هلو! چند بار چند تا کارشناس از داخل و خارج اومدن ولی چیزی دستگیرشون نشد تا اینکه خدابیامرز آقا بزرگ که به نفرین و طلسم عقیده داشت تصمیم گرفتن درختای هلو رو از بین ببرن که اونم داستان خودش رو داره و در نهایت فقط پنج تا درخت هلو در انتهای باغ  و نزدیکی تپه های سنگی باقی موند. پنج درخت عجیب و بزرگ و کوتوله که میوه هرکدومشون یه طعمی داشت! هر طعمی غیر از طعم هلو!  من و خواهر برادرام به زودی هر کدوم یک درخت رو صاحب شدیم البته هممون آرزو داشتیم درخت تپه سنگی را صاحب بشیم اما جامالد که زورش از همه بیشتر بود صاحب اون درخت شد! این هم داستان خودش رو داره! بعدش هر کدوم ما با کمک مش داوود یه تخته درست کردیم و به درخت هامون کوبیدیم و اسممون رو روش نوشتیم . همیشه آقاجون ما رو پای درختامون می برد و رشد قدمون رو روی قامت درخت علامت می زد. و از اون به بعد تنها ما پنج نفر بودیم که از میوه کم تعداد این درختها می خوردیم تا وقتی که داداش جامالد رفت!

مابقی داستان را در ماهنامه این ماه طنز و کاریکاتور بخوانید! ....

این داستان ادامه دارد...

قلمنامه 1

مداد پاك كن

قلط نامه غلم!!

بيست و سه ساعت و پنجاه و هفت دقيقه است دارم روي كاغذ فشارت مي دم ، تكونت مي دم ،عقب جلوت مي كنم! هيچي كه هيچي! به خدا اگر فيل بود تاحالا اشكش در اومده بود تو فقط داري خط خطي مي كني ! داري به ريش من مي خندي؟! مي جومت تا جونت در ره(1) اصلا اينقدر گازت مي گيرم تا تمام پوستت ريز ريز شه(2)! بيچارت مي كنم! اصلا مي گذارمت بين دندوناي آسيابم اونوقت خوب فشارت ميدم تا له له بشي!

آخه هرچي مي كشم از دست تو مي كشم! اگر باهات بنويسم فلفل، ميگن(3) تندرويي اگه (3 و نيم)  بنويسم ليمو ، ميگن  ترش رويي اگه بنويسم پياز ، ميگن همش اشك آدم رو در مي ياري، اگر بنويسم سيب زميني ميگن محافظه كاري اگر بنويسم گل ميگن احساساتي اگر بنويسم شوكران ميگن فيلسوفي و اگر هيچي ننويسم ميگن كم كاري!

گازت ميگيرم تا جونت درره! تمام پوستت رو مي كنم و تف مي كنم بيرون بعد اينقدَر(4) نوكت رو(5) فشار مي دم روي كاغذ تا يه چيزي بنويسي !

اي تو روحت(درود)! كه روح ما رو شاد كردي! بيست و سه ساعت و پنجاه و هشت دقيقه است كه دارم مي جوومت(مي جوم تو را) اما هنوز آخ نگفتي ! صبحونه تو رو گاز زدم ، نهار به تو كلف زدم حتي شامم داشتم تو رو نشخوار مي كردم! بابا به خدا اگه درخت سكويا بود شده بود خلال دندون.

تو خلقتت موندم بي وژدان! توي دراز بي ريخت قناص با مغز تلخ و تيره مسخرت !  تا حالا پته چند نفر رو ريختي روي آب _ آب روي چند نفر رو به باد دادي؟! اما اما اما ! تا حالا چقدر سر مسئله آسون و پيچيده  ما رو _ رو سياه كردي ؟ يا غلط حل كردي، يا خط خطي كردي ،يا وقتي حل كردي گفتن غلط زيادي كردي ! اما از حق نبايد گذشت بعضي وقتها هم آبروي ما رو خريدي! ولي نمي دونم چرا اونم وقتايي بوده كه همه به ريش ما خنديدن!

دوسِت دارم (دوستت مي دارم)! نه به خدا جدي ميگم دوست دارم(جدي دوستت مي دارم) ! خيلي دوست دارم(ديگر خيلي جدي دوستت مي دارم) ! چيه نيشت تا بنا گوش باز شده! تو رو نمي گم! پاك كن رو مي گم !

پاك كن رو دوست دارم واسه اينكه : خيلي را حت ميشه باهاش به صورت مسئله ها جواب داد. فقط كافيه چند بار بكشيمش(6) روي هر مسئله اي بعدش انگار نه انگار كه اصلا مشكلي وجود داشته !

پا كن رو دوست دارم واسه اينكه: جور همه تباهي ها و غلطهاي گنده تو رو مي كشه. خودش رو خراب مي كنه! تا اشتباهات تو رو پاك كنه.

پاك كن رو دوست دارم واسه اينكه: ذره ذره آب مي شه ولي صداش در نمي ياد وقتي هم تموم مي شه واقعا تموم مي شه و هيچ رد پايي از خودش ر و كاغذ به جا نمي گذاره ته موندش رو ميندازم(7) دور و يك پاك كن نو بر مي دارم و روز از نو روزي از نو.

پاك كن رو دوست دارم واسه اينكه: واسه پاك كردن هيچ وقت شك نداره هيچ وقت وقتم رو تلف نمي كنه هميشه با اطمينان كار مي كنه هيچ وقت لازم نيست براي كارش فكري بكنه!

پاك كن رو دوست دارم واسه اينكه: همكار خوبيه! كلا روي كارش تمركز داره. وقتي باهاش كار مي كنم بايد همه حواسم با اون باشه. لازم نيست هر چند دقيقه يك بار به مدت نيم ساعت اطراف رو نگاه كنم و براي ادامه كار باهاش با خودم كلنجار برم.

خلاصه پاك كن رو دوست دارم به خاطر اينكه حتي اگه خيلي هم كثيف باشه باز سعي مي كنه همه چي رو تميز كنه. دوستش دارم چون هر رنگي باشه حتي دورنگ هم كه باشه  فقط يه رنگ مي نويسه اونم رنگ بي رنگيه!

 

بيست و سه ساعت و پنجاه و نه دقيقه است دارم...چيه؟ چت شد؟ يه روز ديگه نتونستي دووم بياري؟ بي جنبه! خوب قهر نكن حالا !!! خيلي خوب! باشه حالا لوس نشو.  توكه از اين حرفها پوست كلفت تر بودي ! اي بابا حالا جويدمت كه جويدمت مگه اين اولين باريه كه تو تاريخ جويده مي شي؟ اصلا هر بچه اي كه با تو آشنا مي شه اول ياد مي گيره چطور بجوودت(8) بعد نوشتن ياد مي گيره ! تازشم نيگا كن(9) پاك كنم ، گاز ميگيرن. اين همه ادا اصول در مياره؟ يكم ازش(10) ياد بگير!

اي بابا چه بهونه هاي عجيبي مياري(11) يعني چي نوكم پت و پهن شده لغ شده. ويز شده ليز شده! همين ده ديقه(12) پيش با تراش زلفاتو (12+1)پريشون كردم خيلي خوب باشه اونم به روي چشم! حالا جون هركي دوست داري بيا بنويس! درسته من تند رفتم اما خوب آخه يكم به فكر اين پاك كن بيچاره باش اگه تو ديگه ننويسي اين بي كار ميشه ! اگه ننويسي تندرو ها ، ترش رو ها ، فيلسوفها ، حتي بيكارها هم بيكار مي شن!(13+1) ببين من خوابم مياد يه شبانه روزه نخوابيدم به خاطر من بنويس. بله!!! هان ! گورِ چي؟ حرف بد؟ حرف بد ؟ !!!!  نه نه ! دِ هَ  ! بزنم اون يدونه دندون لغ سياهتم بشكنم؟  بكَنم اون يه لاخ موي سرتو !!!

اي بابا چرا ما با هم جر و بحث مي كنيم؟ راستش رو بخواي مي دونم خسته شدي هزار سال بلكمم(14 و نيم) ده هزار ساله كه داري مينويسي ! مي دونم اذيت شدي آزار شدي دل خون شدي اما بنويس به خاطر لبخند روي لباي اون كوچولو به خاطر دل شكسته اون پيرمرد به خاطر زنبيل وصله پينه اون خانوم كه توي صف نونه به خاطر خدا بازم بنويس هرچند هيچ كس قدرتو نمي دونه!

 اما بازم بنويس!  به خاطر پاك كن بنويس مداد من ! به خاطر پاك كن بازم بنويس!

(فرزان انگار بهار 87 تهران)

غلتنامه ببخشيد لغتنامه:

1: در ره (در برود) 2: ريز ريز شه(ريز ريز بشه)! 3: ميگن(مي گويند.) (3 و نيم) اگه همان اگر است (اگرا نخوانيد بخوانيد اگر . خوب؟)  4: اينقدر(از شاهكارهاي خلقت پارسي در دست نبشته به معناي آن قدر در حالي كه در محاوره به معناي همان اينقدر!) 5: رو(همان را ست. نه يعني همان را است . بابا جان راست و دروغ نه! اصلا به من چه؟) 6: بكشيمِش(آن را بكِشيم روي اين) 7: ميندازم(مي اندازم يا پرتاب مي كنم يا شوت مي كنم) 8: بجوودت(تو را بِجُوَد)  9: نيگا كن(نگاه كن نخواستي هم نگاه نكن!) 10: يكم ازش(يك كمي از ايشان(جناب پاك كن را مي فرمايند)) 11: مياري(مي آري نه آري  نه ها! هشت نه ده هم نه ! اصلا:   مي آوري؟) 12: ديقه(دقيقه هم وزن شقيقه) 12+ 1: زلفاتو (زلف هايت را (توضيح: همه فكر مي كنند مداد كچل است اما در حقيقت يك لاخ مو دارد.)) 13+1: مي شن!(مي شوند!)  14 و نيم: بلكمم(بلكه هم) .

محرکهای نگارش:

 

آنچه ما را به حرف زدن و ابراز نظر وا می دارد دقیقا همان چیزی است که ما را به نوشتن وا می دارد. آنچه ما از آن غافل ماندیم روش انتقال اطلاعات مابین نسلهاست. خیلی ها می پندارند آنچه موجب پیشرفت علم و دانش است بیشتر خواندن و مطالعه بیشتر است.!  کاملا اشتباه است آنچه موجب پیشرفت علم و دانش است بیشتر نوشتن است! و این نوشتن است که به مطالعه بیشتر نیاز دارد. خواندن به گسترش فرهنگ و پذیرش تکنولوژی مابین جوامع کمک شایانی می کند. همچنین خواند ن به نزدیک تر شدن آداب و رسوم ملل مابین جوامع کمک می کند.

نویسنده علاوه بر اینکه یک انتقال دهنده است یک تحلیل گر نیز هست! بر می گردیم به مبحث محرکهای نگارش. فکگر کنید روز خود را در بی حوصلگی می گذرانید و اصلا تمایل به انجام کاری ندارید حتی نمی خواهید با کسی حرف بزنید! سوار تاکسی می شوید. راننده راجع به بالا رفتن قیمتها صحبت می کند و یکی از مسافرین این بحث را به عملکرد ضعیف دولت نسبت می دهد. اما شما قبلا در زمینه بورس تحقیقاتی داشتید و تاثیرات افزایش قیمت جهانی بر اقتصاد کشورهای درحال توسعه را می شناسید.

حال هرچند شما نخواهید صحبت کنید هر زمان که سخنی میان راننده و مسافر دیگر رد و بدل شود و شما در حال شنیدن آن باشید در شما انرژی برای پاسخ دادن ایجاد می شود این انرژی به صورت تناوبی و مانند موج بر پیکره ذهن شما می کوبد و در صورتی که زمان مورد نیاز برای ایجاد انرژی مناسب در اختیار ذهن شما قرار گیرد شما نا خود آگاه شروع به صحبت می کنید. تنها عامل بازدارنده در این راه به نظر من چه در مورد نگارش چه در مورد ابراز وجود و چه در مورد ابراز عقیده خجالت است!

بعضی ها براین باورند که نویسندگی استعدادی است که به هر کسی اعطا نشده است. اما این عقیده کاملا اشتباه است. هر کسی می تواند بنویسد . هرکسی حتی اگر بی سواد باشد! حتی اگر دایره اطلاعاتش محدود باشد حتی اگر میزان انرژی مورد نیاز برای برانگیختگی احساسش بسیار زیاد باشد!

هر کس می تواند بنویسد فقط تفاوت در آن چیزی است که نوشته می شود! پس همه می توانند بنویسند اما هر نوشته ای با نوشته دیگر متفاوت است ! هر کسی سبکی و قلمی دارد حتی دو نوشته یک شخص هم با هم برابر نیستند! نوشته ها تا حد زیادی به مانند اثر انگشت هستند! در خودشان مشخصات نویسنده خود را حمل می کنند!

نویسنده هایی که تجربه بیشتری دارند می توانند خودشان مشخصات نوشته شان را تعیین کنند . آنها در حقیقت توانایی خلق شخصیت را دارند! یک شخصیت داستانی نیاز به شناسنامه دارد! باید در داستان نفس بکشد ! نشان خود را داشته با شد و خلاصه باید در داستان زندگی کند!

همانطور که قبلا اشاره کردیم محرکها برای افراد مختلف متفاوتند! اما یک اصل بزرگ وجود دارد ! نویسنده های خوب سعی می کنند داستان به سراغشان بیاید. بعد آن را پرورش می دهند! 

شاید سوال کنید مگر یک نویسنده چند بار یک داستان را می نویسد؟ فقط می توانم بگویم اکثرا یک بار پایان داستان را می نویسد ولی هزاران بار در طول نگارش داستان آن را پرورش می دهد و دوباره می نویسد و دوباره و دوباره و دوباره!

آنچه هر کدام از ما را وادار به انجام کاری می کند هرچند سخت به مانند دوباره و دوباره و دوباره نوشتن! تنها و تنها انرژی است ! آنچه موجب ایجاد انرژی می شود . عشق یا نفرت است هم دوست داشتن و هم نفرت داشتن ایجاد انرژی و ایجاد حرکت می کنند!

نویسنده ها باید در کنترل این دو احساس و چگونگی آزاد گذاشتنشان به تعادل برسند . زیرا این نیروی محرک موتور قلم آنهاست! زمانی که یک اتفاق رخ می دهد جرقه ای در ذهن نویسنده روشن می کند . اما این انرژی در صورت عدم رسیدگی رو به زوال می رود! اتفاقات و رخداد های بعدی با طول موجهایی متفاوت خودشان را به گیرنده های ذهن نویسنده می کوبند و آنگاه است که رخدادی دیگر شما را به سوی خود می کشاند! رخدادی در ماورا!

ساختن تصویر داستان دقیقا شبیه همان اتفاقی است که در آئینه رخ می دهد. رد جایی از واقعیت محرکی عمل می کند و در نقطه ای مجازی پشت آئینه ذهن شما تصاویر شروع به نقش بستن می کند.

محرکها به انواع روانی و جسمانی تقسیم میشوند برخی بر این باورند نویسندگان خاصی محرکهای انرژی خالص را نیز دریافت می کنند که روانی یا احساسی نیست و به صورتی الهامات غیبی است!

به هر حال در باره محرکهای روانی میتوان به محرکهای احساسی زیبایی شناسی و محرکهای احساسی با پاسخهای شدید اشاره کرد! محرکهای زیبایی شناختی که عمدتا تاثیر شگرفی بر انسانها دارند در تمامی انسانها وجود دارند. تفاوت گل و علف! محرکهایی با پاسخهای شدید هم همینطور مثل اخبار ناگوار و یا اتفاقات دلخراش و همچنین رخدادهایی که آدم را به شوق می آورد مثل قهرمانی تیم ملی فوتبال!

محرکها بر هم تاثیر دارند و در نهایت مجموع چند محرک مختلف است که موجب ایجاد فرکانس یا برایند خاصی از انرژی می شود! !

محرکهای فیزیکی معمولا به تنهایی موجب ایجاد انرژی روانی نمی شوند بلکه بازتاب محیطی این رخدادهاست که ایجاد انرژی می کند. مثل سیلی که پدر یا مادر از سر دلسوزی و فقط یک بار در زندگی به صورت فرزندی خلافکار می زنند که شدیدا به محبت نیاز دارد!

یا شخصی که هر دوپایش فلج بوده و ناگهان قادر به راه رفتن می شود. یا ماشین مورد علاقه ای که تصادف می کند و یا...

محرکها برای افراد مختلف گونا گونند! ممکن است برای شخصی با اهمیت و برای دیگری بی اهمیت باشند ممکن است در شخصی ایجاد انرژی و در دیگری ایجاد تخلیه کند!

بنا براین این نویسنده است که با کنترل و هدایت انرژی هایش بر پایه دانسته هایی که دارد داستان را پیش می برد!

فرزان انگار

بهار ۸۷ خلیج نایبند

نوشته دل انگیز

نسیمهایی دل انگیز از راه خواهند رسید

آن زمان که نسیم از سمت غرب بوزد

و چلچله های مهاجر به سمت جنوب کوچ خواهند کرد

و غروب تهران را سرخ تر خواهیم دید

و آن هنگام خواهیم خندید

به آدمها

به ماشینها

حتی به چلچله ها

که چه بیهوده در تمام این مدت به سمت جنوب کوچ می کردند.

باید با نسیم همراه شد

باید با نسیم به  رویا ها سفر کرد

باید خود را به تقدیر سپرد و روی بال آسمان قدم زد

باید در اوج معلق شد و تقدیر را رقم زد.

فرزان انگار

داستان 2

داستان برگرفته از چیست ؟

می توان گفت داستان بر گرفته از ذهن انسانهاست. این تعریف به معنی رویایی بودن تمامی داستان ها نیست. این بدین معنی است که داستان هرچند خاطره نگاری از فیلتر مغز افراد عبور می کند. هرچند رویدادنگاری از دیدگان و گوشهای افراد وارد شده و پس از تحلیل در مغز و اعمال نظامی مدون بر روال کمات بر زبان جاری می شود .

داستان همواره نمایشگر رخدادی خارجی است که در ذهن نویسنده شکل می گیرد . حتی بزرگترین رمانهای علمی تخیلی  نیز از جرقه ای کوچک آغاز می شوند.

شاید جاروی کهنه ای که گوشه یک گاراژ قدیمی افتاده است. جرقه خلق اثر بی نظیری در مورد جادوگران باشد. شاید دیدن کودک یتیمی که گوشه پیاده رو نشسته است جرقه خلق اثری بی نظیر در مورد بی نوایان یا کودکان بی سرپرست باشد.

اینکه چه رخ می دهد به درک بالاتری از نویسندگی احتیاج دارد. یک نویسنده باذوق ابتدا داستان را در ذهنش می سازد. ممکن است مدتها به یک سوژه بیاندیشد ممکن است هزاران داستان در خیال خود ببافد ولی همه آنها را روی کاغذ نمی آورد و بالاخره مطلب به سراغ او می رود! و نگارش شروع می شود عموما شروع یک داستان کاری بسیار ساده تر از پایان دادن به آن است گاهی نویسنده ها در روال داستان به نقاط و گره های کوری بر می خورند و بعضا داستانهایی که قفل می شوند و ماهها شاید هم سالها در گوشه گنجه اتاق خاک می خورند.

تاثیر شرایط محیطی بر تفکر نویسنده.

یادم می آید جایی جمله ای شنیدم که برایم جالب بود. یک نفر به من گفت: من مثل شما نیستم که با یک فنجان نسکافه پشت میز کارم بنشینم و شروع به نوشتن کنم! عموما محیطی که در آن زندگی می کنیم تاثیرات شگرفی بر همه ما دارد.  اما بازتابهای ما نسبت به محیط گوناگون است گاهی دیدن یک گنجشک برای یک شخص آنقدر انرژی زاست که او را مدتی به فکر فرو می برد و گاهی شخص دیگری حتی بادیدن یک ققنوس هم وارد تخیل نمیشود. میزان و نوع نفوذ پذیری در فکر افراد مختلف متفاوت است. یک نفر برگ خشک شده برایش خاطره انگیز است یک نفر ماشین پورشه یک نفر با صدای چکاوک به خیال پردازی می پردازد یک نفر با موسیقی باخ.

اما همیشه نقاط مشترکی وجود دارد. خاطرات دوران کودکی از آن دسته است. این طور باید بگویم رنگی میان قهوه ای و کرم همواره رنگی خاطره انگیز است! مثل اینکه همه خاطرات به این رنگ در می آیند.!

موسیقی های آرام بخش و طبیعت لایتناهی! هنر نیز جزو همین گروه است تابلوهای نقاشی موسیقی های ماندگار نوشته های عاشقانه و فیلمهای کلاسیک. اینها نفوذپذیری شدیدی در مغز انسان ایجاد می نمایند. و منبع الهامات هستند.

گاهی لغزش یک اشک روی گونه ای چروکیده و گاهی لبخندی بر روی چهره کودکی معصوم و گاهی هم یک قلوه سنگ صاف بی احساس و بی عاطفه! هر بار یک چیز و از یک نگاه و هر کدام برای شخصی خاص دارای معنی و مفهومی است.

با این تفاسیر درک قدرت برداشت خواننده از مطلب و به وجود آوردن احساس معادل (همان احساسی که شما در هنگام نگارش دارید)(مثل انتقال عطر طعم و تردی و شکنندگی سیب زمانی که به آن گاز می زنید و تراوش آب آن گوشه لبتان را خیس می کند) هنر بزرگی است.

پس به تعریف جدیدی از نگارش می رسیم :نویسنده کسی است که نوشیدنی احساسش را در گیلاس ذهن خواننده می ریزد.

ادامه دارد...

داستان 1 !

داستان نگاهي است عميق از ديدگاهي متفاوت. داستان نويسي به قولي جان بخشيدن به كلمات بي جان است. آنچه تفاوت بين داستان و نوشته را مشخص مي سازد در حقيقت روش چينش كلمات و جان بخشيدن به آنهاست به جمله هاي زير دقت كنيد.

زماني كه سلولهاي سبز رنگ حاوي سبزينه در برگ مشغول تنفس بودند.

زماني كه واحد حيات سبز رنگ گياه مشغول نفس كشيدن بود.

زماني كه برگ نفس مي كشيد.

 تفاوت حاكم بين اين سه جمله تفاوت ميان متن ، نوشته و داستان است!

آنچه داستان را زيبا و جذاب مي سازد نه سير داستاني يا نام و آوازه نويسنده بلكه جادوي كلمات است!

گرچه مهم است كه نويسنده كيست اما به نظر(شخصي)من آنچه بسيار مهم تر است داستان است.

داستان سيري است كه در فاصله اي ميان تخيل و واقعيت رخ مي دهد.

داستان هاي خوب به قول معروف استخوان بندي خوبي دارند!

يعني هر آن در اوج رويا يا تخيل ميتوان دليلي منطقي را براي اعمال شخصيتهاي داستان و يا تغييرات رويايي محيط داستان قائل شد. بدين ترتيب ميتوان به تعريفي ديگر از داستان رسيد كه مي شود آن را به بند كشيدن دانه هاي تسبيح عنوان كرد!

من از اين تعريف خيلي خوشم مي آيد. زيرا همانقدر كه به توالي اتفاقات و رخداد ها توجه دارد به آزادي نويسنده در انتخاب گره هاي بعدي داستان كمك مي كند.

همانطور كه به بند كشيدن دانه هاي تسبيح يا گردنبند مرواريد نياز به صبر و دقت دارد داستان نيز چنين است! زماني كه اتفاقات و رخداد هاي داستان شما به صورتي يكنواخت پي ريزي شدند هيچ خواننده اي انتظار يك اتفاق خارق العاده غير طبيعي را پس از پي گيري داستاني منظم ندارد مثل اين مي ماند كه پس از به بند كشيدن ده مرواريد هم اندازه ناگهان يك خرمهره سياه را در كنار مرواريدها به بند بكشيد.

به صورت سنتي ميتوان گفت. داستان مي بايست نقطه آغاز نقطه اوج و نقطه پايان داشته باشد. اما امروزه داستان نويسي هنري پست مدرن است! گاهي در هم شكستگي ها و بالا و پايين هايي خارج از باور داستان را مهيج تر مي سازد و اين كاملا به پيشرفت ارتباطات و رسانه ها و تكنولوژي هاي انيميشن وابسته است.

بگذاريد بيشتر توضيح بدهم:

اگر صد سال پيش يك نفر از قريه اي در اطراف شهر ري به تهران مي آمد و تعداد زيادي از افراد به او مي گفتند فردا قرار است فلان شخص با طياره به شيراز برود. شخص براي باور اين موضوع  به صورت ناخود آگاه به خلق تصويري از هواپيما در ذهن خود مي پرداخت و شايد در پايان به اين نتيجه مي رسيد كه طياره نوعي پرنده غول پيكر است و خوب چه واقعي و چه مصنوعي در خيال او بدنه اين پرنده غول پيكر ميبايستي پوشيده از پر باشد. و خوب چند ماه تا چند  سال  طول مي كشيد تا او با اين حقيقت كنار بيايد و آشنا شود و خوب در مجموع براي يك جماعت بزرگ پنجاه تا صد سال طول ميكشيد تا اين حقيقت را در باورشان قبول كنند.

حالا اگر به همان فرد در بدو ورود مي گفتند فردا قرار است فلان شخص با يك سفينه فضاپيما به ماه برود. هرچند تعداد افرادي كه اين خبر را تاييد مي كردند زياد بود و هرچند خود آن شخص را به ديدن اين صحنه مي بردند. او اين امر را باور نمي كرد و اگر هم پس از مدتي به فكر كردن در اين باره مي نشست تخيلي ديگر براي آن مي ساخت كه بر پايه حقيقتها يا داستانهايي بود كه شنيده يا خوانده بود.

اما همين فرد در زمان حاضر اين خبر را يك خبر روزمره تلقي مي نمايد! پس نيازي به خيال بافي در مورد آن ندارد! اين اهميت ماهيت داستان پردازي و مهي العقول بودن داستانها را تغيير مي دهد در حقيقت داستان پردازي نه بر اساس شيوه اي كاملا مدون بلكه بر اساس موجي پيش مي رود كه اجتماعات و انسانها آن را مي سازند .

بر اين اساس و با اين ديدگاه تك تك انسانها در اين سير موثرند زيرا (همان طور كه قبلا ذكر شد) باور تك تك انسانها در خلق يك داستان موثر است (ديد خواننده) پس هر نوع داستان در عصر  خود مي تواند بسيار جذاب باشد.

عبور از زمان!

بسياري از آثار داستاني بزرگ پيش از قرن بيستم ميلادي نوشته شده اند! زماني كه محيط و باورهايي ماوراي محيط و باورهاي امروزي وجود داشت.

براي من تجربه جالبي است بيشتر كساني كه من مي شناسمشان و از خواندن يا شنيدن داستان لذت مي برند كساني هستند كه از خواندن يا شنيدن تاريخ و خاطرات هم لذت مي برند. 

 بعضي مي گويند كساني كه از قوه تخيل خوبي برخوردار نيستند نمي توانند درك خوبي از داستان داشته باشند به تجربه ميتوانم بگويم اين طور نيست!

نمونه اش دوست عزيزم محمود است كه حتي حاضر نيست يك صفحه هم داستان بخواند اما تخيل نسبتا خوبي دارد و گاهي از اوقات خيال پردازيهاي جالبي مي كند اما اطلاعات تاريخي اشش چنگي به دل نمي زند و در حد خوانده هاي مدرسه اي باقي مانده است.

او خيلي كم و تقريبا به ندرت خاطره پردازي مي كند و عموما خاطراتش خيلي قديمي نيستند و گاهي از دايره يك يا دو روز قبل تجاوز نمي كنند!

مطلب اصلي دانستن اين موضوع است كه اين اطلاعات محيطي ماست كه موجب پردازش خيال در ما مي شود نه تنها قوه تخيل.

پس اگر اين انتظار از خوانندگان مي رود كه دايره اطلاعات خود را گسترده تر كنند اولين گام براي نگارش داستان افزايش حيطه دانسته هاست!.

فرزان انگار

ادامه دارد...

داستان پرتقال

زندگی یافتن سکه ده شاهی در جوی ... ای بابا کدوم سکه ده شاهی الان اسکناس پنج هزارتومنی هم که پیدا کنی به حساب نمی یاد! همینطوری که با خودم حرف می زدم به پرتقالی نگاه می کردم که داشت روی آب جو برای خودش غلط می خورد و می رفت معلوم نبود قرار بود نصیب کدوم بدبخت بشه؟ یه دفعه دوتا بچه مدرسه ای که کیفهاشون رو ول کرده بودن و مشغول دعوا با هم بودن متوجه پرتقال شدن یکیشون که گردن کلفت تر به نظر میرسید یقه اون یکی رو که از کنار بینیش کمی خون بیرون زده بود رو ول کرد و پرید تو جوب تا پرتقال رو بگیره؟

یاد ظرف پرتقالی افتادم که  روی زمین گذاشته بودن!
راستی چرا فقط پرتقال؟ والا مغازه ها که قیمت خون ننه بابا شون میوه میفروشن ! آقامونم دیر از سرکار برگشت نرسیدیم بریم تره بار دیگه به بزرگی خودتون ببخشین! حرفای شهلا خانوم که تموم شد! حسن علی خان از تو اتاق داد زد هرچی به این خالت میگرم بابا نداره بیا بکَن ! گوش نمیده.نمیفهمه آقا نمیفهمه از کجا میاد! بعدشم همین دوهفته پیش من سیب خریدم کیلویی پونصد تومن دیروز رفتم تره بار میگه سیب شده کیلویی هزار تومن . آخه من دردم رو به کی بگم؟ بعد میگن تورم بیس درصدی شده ای تو روح پدر اون معلم ریاضیشون که جمع و تفریقم یادشون نداده من خودم حساب کردم دویس درصدی میشده حالا ا... و اعلم! خالاصه دیدم پرتقال ارزونتر بود خریدم! اه این زیرشلواری من کجاس پس خانوم؟ همونجا کنار رختخوابا ! من چشم دوختم به پرتقالای لک دار توی ظرف ! حسن علی خان در حالی که کمر بیجامشو بالا می کشید سینشو صاف کرد و وارد اتاق شد و نشست کنار من. پرتقال بفرمائین!ویتامین داره میگن برا سرما خوردن خوبه و دوباره سینشو صاف کرد. نه ممنون میل ندارم! بخور دیگه لوس بازی در نیار!من هم سن تو بودم بلانسبتت یه گاودرسته رو میخوردم.

یدونه پرتقال برداشتم و گذاشتمتوی پیش دستی  کنار دستم. گفتم بلانسبت.


حسن علی خان تکیه زد به پشتی و سرفه ای کرد و گفت بعله بلانسبت گاواش خیلی خر بودن اون موقع ها! و در حالی که خودش را می خواراند ادامه داد تو هنوز جوونی نمیفهمی من چی میگم ! هنوز زن نگرفتی! خاله شهلا گفت: نکن مرد!زشته! و بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت! چی ؟ کی زشته؟ من کجام زشته؟ کجا میری حالا؟ من می رم شام درست کنم! نه خاله جون نمی مونم! یعنی که چی میخوای بگن پسر خواهرش بعد این همه مدت اومد یه شام نگهش نداشتن!واه واه واه جواب آبجیمو چی بدم؟؟؟ خجالت بکش!!! سرم رو پایین انداختم و گفتم خاله جون برای شام یه وقت دیگه میام اومدم خودتون رو ببینم! حسن علی خان داد زد آی بچه بیا این تلویزیون صاحاب مرده رو روشنش کن! خاله شهلا از داخل آشپزخونه داد زد ! داره درس میخونه فردا امتحان داره! حسن علی خان داد زد خوب داشته باشه ماهم بچه بودیم درس میخوندیم تازه با بابای خدابیامرزم می رفتم سر کار! هی هی هی ... و آهی کشید و ادامه داد یاد اون روزا بخیر! چه دورانی داشتیم! بابا ما از بچگیمون صبح تاشب کار میکردیم! مثل این بچه قرتی ها نبودیم که هروقت بهشون میگی دوتا نون بگیر میگن درس داریم !!! ای تو روح پدر این چی چیه !!! همین تکنولورژی ... من کمی سرخ شدم. سرم را پایین انداختم! خاله شهلا از آشپزخونه داد زد من هرچی میگم مرد یه تلویزیون کنترل دار بخر تو این گوشش فرو نمیره! حسن علی خان در حالی که دولاخ موی باقی مانده روی فرق تاسش را مرتب میکرد سرش را تکانی داد و زیر لب گفت: بعدش میگن نگو نمیفهمه ... استغفرا... هی بابا ما می رفتیم مردسه صبح تا ظهر عینهو خر کتک میخوردیم ظهر تا عصرم می رفتیم در مغازه آقای خدابیامرزم یادش بخیر دستش خیلی سنگین بود یکی می زد زیر گوشم تا دوروز سرگیجه داشتم . آخ کجایی بابا دلم برا زدنات تنگ شده! آره بعدشم می رفتیم خونه جریمه می نوشتیم تا نفصه شب! آخ یادش بخیر ننه خدابیامرزم چقدر بهم میگفت: پسرم درس بخون ! بزمجه درس بخون ! پدرسگ درس بخون! نشد که نشد این مزغ ما نکشید! خاله شهلا در حالی که از آشپزخانه بیرون می آمد به سمت تلویزیون چوبی قدیمی رفت و آن را روشن کرد. بعد به من رو کرد و گفت: خاله جون شما باسوادی چهار تا کلاس درس خوندی به این مرد میگم برو یه کامپیوتر قسطی بخر بزار این بچه پیشرفت کنه . علی پسر خاله شهلا تا این را شنید از اتاق بیرون دوید و گفت: بابا بابا کی کامپیوتر میخری؟ من شونه هام رو بالا انداختم. حسن علی خان چشمهایش را تیز کرد و زل زد توی چشم علی و گفت: به به به پسر بابا چه عجب تشریف فرما شدین! موش زبونتو خورده سلام کنی؟ بزمجه! علی گفت: من خودم در رو برای پسرخاله باز کردم تازشم یه کتاب داستان هری پاتر هم برام خریده خیلی هم تشکر کردم سلامم کردم بهش. بگو کی کامپیوتر می خری برام؟ حسن علی خان پرتقال توی پیش دستی من رو برداشت و پرت کرد طرف علی و گفت: ای بی پدر , پدر سگ! یادت رفته به ما سلام کنی کامپولوترم میخوای! من مگه رو گنج نشستم ارد میدین تو و ننت به من؟ پرتقال به پشت علی خورد و کمونه کرد و از لای پنجره نیمه باز بیرون رفت ! علی زد زیر گریه خاله شهلا علی زد پشت دستش و درحالی که علی رو بغل می کرد گفت: آخ آخ آخ به بابا سلام نکردی؟؟؟ بدو برو بابا رو بوس کن معذرت بخواه! علی پاشو زمین کوبید و گفت: نموخوام! میگه نمیخره ما همه بچه های مدرسمون ماهواره دارن من کامپیوترم ندارم! من معذب شدم , گفتم: بچس! گناه داره ! حسن علی خان خیلی عصبانی به من چشم غره ای رفت و گفت: دِ این چیه براش خریدی کتابای مزخرف! همین چیزا رو میخونن به بزرگترشون احترام نمیزارن دیگه همین تام و جری و پاتر و همینا دیگه این غربیها که به بچه هاشون آداب معاشرت یاد نمیدن که!!! ما که اینا رو نخوندیم و بابا ننمون جلومون رو گرفتن این شدیم وای به حال این بچه قرتیا! با ترس جواب دادم اما به نظر من غربیها سیستم آموزشی خیلی پیشرفته ای دارن و در حالی که آب دهنمو قورت می دادم ادامه دادم و ... و ... تازشم کی گفته به بچه هاشون ادب یاد نمیدن؟؟؟ شوهر خاله دندونهاشو به هم سابید و خواست چیزی به من بگه که اون رو قورتش داد و بعد رو کرد به خاله شهلا و گفت: زن هرچی بهت میگم به این جوونا نباید رو داد تا بهشون میگی دوکلاس سواد دارن زودی جوگیر میشن! د آخه نمیبینی این بچه قرتیا که دوماهه رفتن اروپا همشون تیکه های خارجی بار ما میکنن! کره خرها ! من شنیدم بچه های خارجی از کوچیکی خارجی حرف میزنن ! ببین اونا دیگه چقدر غربزدگی ان! من خندم رو فرو دادم و گفت: حسن علی خان اونا به زبون مادریشون حرف میزنن! حسن علی خان گفت: آخه این چه زبونیه که هیچ تنابنده ای نمیفهمش؟ من سرم رو تکون دادم و گفتم : حسن علی خان این حرفا رو نزنین حداقل جای دیگه نگین! اونا آدمای خوبین دروغ نمیگن بچه هاشونم نمیزنن! زبونشون با ما فرق داره فرقای دیگه ای هم دارن اما به هر حال اونها شیوه زندگی خودشون رو دارن ما هم شیوه زندگی خودمون رو! خاله شهلا در حالی که از گریه کردن علی ناراحت شده بود با نا رضایتی گفت: آقا شما الان عصبانی هستین من میرم یه شربت بیارم بخورین خنک شین! و بعد با نارحتی به علی گفت: دِ بسته تو هم دیگه ول کن منو چسبیدی بهم برو از بابات معذرت بخواه !!! علی با ناراحتی جلو آمد و در حالی که سرش پایین بود گفت:ببخشین! حسن علی خان بازوی علی را گرفت و او را جلو کشید بعد لپش را ماچ کرد و با خنده گفت سلامت چی شد کره خر؟ سلام!!! برو برو سر درس و مشقت فردا برا خودت یه خری بشی! برو پدرسگ برو!ببینم وضع تعمیرگاه چطوره!شاید ماه دیگه یه کاری برات کردم! علی خندید و رفت. من گفتم البته معذرت میخواما به من مربوط نیست اما این حرفایی که شما میزنید ...! حسن علی خان خندید و محکم پشتم زد و گفت: بابا جان شما هنوز جوونی کلت داغه نمیفهمی بعدا که خودت پدر شدی میفهمی چقدر با این توله سگا سر و کله زدن سخته! من سرم رو پایین انداختم و زیرلب گفتم بعله... تلویزیون داشت میز گرد نشون میداد از همون میزایی که گرده و سه چهار نفر پشتش دارن حرف میزنن! حسن علی خان گفت ای بابا این تلویزیونم که هیچوقت هیچی نداره بعد داد زد خانوم این فیلمه رو کدوم کانال میده؟ خاله شهلا از آشپزخونه داد زد نمیدونم فکر کنم سه میده! حسن علی خان زیر لب گفت ای بابا اینا که همین جوری یه ریز دارن فک میزنن! یدونه پرتقال از داخل ظرف برداشت و گفت خوب شما چه میکنی؟ من از جا پریدم و گفتم : خوب شد یادم افتاد! راستی من یه کاری داشتم بابا گفتن سلام برسونم بگم ماشین مدیر شرکت خراب شده فردا میخوان بیارنش تعمیگاه اما میخوان زود کارشون رو راه بندازین خلاصه آبرومون رو حفظ کنین! حسن علی خان گفت: خوبه دیگه دستوری فرمایشی پیغامی پسغامی دستوری نداشتن آقای رئیس! من سرم رو پائین انداختم! خوب باشه بگو فردا طرفای ظهر بیارنش! من دیگه باید برم! کجا؟ پرتقالتو بخور! به پیش دستی خالی اشاره کردم و گفتم صرف شد ممنون!از جام بلند شدم خاله شهلا از آشپزخونه بیرون اومد و گفت: خاله جون نموندی که شام گذاشتم! به ساعتم نگاهی کردم و گفتم : نه خاله جون خیلی تا شام مونده منم باید برم به درسام برسم.

نفس عمیقی کشیدم دستم رو کردم توی جیبم و یه دستمال تمیز در آوردم . رفتم طرف پسری که دماغش خون آلود بود و خواستم بهش کمک کنم که دستم را کنار زد و هلم داد عقب و داد زد برو پی کارت بینیم. و کیف خودش و کوله پشتی اون یکی پسری که باهاش دعوا میکرد و برداشت و دوید دنبال اون یکی و داد زد وایسا وایسا تنها خور بدبخت!

خندم گرفت تو دلم گفتم : بدم نمی گفت حسن علی خان با این ...  زندگی علکی علکی سخت شده!

یادداشتهای ت...خ...م...ی

نظرتان راجع به تخمهایتان چیست؟ آیا تا کنون با دقت به تخمهایتان نگاه کرده اید. گلوله های بیضی شکل  و بسیار حساس! آیا شما به اندازه کافی از تخمهایتان مراقبت می کنید؟ آیا موقع نشستن مراقب تخمهای خود هستید؟ شبها چه کسی روی تخمهای شما می خوابد؟ آیا به او اطمینان کافی دارید؟ امن ترین جا برای تخمهای شما زیر خودتان است! دقت کنید شبها روی تخمهای خودتان بخوابید یا تخمهایتان را زیر شخص مطمئنی بگذارید! آیا از آخرین تغییرات بازار خبر دارید؟ آیا می دانید سارقین هر روز از روشهای تازه تری برای سرقت تخمهای گرانبهای شما بهره می برند؟ روزی چند بار تخمهای خود را می شمارید؟ آیا تاکنون سابقه داشته است یکی از تخمهایتان ناپدید شده باشد؟ روزی چند ساعت روی تخمهایتان مینشینید؟ آیا تخمهای شما مهر اداره کیفیت را دریافت کرده اند؟

حفاظت از تخمها مساویست با حفاظت از نسل آینده!

روابط عمومی مرغداری مزرعه ما.

پدید آورنده!

کاری که یک نویسنده خوب انجام میدهد گاهی تعجب همگان را بر می انگیزد .  ما در ادب پارسی جای زیادی برای چنین مانورهایی داریم. آنچه نویسنده می نگارد با آنچه خواننده می خواند تفاوت بسیار دارند! تفاوت اصلی در نحوه هدایت داستان است. در حقیقت این نویسنده است که در هنگام نگارش احساسات و رفتارهای شخصیتها را بر مبنای احساسات آنی خود می نگارد.(برای اطلاعات بیشتر به متنهای بعدی مراجعه شود)

گاهی ممکن است فکر کنید یک نویسنده می داند دقیقا چه اتفاقی در پایان داستان رخ خواهد داد. باید به شما بگویم تا زمانی که آخرین کلمه آخرین سطر آخرین پاراگراف آخرین صفحه در یک داستان نگاشته نشده است هیچ چیز معلوم نیست.

یک خواننده را میتوان همچون مسافری فرض کرد که در مسیری از پیش تعیین شده گام بر می دارد. اینکه پرواز خواهد کرد یا شنا و اینکه با نشاط و از روی رضایت این راه را طی خواهد نمود یا در میانه راه خسته شده و از داستان دل خواهد کند همه و همه وابسته به نویسنده داستان است.

گرچه گاهی بعضی از ما فکر میکنیم نویسنده همچون راننده اتوبوس یک لوکوموتیوران یا یک خلبان است و البته بعضی با کمی وسعت دید بیشتر نقش یک تورلیدر را برای نویسنده قائل می شویم ولی حقیقت این است که نویسنده در حقیقت خالق یک داستان است او خود منطقه داستانی را می سازد برایش راه خلق می کند سپس وسیله ای را برای سفر کردن مسافران داستانش بوجود می آورد.

نام زیبایی که برازنده کاری است که نویسندگان انجام می دهند . آنها را پدید آورنده یا خالق اثر می نامند.

در زیر یک متن کوتاه برای تفریح و شوخی نگاشته ام این متن دوپهلوست اما حقیقتی ساده در آن نهفته شده . در حقیقت این یک آگهی تبلیغاتی کوچک است که مغز ما آنطور که دوست دارد آن را تعبیر می کند.

فرزان انگار بهار ۸۶