آنان كه رفتند، آنان كه ماندند!


رز سياهي برايت گذاشتم تا بداني هنوز در قلبمان هستي.انسان جايز الخطاست ،آنكسي كه اشتباهش را بپذيرد و با شجاعت در راه اصلاحش گام بردارد قهرمان است . اگر از ميان خانواده اش برود قهرمان آن خانواده، اگر از ميان قومي برود قهرمان آن قوم و اگر از ميان ملتي برود قهرمان آن ملت است و تسليت بر آن خانواده و آن قوم و آن ملت امري اجتناب ناپذير است.
:
روزي پيري از راهي مي گذشت پس شاه از آن سوي در گذر بود . چون به پيش شيخ رسيد سپاهيانش را متوقف ساخت پس از براي مكر اوليا و مصلحت دنيا به وي گفت : اي پير اين آخر عمري چه آرزويي داري ؟ بگو برآورده كنم.
شيخ خنديد و گفت : تو را توان آن نيست! چرا كه تو هم يك وجودي مثل من و قدرت ، هيچ بيش و كم از من نداري!
شاه مكدر شد ، گفت: چطور نمي توانم؟ بگو آنوقت اگر انجام ندادم مرا سرزنش كن!
پير فرمود: سرزنشي نيست، راهت را بكش و برو!
شاه از اسب فرود آمد پس سپاهيان از مركب پياده شدند. به تندي و پرخاش گفت: مردك به تو مي گويم بگذار لطفي در حقت كنم تو به من دشنام مي دهي!
شيخ لبخندي زد و سرش را تكاني داد بعد. گفت: باشد، اما قول بده اگر نتوانستي ، راهت را بكشي بروي و ديگر چيزي نگويي.
شاه پذيرفت.
شيخ فرمود: تنها يك خواسته كوچك آنهم اينكه مسئوليت اعمالت را بپذير!
شاه در هم شد و سپاهيان برآشفتند.
شاه گفت: من هرآنچه مي كنم را مي پذيرم!
شيخ گفت: آيا تو شاهي؟
شاه گفت: معلوم است.
شيخ گفت: سايه دا بر زمين؟
شاه گفت : آري
شيخ گفت: و همگان مي بايست از امر تو بي چون و چرا پيروي كنند؟
شاه تائييد كرد.
شيخ ادامه داد: وضع ماليات و ،نصب قضات و وزرا ، اداره دخل و خرج مملكت و اجازه جنگ و صلح و سركوب مخالفان و دشمنان و وضع صلح و آرامش و حكم بر ريختن خون و حبس محكومان و ناقضان حكومت همه از آن توست؟
شاه بازهم تائيد كرد.
شيخ گفت : پس تو اي نماينده خدا بر زمين ، مسئول هرآنچه هستي كه بر ولاد تحت حكمت مي رود از حبسها و دزديها و قتلها و گردنكشيها و خيانتها و ... همه و همه را تو بايد به گردن بكشي!
شاه خنديد و گفت: نمي شود كه! يكي ديگر مرتكب جور و جرم شود! من به گردن بكشم؟ مگر پدر را به جاي پسر مجازات مي كنند و مگر من بايد تاوان كم كاري سپاهيان را بدهم و يا مگر من بايد جبران بي عدالتي قضات را بكنم و مگر من بايد جور گردنكشي گردنكشان را بدهم! ، تو حتما پير و خرفت شدي كه چنين ياوه مي گويي، چگونه عدلي است كه يك نفر را به تمام اين جرمها متهم مي كني ، حال آنكه من تنها يك وجودم و اثبات جرم يك شخص بر من ظاهر و ممكن است.
شيخ لبخدي زد و در حالي كه دور مي شد فرمود: من كه گفتم تو نميتواني ! حال مي بيني كه تو هم يك وجودي ! پس دست از شاهي بدار كه دير و زود تو را به كام بلا مي كشاند و بدان اگر خود را حاكم مطلق بر اين ولاد مي داني پس مسئوليت مطلق اعمال مردمان نيز با توست و اگر توان آن نداري پس تاج از سر برگير و به كنجي برو و عبادت پيشه كن.