داستان جالب آنکه همش کم می آورد- از اولش هم کم داشت.

می گویند در زمانهای قدیم -خیلی خیلی قدیم- یک بابایی بوده که از راههای نامشرع و با ساخت و پاخت و غیره کلی ثروتمند میشه.

این بنده خدا برای خودش یک دفتر و دستکی به هم میزنه که بیا و ببین از طرفی همه اطرافیانش رو از ارازل و اوباش میگذاره چرا؟ چون به عالم و آدم بدهکار بوده و میترسیده بریزن سرش و دمار از روزگارش در بیارن.

این وسط فقط یک آدم حسابی براش کار می کرده که اونم تو بخش حسابداریش بوده! این بنده خدا هم مثل همه قدرت دوستها و زراندوزها یک عادت بدی داشته که هرشب میشسته اموال دزدیش رو می شمرده اما بدی کار این بوده که هر شب می داد یکی از نگهبانها رو به جرم دزدی زندانی می کردن.

کار به جایی میرسه که همه نگران میشن تعداد نگهبانها کمتر از طلبکارها بشه .اما خوب خودشون که مغز درست و حسابی نداشتن  برای همین می رن سراغ حسابدار که آدم  حسابیشون بوده .

هرچی به حسابدار میگن بیا برو با این طرف صحبت کن ببین مشکلش چیه حسابدار میگه نمیشه! من زن و بچه دارم ! من رو از نون خوردن نندازین و از این حرفا! تا جایی که کار به لنگه کفش و باتوم و اینا میکشه و حسابدار به اجبار قبول میکنه.

خلاصه شب هنگام وقتی مرد قدرتمند ثروتمند خلافکار داشته پولهاشو میشمرده میره سراغش و سلام میکنه. طرف دقت میکنه میگه هان تویی؟ بیا، بیا یه چهار سالی هست دنبالت میگردم یه سوالی داشتم.

حسابدار میگه قربان من سی ساله همین اتاق بغل نشستم حالا مشکلتون چیه؟

طرف فکری میکنه و میگه واقعا... و دوباره مشغول شمردن سکه هاش میشه. بعد با عصبانیت میگه بیا بازم اینطوری شد.

حسابدار میگه چطور مگه؟ طرف میگه ببین من هرشب که میام اینجا سکه هامو از کیسه که در میارم میشمارم یک سکه کمه!

حسابدار میگه واقعا؟ طرف میگه بله! حسابدار میگه خوب؟ طرف میگه: اما تا سکه هامو میشمارم می ریزم توی کیسه تعدادشون درست میشه. خوب حتما این وسط یکی سکه هامو می دزده!

حسابدار میگه خوب الان بشمارین بریزین تو کیسه و  نگاه میکنه و طرف فریاد می زنه درست شد! درست شد! و حسابدار میگه خوب حالا از کیسه در بیارین بشمارین و طرف دونه دونه سکه ها رو در میاره و وقتی می نداخته روی زمین تا جیرینگی می کرده می شمرده تا سکه آخر که توی دستش نگه می داره بعد عصبانی میشه و میگه: دیدین دیدین ! توی کیسه هیچ سکه دیگه ای نمونده حتما یکی این سکه رو دزدیده! آهان فهمیدم کار خود نامردته غیر از تو هیچ کس اینجا نبوده!

حسابدار آب گلوش رو قورت میده و میگه: قربان ولی س...س...سکه آخر رو که توی دستتون نگه داشتین رو نمی خواهین بندازین زمین! طرف نگاهی به حسابدار می کنه و خیلی متفکرانه می گه: فکر می کنی تاحالا من متوجه این سوال نشدم؟ همون شب اول متوجه شدم! خوب احمق جون چه فرقی میکنه الان که همه سکه ها رو باید برگردونم توی کیسه.

حسابدار میگه :آخه قربان و طرف هم فریاد میزنه :نگهبان بیاین این دزد رو ببرین زندان .

حسابدار به التماس میفته که: بابا من زن و بچه دارم! خوب اون سکه آخر رو خودت توی دستت نگه داشتی کسی ندزدیدش که! طرف به فکر می ره بعد از کلی حساب و کتاب میگه: آخه احمق جون آدم نمیتونه مال خودش رو بدزده که! . حسابدار در حالی که از ترس می لرزیده و از تعجب داشته شاخاش در میومده می گه: آخه قربان یک سکه توی دستتونه نگاه کنین. یه خورده روش متمرکز بشین اون رو هم باید بشمارین تا حسابتون درست از آب در بیاد.

طرف کمی فکر می کنه و بعد یک ژست فیلسوفانه می گیره و با دقت به سکه نگاه میکنه اما ناگهان و با ترس و وحشت از جا می پره و فریاد می زنه ! بگیرین ببرین بزنین بکشین آی بردن به دادم برسین.آی همه چیمو بردن تخت و تاج و قبا و ردا و صندلی و عصا و ...

از شدت سر و صدا همه نگهبانها می ریزند و در حالی که حسابدار به شدت ترسیده رو به صورت کله پا بازداشتش می کردن می گن چی شده؟.

طرف میگه حالا که خوب فکر می کنم می بینم فقط یک سکه از همه سکه هام مونده بقیشونو دزدیدن ببرین این پدرسوخته دزد رو دارش بزنین!

و اینطوری می شه که جُک زیر ساخه میشه:

یه روزیه نفر شاید هم دونفر شایدم چند میلیون از مسیری رد می شده می بینه یه بنده خدایی کلشو کرده توی جوی فاظلاب و  آب می خوره شخص از سر دلسوزی می گه آقاجون آب از جوی نخور که هم برای سلامتیت ضرر داره هم عقلت رو ضایع می کنه!

طرف یه چشمش درشت می شه یه چشمش ریز بعد فاضلاب دور دهنش رو با آستین پاک می کنه و انگار نکته مهمی رو کشف کرده باشه می گه: آهاااااااااان ... اونوقت عقل چیه؟

شخص هم می گه: ببخشید! ، شما همون آبتو بخور راحت باش!

به گزارش خبرگزاري اوشگول پرس!

اين چند وقته اخير حرفهايي شنيده ام از برخي نقاط نامعلوم دنيا كه معلوم نيست كي و توسط چه كساني چطور شده كه يكهو يك طوري شدند!

اين روش جديدي براي نگارش است!!!

خيلي تعجب نكنيد لطفا به خواندن مطلب ادامه دهيد...

مي خواهم راجع به وقايعي بنويسم كه همه مي دانيد ! خوب پس نمي نويسم! اصلا چه معني مي دهد آدم بنويسد بعد بيايد بگويد من نبودم! نه اصلا حالا كه اينطور شد اصلا هيچ چيز نمي نويسم!

اصلا راجع به يك زمان ديگري مي نويسم! راجع به ناصرالدين شاه قاجار!

اين حضرت آقا يك پدر سوخته اي است كه دومي ندارد، بي پدر دلاك باشي را فرستاد برود روي برج فين كند! خدا لعنتش كند از طرفي امير كبير را داد هپلي هپو كردند به نفع مملكت و آن سفير پدر سوخته آمد گفت آقا مردم عليه شما به خيابان ريختند نه ما! بعد ممد علي شاه داد مجلس را بردند يك طرف ديگر شهر گذاشتند جلوي توپ آخر همه اش تقصير مظفرالدين شاه بود! اينقدر به تيله بازي علاقه داشت كه داد نمايندگان مجلس را فرستادند پي تيله بازي بعد تيله بازهايش را فرستاد مجلس با ...مشان تيله بازي كنند.

اي واي خاك به سر سليمون يادم رفت اصلا احمد شاه بود كه آتش به گور گرفته همين اين شرها را به پا كرد نصف درياي خزر را داد به روسها بالا كشيدند يك خليج پارس هم رويش بعد رفت با عربها قرارداد تركمانچاي بست و زير عكس خليج عربي نشست و لبخند مليح زد . آنوقت همين شاه پدر سوخته كي بود؟ خسرو پرويز سر و كله اش پيدا شد و گفت يعني چي ؟ من دو روز نبودم تنها تنها ناموس مملكت رو به فنا داديد و اون هم نشست پاي ميز و قدح به دست گرفت و به جلال الدين بلخي گفت تو بزن تا من برقصم.

داشت يادم مي رفت جريان مشروطه را ! همين كشور غربي پدرسوخته نبود با همكاري آن يكي كشور غربي پدر سوخته ريختند سر پدر پدرسوخته همين شاه خائن گفتند زتلشك! بينيم با! بعد مرحوم مصدق شد لولو بعد گفتند ما همه لولو ها را دادگاهي مي كنيم اما آخر كار لولو را كه دادگاهي كردند ممه از آب درآمد بعد آنها كه دادگاهي كرده بودند لولو از آب درآمدند بعد خر تو خر شد همه فرزندان اين ملت مي گشتند دنبال ممه گفتند آن را داديم لولو برد، سر پا نشست و خورد! بعد از آن فرزندان اين ملت از ترس لولو صبح تا شب خواب ندارند.

اي تف به روح اون احمد شاه كه پدرسوخته با آن اخلاق گندش مرتيكه خواجه ناموس مملكت را يكتنه به باد داد بعد مي رفت اينطرف و آنطرف مي نشست مي گفت كي؟ من؟؟؟ من كه عليلم ذليلم! خدا ذليلش كنه

بحث ممه كرديم ياد مرحوم پرزيدنت افتاديم نه از حيث ممگي از حيث لولويي نمي دانم چرا هرچه  به آينده نگاه مي كنم ياد گذشته مي افتم . هرچي پرزيدنت در ينگه دنيا مي بينم من را ياد كودتا مي اندازند و هرچي نخست وزير مي بينم من را ياد آن جمله معروف كچل خان مي اندازد كه مي گفت ما مرحوم مصدق را بر كنار، مي كنيم، مشكل طلاي سياه را هم با مرحوم جانشينانش حل مي كنيم. اصلا چه معني مي دهد يك ممه برود جلوي يك مشت لولو بعد فرياد بزند و داد بخواهد و يك چيز سياهي را ملي كند؟

اصلا همش تقصير همين ناصرالدين شاه خائن بود كه داد قد مرحوم اميركبير را نيم وجب كوتاه كردند. اگر مي داد قد ننه اش را نيم وجب كوتاه مي كردند امروز اينقدر ادبيات ما دستخوش دل پيچه نمي شد و با هزيان پس نمي آورد و شكوفه نمي زد به استعداد ملت.

اما بيچاره مرحوم كورش كه چه خيانتي كه در حق اين ملت و علي الخصوص همه ملتهاي دنيا نكرد اصلا من نگاهم كه به برج و بارو و كاخش مي افتد ياد رنجها و دردهاي اين ملت مي افتم ولي چه كنم كه وطن پرستي و دينداري مانع از آن مي شود كه قبرش را به آب ببندم !

همين مرحوم كورش بود كه آمد قبايل و ملتهاي مختلف دنيا را با هم متحد كرد و حكومت ايالتي درست كرد كه يكهو يك كشوري در ينگه دنيا بيايد بنيانگذار ايالات متحده بشود. آخ ممه كجايي كه لولو رو بردن!

اصلا من نمي فهمم برايچي كورش داد انبار آذوقه درست كنند من نميفهمم بيكار بود يهودي ها را آزاد كرد فرستاد بروند اورشليم اصلا نمي دانم چرا دستور داد هركسي آزاد است دين خودش را داشته باشد.

ارتش خودش را داشته باشد به زبان خودش حرف بزند. آخه يعني كه چه!؟

فكر مي كرد اين ملتها جنبه دارند؟ بايد مي زد مثل بلانصبت روميها خواهر و مادر كره زمين را با هم آشتي مي داد بعد هم به جاي اينكه ما در عهد شاه عباس خان صفوي بنشينيم زانوي غم بغل بگيريم كه چي شد چي شد من نبودم مي رفتيم مثل ساكسونها مي زديم خواهر و مادر هنديها را باهم پيوند مي داديم طوري كه يك خط در ميان فارسي صحبت كنند اصلا يعني چي داريوش سوم مي آيد توصيه مي كند به بقيه شاه ها شاه بازي در نياوريد؟ آخه پدر صلواتي شاه بايد ظالم باشد اين لولوها رو ببين! حال كن!

مشكل ما اصلا از اولش هم همين دل رحمي و رئوف بودن شاه هاي بي لياقت بوده ما شاه مي خواهيم آه سيبيل از بناگوش دررفته ريش زير زانو  ابرو آبگوشتي اين شاه هاي قرطي زير ابرو برداشته اخته خوب به درد نمي خوردند كه هي دوا دكترشان ، مي كردند ، هي ملت را چيز مي كردند ببخشيد يعني چيز مي نمودند يعني حكومت! اين چيزها به درد نمي خورد شاه بايد همچين محكم توي چشمهايت نگاه كند دروغ بگويد به خودت ب...اشي ! بايد يك طوري خيانت كند كه تمام بچه هايت رنگ و وارنگ از آب در بيايند يك طور با اجانب روي هم بريزد كه فردا روزي نگويند فلان اجنبي در شمال فلان كشور بود كه به بهانه فلان قرارداد هسته اي فلان تريليارد دلار بالا كشيد. اييييييييييييييييييييينه!

ولي صدهزار مرتبه شكر كه اين دوران خفت و خواري و فلاكت و حقارت و خجالت و كفاثت و خباثت و خيانت و ...البته تجاوز به ناموس ملت گذشت و با سقوط شاه خائن تمدن چند هزار ساله خيالي و پوشالي در هم فرو خسبيد و برهمگان روشن شد كه اصلا تمدن يعني چي؟؟؟ و عصر نوين تمدن يعني چي ؟ و اصلا آزادي يعني چي ؟ جمهوري چيه؟ اصلا چي يعني چي؟

حالا ديگر هيچ كس نيست برود بالاي قبر مرحوم كورش بي خود و بي جهت از خواب بيدارش كند بگويد بگير بخواب كه من بيدارم! خوب پدر سوخته اون كه خوابيده بود براي خودش همه برج و باروش رو هم كه اسكندر زده بود تركونده بود. مرض داشتي رفتي بيدارش كني كه بگي بگير بخواب؟

به هرحال همه اين جريانات برميگرده به ناصرالدين شاه كه شخصا من رو اغفال كرد كه در موردش مقاله بنويسم! در همين جا من تمام خطوط بالاي اين خط نوشته را تكذيب مي كنم و رسما اعلام مي كنم اصلا با عقل جور در نمي ياد كه يك لولو رو بدن ممه ببره بهد بشينه سرپا بخوره بعد ممه كمياب بشه نه لولو!

در پناه حق باشيد!