ماجراهای باغ هلو قسمت میانی
ماجراهای باغ هلو قسمت میانی:
جریانات ازدواج والدین
فرزان انگار
@ این متن در مجله طنز و کاریکاتور به چاپ رسیده ! @ درج تمام متن با درج نام ناشر و نویسنده بلامانع است.@
سرتان را درد نیاورم آقا جان همیشه می گفتند آدم باید اهل رفاقت باشد من با حال بدم وقتی رفیق دیرینم را دیدم با آنهمه ضعف از جا بلند شدم تا او را در آغوش بگیرم. ایشان برای تاکید نوع ضعف می گفتند دو ساعت بود در دلم درد عجیبی پیچیده بود خیلی درد داشتم اما از شدت ضعف حتی آنقدر توان نداشتم خودم را از شر این درد رها کنم ! باورتان نمی شود آن لحظه که صدای فاراب را شنیدم آنچنان انرژی در من جمع شد که نگو! نه تنها دل دردم بلکه همه دردهایم را فراموش کردم! و بعدش می گفتند رفیق خوب مونس تنهایی و مرحم درد و غم خوار آدمه و بعد آهی می کشیدند.
آقا بزرگ می گویند دکتر فاراب یک ساعتی با محمود صحبت کردند بعدش در حالی که می خندیدند از اتاق بیرون آمدند! عزیز جان با نگرانی پرسیدند: دکتر چرا می خندید ما داریم از دلشوره می میریم اونوقت شما می خندید! عموجان دکتر می فرمایند: چیزی نیست مرض محمود خان را تشخیص دادم ! عزیزجان محکم می کوبند پشت دستشان بعد لبشان را گاز می گیرند و قبل از اینکه غش کنند می گویند خاک توی سرم این چه مرضی است که خنده دارد و نگاهی به آقابزرگ می کنند و غش می کنند!
آقا بزرگ زدند توی سرشان و فریاد زدند: خاک بر سرم شد و انگشت سبابه شان را به سمت پایین هدف گرفته و چند بار تکان دادند و با نگرانی شدید سوال کردند: اینه!!!؟...
در همان حال بتول خانم کلفت خانه زاد داشتند به حال عزیز جان رسیدگی می کردند که عمو جان دکتر زدند زیر خنده و یک دقیقه بدون وقفه خندیدند طوری که ولو می شوند وسط پذیرایی و کلفت بالاجبار عزیز جان را رها کردند تا برای آقای دکتر آب بیاورند. وقتی خنده شان به زور سایرین و پشنگ آب متوقف شد همه با اضطراب دوباره از ایشان سوال نمودند پس چشه؟ و ایشان در حالی که اشکهایشان را پاک می کردند فرمودند:نه آقا خیالتان راحت این محمودی که من می شناسم و با انگشت سبابه به زمین اشاره می کنند و چند بار تکانش می دهند و با خنده ادامه می دهند تا صد سالگی هم لاکردار هیچ ایرادی پیدا نمی کنند!
آقابزرگ می پرسند:پس چرا می خندی جان به لبمان کردی؟ عموجان در حالی که عیکشان را تمیز می کردند پاسخ دادند که آقاجان عاشق شده! عزیز جان از جا پریدند و با خوشحالی فریاد زدند: خدا رو شکر ... ! بتول خانم سوال کردند: پس چرا می خندید آقای دکترُ؟ دکتر پاسخ دادند: آخر نمی دانید عاشق چه کسی شده! و آقابزرگ می زنند توی سرشان و می گویند: خاک بر سرم نکنه عاشق قدرت السادات شده؟ و عموجان دکتر دوباره زدند زیر خنده و در حالی که دلشان را گرفته بودند جواب دادند: زدید توی خال! و دوباره افتادند زمین! آقا بزرگ حکیم السلطنه و دکتر فاراب را قسم داد این مطلب را جایی بازگو نکنند تا شاید بتواند نظر آقاجان را تغییر دهد یا قبل از اینکه خبر به گوش برادرهای قدرت السادات برسد! آقاجان را از کشور فراری دهد!
دلیل خنده عموجان دکتر به خیلی قبل ها بر می گشت زمانی که مادرجان قدرت السادات شش سالش بود و آقاجان حدود ده , یازده سالی داشت. آن موقع ها آقاجان محمود با اینکه خیلی شر بود اما از لحاظ جسمی خیلی ضعیف بود و به همین خاطر بچه های محله که کلا از بچه درسخوانها بدشان می آمد او را اذیت و آزار می کردند و بعضی وقتها هم آقا جان و عمو دکتر در دعوا کتک مفصلی می خوردند به عکس مادرجان قدرت السادات از همان شش هفت سالگی سردسته بچه های محله یا به عبارتی قلدر محله بود البته برای خیلی از بچه های شَر - اُفت داشت که قلدر محله یک دختر باشد اما خوب آن موقع ها مادرجان هفت هشت برابر سنشان وزن و البته زور داشتند و کسی جرءت نمی کرد بگوید روی چشم مبارک ایشان ابروست! البته دکتر فاراب از وقتی از فرنگ برگشته بودند هنوز مادرجان را ندیده بودند! چون به نظر ایشان هنوز مادرجان یک دختر قوی هیکل سنگین وزن باصورتی گل انداخته و موهای از ته تراشیده بودند که وقتی با خشم به کسی نگاه می کردند! آدم نمی دانست باید بخندد یا بترسد! البته وقتی پس از مدتها مادرجان را دیدند به کل نظرشان تغییر کرد.
خلاصه آقابزرگ هرچه به ایشان می گویند که بابا این کار ممکن نیست آقاجان پایشان را می کنند توی یک کفش و می گویند مرغشان از دوران جوجگی یک پا بیشتر نداشته و یا قدرت السادات یا هیچ کس! و شروع می کنند نمایشنامه هاملت را برای آقابزرگ بازی کردن , البته فقط قسمتی را که می گفت: (بودن یا نبودن مسئله این است)!
آقاجان آنقدر پافشاری می کنند تا بالاخره به همراه آقا بزرگ و مش داوود می روند منزل پهلوان آزمار. پهلوان آزمار که به مهمان نوازی شهره بود طبق معمول در حال پذیرایی از دوست قدیمی اش بود. البته به روایت مش داوود مادرجان قدرت السادات هم دوتا چایی خوشرنگ قند پهلوی به قول قدیمی ها لب سوز برای آقابزرگ اینها می آورند که آقاجان از حولشان چایی را بر می گردانند روی مش داوود و آقاجان مجبور می شوند مش داوود را که از شدت درد و سوزش به خودش می پیچید را پیش حکیم ببرند. و مش داوود به حکیم می گوید آقا چه گناهی مرتکب شدیم ما نمی دانم؟ ولی آش نخورده و دهن سوخته همین است یکی دیگر دارد داماد می شود بعد عضو شریفه ما می سوزد! و با این دهن لقی همه شهر جریان خواستگاری را می فهمند.
وقتی آقابزرگ و پهلوان تنها شدند آقابزرگ به نرمی و با ظرافت مخصوص قدما لپ مطلب را به او گفت! پهلوان کمی به فکر رفت و بعد به آقابزرگ گفت: من و تو رفیق قدیمی هستیم و خوب همدیگر را هم خوب می شناسیم. من حرفی ندارم فقط دوتا موضوع می مونه! آقا بزرگ با خوشحالی پاسخ دادند: هرچی باشه! مهریه یا شیربها را خودتون تعیین کنین!
در همین لحظه تاریخی بود که پهلوان دستش را به سبیلش کشید و گفت: ببین مهریه و شیربها و اینها به من مربوط نمیشه , باشه با خود دختر و پسر , من و تو هم رفیق قدیمی هستیم نمی خواهیم با هم معامله کنیم که, من هم یک دختر بیشتر ندارم. خدارو شکر هم من به اندازه کافی از مال دنیا دارم هم تو مهم اینه که پسر و دختر خوب و نجیب باشند که خدارو شکر هستند و اینکه پسر کار و شغل آبرومندی داشته باشه و بتونه روی پای خودش بایسته. آقابزرگ می گویند : محمود من منزل شخصی دارد و بعد از ازدواج همسرش را به آنجا می برد. اما راجع به کار با یکی از دوستانم که توی اداره کشاورزی است صحبت کرده ام و او با استخدام شدن محمود در اداره کشاورزی موافقت کرده! دیگه چی؟
پهلوان آزمار نگاهی به آقابزرگ کردند و گفتند: همه اینها درست ولی دوتا چیز هست که از دست من خارجه! اولیش رضایت دخترم قدرت الساداته و دومیش هم... آقابزرگ می گویند. اصل همین رضایت قدرت السادات خانم است بقیه هرچه باشه من نگرانی از بابتش ندارم. پس قرار میشود پهلوان آزمار دو روز بعد برای آقابزرگ پیغام بفرستند که قدرت السادات موافق هستند یا نه؟
فردای همون روز عزیز خانم به رسم قدیمی ها آش می پزند و یک کاسه پر آش می فرستند منزل پهلوان آزمار در صورتی که جواب مثبت باشد زمان برگشتن درون کاسه می بایستی شیرینی می بود. و در صورتی که جواب منفی بود آن را با آب پس می فرستادند یا خالی اما اگر شرطی در میان بود دختر یک آشی برای پسر می پخت و برای او پس می فرستاد و البته میزان روغن و پیاز داغ داخل آش نشان گر عمق شرط و خواسته بود هرچقدر روغن آش بیشتر بود یعنی خواسته بزرگتری بوده است.
به روایت مش داوود عین این دوروز آقاجان پشت درب دستشویی اقامت داشتند و روزی بیست و چهار بار در بیست و چهار ساعت فریاد می زدند خبری نشد؟ علا ایهالحال مش داوود قسم می خورند وقتی شب اول فرا می رسد آقاجان نصفه های شب یقه ایشان را می گیرند مش داوود می گویند: آقاجان خدا به سر گرگ بیابون نیاره من خوابیده بودم پادشاه هفتم بلکمم هشتم را رد کرده بودم که یکهو دیدم یک چیزی عین عجل معلق یقه من را گرفته افتاده روی من! اولش فکر کردم از ما بهترونی جنی چیزیه والا آقاجا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ما که شانس نداریم پری , هوری , چیزی توی خواب یقمون رو بگیره ! خلاصه آقا کلی بسمالله فرستادیم داشتیم سکته می کردیم که یکهو دیدم آقاجان محمود وایستاده بالای سرم یقه من را گرفته بهشون گفتم : آقاجان... آقاجان .. آخه این وقت شب چی از جون من بدبخت می خواین ... یکهو دلم شور افتاد گفتم نکنه دزدی چیزی آمده باشه! سریع دست به چماغ شدم گفتم آقاجان دزد آمده؟؟؟ آقا جان محمود که هنوز یقه من را ول نکرده بود گفت: مش داوود زدن و بردن و ما خواب بودیم.
من زدم توی سرم گفتم : خاک توی سرم کنند چی رو بردن؟ و آقا یقه من را ول کردند گفتند این را . آقا چرا دروغ هوا تاریک بود من خیلی متوجه اشاره ایشان نشدم. بلافاصله پشت دستم را گاز گرفتم و چند بسم الله فرستادم. آقاجان فرمودند چرا اینطوری میکنی؟ من گفتم آقا جان شرمنده من به خدا نمی دانم چه شده ولی جان هرکسی دوست دارید دست از سر کچل ما بردارین.
آقاجان با تعجب فرمودند : بابا جان این منظورم دل صاحاب مردمه! من گفتم آهان ...
خلاصه آقا آن شب یقه ما رو سفت چسبیدند که بیا بریم درد دل کنیم... آقا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون تا صبح نه خودشان خوابیدند و نه گذاشتند من بخوابم! صبح که شد من لعنت می فرستادم به جد و آبادم بابت غلطی که کرده بودند که منجر به بنده شده بود. صبح که شد. ایشان خوابشان برد من بدبخت رفتم سراغ کارهای منزل . چه روز شلوغی هم بود آن روز ولی بشنوید از شب دوم آقاجان خدا برای هیچ بنی بشری نیاورد من رفتم توی باغ آقابزرگ اینها زیر درخت سیب خوابیدم . جاییذ که مطمئن بودم حتی اگر جن و پری هم داشته باشد سر و کله آقا پیدا نمی شود. خدا به روزتان نیاورد بلا نصبت گلاب به رویتان از دست به آب داشتن و با آفتابه دور حیاط دویدن و اشغال بودن مستراح هم بدتر بود . من خوابیده بودم خبر مرگم برای اولین بار خواب خوبی می دیدم که احساس کردم یک چیزی پایین تخت گاهی جابجا می شود . گفتم حتما گربه ای چیزی است . یک نگاهی انداختم دیدم یک روح چادر شب کشیده روی سرش نشسته است لبه تخت . آقا زبانم بند آمد جای دیگرم راه افتاد . حالا من می خوام بگم بسم ا... مگه میشه ! من می گم ! ب... اون میگه چی؟ آقاجان قلبم آمد توی دهنم . مرگ را به چشم خودم دیدم یکهو دیدم صورتش را برگرداند طرفم نفسم بند آمد. به من گفت: بیا بریم مش داوود من امشب خیلی دلم گرفته . من تته پته کنان گفتم : من به روح پدرم می خندم با تو روح نکره جایی بیایم. روح گفت: مش داوود بازهم که داری چرت و پرت می گی منم محمود! نفسم بالا آمد: با التماس گفتم: آقاجان من که پیرم در آمد خوب چرا چادر شب کشیدید روی سرتان؟ آقا فرمودند: خوب هوا سرد بود لحاف چهل تکه ام هم که صد من وزن دارد نمی توانم با خودم این طرف و آنطرف بکشم! این را پیچیدم دور خودم و آقا شروع کردن به درد دل! و تا صبح یک ریز حرف زدند . دم دمهای صبح بود که بین خواب و بیداری متوجه شدم آقا خوابشان برده یک نفر هم داشت به در می کوبید. رفتم درب را باز کنم هرچه گفتم: باباجان نکوب آقا تازه خوابیدند مگر به گوششان رفت چماقم را برداشتم ببینم کدام آدم زبان نفهمی است کله سحر در را اینطوری می کوبد. در را باز کردم دیدم خشایار خان وایستاده پشت در یک چیزی هم توی دستش بود. چماق توی دستم یخ زد با خودم گفتم: واویلا آمده دل و روده آقا را بریزد بیرون تنم مثل بید می لرزید عقب عقب می رفتم و داد می زدم آقا محمود فرار کنید . آقا فرار کنید که یکهو پایم گرفت به یک چیزی محکم خوردم زمین از آنطرف آقا جان محمود که از خواب پریده بودند آمدند ببینند چه خبر است همه اهل خانه هم که از صدای فریاد من بیدار شده بودند ریختند داخل باغ آقاجان جلو آمدند . خشایار خان گفتند: این امانتی را آبجی برای مادرتان فرستادند. عزیز خانم جلو رفتند و گفتند خشایار خان بفرمائید داخل سحر نزدیک است با هم صبحانه می خوریم. خشایار خان فرمودند طبق رسوم باید قبل از سحر امانتی را تحویل بدم و برم بعدش جلو رفتند و یک بقچه گذاشتند توی بغل عزیز خانم آقا بزرگ جلو رفتند و گفتند خشایارخان بیایید داخل . خشایار خان گفتند نه دیگه به اندازه کافی زحمت دادم . دیگه مزاحم نمی شم و به من گفت بلند شو مرد خودت را جمع و جور کن و دست من را گرفتند و به یک اشاره بلندم کردند. ماشا... دایی تان چه زور و بازویی داشتند.
خلاصه خشایار خان که رفتند آقاجان با چه اشتیاقی پریدند سر بقچه که بازش کنند و ببینند چه داخلش است . یک کاسه پر از شیرینی های خانگی پیدا کردند! مثل این که دنیا را به ایشان داده باشند دور باغ می دویدند و فریاد می زدند. همه خوشحال بودند غیر از آقا بزرگ که به فکر فرو رفته بود. آقا بزرگ به این فکر می کردند که شرط دوم چیست؟
البته همه حدس می زدند که شرط دوم چه باشد اما خوب آقا جان محمود در حال پرواز در آسمان هفتم بودند و عین خیالشان نبود. بنا براین قرار شد آقا بزرگ بروند منزل پهلوان آزمار تا صحبتهای نهایی را انجام بدهند.
پهلوان آزمار در باغچه پشت حیاط منتظر آقا بزرگ بودند وقتی آقا بزرگ رسیدند پهلوان آهی از ته دل کشیدند و گفتند: به خدا هیچ چیز از این خوشحالترم نمی کنه که دخترم را خوشحال ببینم! آقابزرگ فرمودند: پس چرا ناراحتی؟ پهلوان دستی به سبیل فربه شان کشیدند و گفتند: تو جریان نذری که من کردم رو می دونی؟ آقاجان که یکه خورده بودند نشستند روی تخت گاهی و دستمالشان را از جیبشان در آوردند و گفتند: پهلوان فکر نمی کنم محمود از پس این یکی بر بیاید! بیا و یک چیز دیگه بخواه.
پهلوان آهی کشیدند و با ناراحتی گفتند: مشکل این نیست قبلا هیچ کس نتونسته بود این نذر رو ادا کنه من هم به این نتیجه رسیده بودم که شاید اگر چند تا قربونی بدم و استغفاره کنم این نذر رو بی خیال بشم اما پسر عموی قدرت السادات دارد امشب برای خواستگاری اینجا می آید. آقابزرگ عرقشان را خشک کردند و گفتند: جواب شما که به ما مثبت بود. پهلوان گفتند: اما شرط دوم هنوز انجام نشده. پسر برادر من پهلوان آذربایجان است و شنیدم قبلا در زورخانه سنگ صدمن زده. آقابزرگ پرسیدند: پس رضایت قدرت السادات چی؟ پهلوان فریاد زدند پس نذر من چی؟ من قول و قرار گذاشتم! فردا ظهر همینجا همین موقع هر کسی که سنگ صد منی که بیست سال است وسط باغچه مانده را بالا ببرد و این نذر را ادا کند با قدرت السادات ازدواج می کند والسلام.
آن روز آقا بزرگ خیلی پکر و درهم رفته به خانه بازگشتند و تا نزدیک غروب با هیچ کس صحبت نکردند. نزدیک بعد از ظهر بود و آقابزرگ رفته بودند روی تخت گاهی بیرون لم داده بودند و حافظ می خواندند. همه در اضطراب بودند حتی آقاجان محمود آن قدر هیجان داشتند که به گفته مش داوود یک پایشان در آستانه دست به آب بود و یک پایشان در آستانه حیاط . طوری که مش داوود که نیم ساعت بود می خواستند به دست به آب بروند نمی توانستند داخل شوند.
بالاخره آقابزرگ نزدیک غروب کتاب را بستند و صدا زدند: ! آهای محمود بیا اینجا. قبل از اینکه آقاجان خودشان را با عجله به آقابزرگ برسانند. تمام اهالی خانه دور ایشان جمع شده بودند. آقاجان سعی می کردند خودشان را به آقا بزرگ برسانند در حالی که مش داوود فریاد می زد آقاجان آقا اون رو کجا می برین؟ ولوله ای به پا شده بود و هر کس چیزی می گفت که ناگهان آقابزرگ فریاد زدند: همه بروید فقط محمود بماند.سکوت برقرار شد و همه با ناراحتی رفتند و غرغر کنان پشت پنجره اتاق که رو به حیاط بود روی هم سوار شدند تا حداقل از رفتارهای آقابزرگ و آقاجان سر در بیاورند که قضیه چیست.
آقابزرگ نگاهی به سرتا پای آقاجان انداخت و زیر لب لا اله ا... هی گفت و ادامه داد: محمود این چیه توی دستت؟ آقاجان محمود اینقدر حول شده بود که آفتابه را با خودش آورده بود . آقاجان کمی سرخ شد بعد آفتابه را گوشه ای گذاشت. و کنار آقابزرگ نشست! مش داوود که جرئت نداشت نزدیک بشه و به قولی مزاحم گفت و گوی پدر پسر بشه داشت جلوی دست به آب بال بال می زد! آقا بزرگ نگاهی به سرتاپای آقاجان انداخت و گفت: آدم نمی فهمد شما بچه ها کی بزرگ می شوید؟ آقاجان گفتند: زمانه است دیگر یادش بخیر دوران کودکی! آقابزرگ چند سرفه کردند و با اشاره چشم مثل اینکه بخواهند مطلبی را به آقاجان تفهیم کنند گفتند: یادت هست وقتی بچه بودی شلوار زیپ دار می پوشیدی بعد هنوز بلد نبودی زیپ شلوارت را خودت بالا بکشی؟ آقاجان زدند روی پایشان و آهی کشیدند و گفتند: یادش به خیر یادتون می یاد وقتی بچه بودم شما زیپم ر بالا می کشیدید؟ آقا بزرگ خودشان را جابجا کردند و با ناراحتی گفتند: استغفرا... بابا جان تو چطوری می خواهی زن بگیری آخر؟ یادت است وقتی بچه بودی یک بار می خواستی زیپ شلوارت را ببندی یکهو جیغت در آمد ؟ فریادت به آسمان رفت؟ آقاجان خندیدند و گفتند: آره چه دردی هم داشت لامصب بدجوری گیر کرده بود!
اما آقاجان الان دیگر من بزرگ شدم بهتر نیست حاشیه نروید , بروید سر اصل مطلب ؟ آقا بزرگ با عصبانیت گفتند: بابا جان زیپ شلوارتو ببند! آقاجان که تازه دوزاریشون افتاده بود: سرخ شدند و زیپ مبارک را بالا کشیدند. آقابزرگ با ناراحتی ادامه دادند: حس و حال برای آدم نمی گذاری که چهار ساعت است دارم حافظ می خوانم حس و حالم بیاید سر جایش که برای آینده و زندگی ات راهنماییت کنم شما با آفتابه مسی و دم و دستگاه فِسی می پری روی اعصاب آدم .آقاجان سرش را نداخته بود پائین و با دو گوش سرخ شده , فقط گوش می داد تا اینکه آقا بزرگ گفت: همین الان بگویم از فکر این دختره بیای بیرون بهتره ... آقاجان ناگهان از جا بلند شد و با نگرانی پرسید:چیزی شده ؟ قدرت السادات که قبول کرده بود. آقابزرگ گفتند: پسر عموی قدرت السادات داره می یاد خواستگاریش! آقاجان که از کوره در رفته بودند فریاد زدند مگه شهر هرته؟ می کشمش ! مگه من می زارم؟ آقابزرگ نگاهی به سرتاپای آقاجان انداختند و سری تکان دادند و با لبخند گفتند: باباجان شما جوان های امروزی فرنگ رفته بهتر است زیپتون رو بکشید بالا بعدش هم بی زحمت اون آفتابه مسی رو هم بده دست مش داوود یک ساعته داره ته حیاط جلوی دست به آب بالا و پایین می پره! آقاجان زیر لب قر و لندی کرد و رفت طرف آفتابه که آقابزرگ ادامه داد: بعدش بیا اینجا تا برات همه چیز رو از سیر تا پیاز تعریف کنم!
خلاصه آقابزرگ جریان نذر و سنگ صدمن و پسر برادر پهلوان را برای آقاجان تعریف کردند! وقتی تعریفهای آقابزرگ تمام شد آقاجان محمود مدتی به فکر فرو رفتند و بعد با لبخند رو به آقابزرگ کردند و گفتند: آقابزرگ ممکن است به قول شما ما جوانهای امروزی فرنگ رفته از پس آفتابه مسی و زیپ شلوار فس فسی بر نیاییم ولی سنگ سیصد من که سهل است شما اگر بخواهید و به ما اعتماد کنید و کار را به ما واگذار کنید کوه را هم جابجا می کنیم. شما اگر از اول می گفتید من اینقدر نگرانی نمی کشیدم. خوب همین حالا باید برم شروع کنم به کار تا فردا ظهر همه چیز حاظر باشد و بعد در حالی که مش داوود را صدا می زد به سرعت از آنجا دور شد.
آقابزرگ با ناراحتی نگاهی به پسر جوانش که دور می شد انداخت و زیر لب گفت: بیچاره خل شده ! آخر کی تا حالا یک شبه پهلوان شده! تب عشق دارد ! فردا که سرش به سنگ صدمن خورد می فهمد زندگی توی این دنیای نامرد خیلی سخت است.
مش داوود می گوید وقتی آقاجان آمد بالای سرم خواب پادشاه هفتم را هم گذرانده بودم خواب یک دشت سبزی را می دیدم که همیشه آرزو داشتم آنجا باشم که یکهو ابرها آمدند و باران گرفت و دنیا کن فیکون شد دیدم طوفان شده از همه طرف آب می ریزد روی سر و رویم یکهو یک موجی آمد من رفتم زیر آب که از خواب پریدم. دیدم آقاجان با یک سطل آب وایستاده بالای سرم .
اشکم درآمد با التماس گفتم: آقاجان شما می خواهید زن بگیرید به سلامتی ! مبارک باشد. الان سه شب است خواب و خوراک را از من گرفتید! آقا جان من چه بکنم دست از سر کچل من بردارید؟ آقاجان گفتند: اگر حرفهاتون تموم شده بلند شید بیاید کمک من اون لوازم نجاری رو هم از توی انباری کوچیکه بیارید. من می رم ته باغچه زود بیاین! و به سرعت به سمت انتهای باغچه حرکت کردند!
آن شب تا صبح صدای تق و توق و اره همه محله را برداشته بود و همه را عاصی کرده بود ولی به هر حال دم صبح بود که سر و صدا خوابید.
نزدیکهای ظهر بود که آقاجان محمود به همراه مش داوود در حالی که نیم تن الوار و طناب بار یک خر زبان بسته کرده بودند با بدرقه خانم یزرگ و دعای خیرشان راهی منزل پهلوان آزمار شدند. البته آقابزرگ هم که می گفتند این کار بی فایده است پس از مدتی نگران حال ایشان شدند و بدون اینکه گیوه هایشان را ور بکشند با همان دمپایی راحتی شان دویدند سمت منزل پهلوان (این بار دومی بود که ایشان با این وضع از منزل بیرون می دویدند. بار اول زمانی بود که بیست و خورده ای سال قبل با شوق و ذوق دنبال قابله می دویدند. البته آن دفعه قابله داخل منزل بود و ایشان اینقدر ذوق داشتند که تا حومه شهر دویدند و بازگشتند.)