يك روز گرم مكزيكي بود شايد هم يك روز سرد روسي يك نفر داشت با خودش نجوا مي كرد و مي ناليد.

اندر خموشي محبس بسي حكايتهاست ، كه گر خموش نباشي تو را شكايتهاست و اگر خموش باشي تو را رفاقت ها ، اما از رفاقت چنين خرسي با آدميان هيچ عايد نمي شود جز زخم سر و اشك چشم.

خدا حفظش كند بزرگتري را كه هميشه مي گويد خدمت خر كردن دستمزدش گوز است و لگد.

زنداني سرش را به ديوار گذاشت و نفسي عميق كشيد. زندان بان در حالي كه ران مرغي به نيش مي كشيد پوزخندي تحويلش داد و با دهان پر گفت: خواهش مي كنم خريت از خودتونه.

زنداني زير لب شروع به زمزمه آوازي كرد: دنياي زندوني ديواره ، زندوني از ديوار بيزاره!

زندان بان كه غذا خوردنش تمام شده بود صندلي اش را تا پشت ميله هاي خاكستري جلو كشيد و بعد هيكل سنگين و پشمالويش را ول كرد روي صندلي و در حالي كه آرغ بعد از نهارش را مي زد گفت: خوب ، مي گفتي!

زنداني همانطور كه سرش را به ديوار تكيه داده بود با چشمهاي بسته آهي كشيد و زير لب گفت: تو كه خودت بهتر مي دوني؟

زندانبان داشت با يك چوب كبريت نصف شده به حساب تكه گوشتي كه لاي دندانش گير كرده بود مي رسيد براي همين به طور نامفهومي يك چيزي بلغور كرد مثل : خوب كه چي يا يك چيزي توي همين مايه ها.

زنداني كه پاهايش كمي خشك شده بود از جايش بلند شد تا كمي قدم بزند.

زندان بان آنچنان از جا پريد كه انگار شيري به او حمله كرده و با داد و بيداد همه زندان را روي سرش گذاشت.

زنداني با وحشت برگشت و به اطرافش نگاه كرد و به آرامي پرسيد: چي شده؟

زندان بان در حالي كه چوب كبريت لاي دندانش گير كرده بود و خون از كنارش مي چكيد فرياد زند. مردك نفهم براي چي اينطوري مي كني؟

زنداني به اطرافش نگاهي انداخت و با تعجب پرسيد با مني؟

زندانبان نفس زنان گفت: پس با عمه فاحشتم؟ مرتيكه بي شعور وقتي مي خواي از جات بلند شي، بايد اجازه بگيري ، هنوز ياد نگرفتي؟

زنداني كه از حال و اوضاع زندان بان خنده اش گرفته بود سرش را به علامت تاسف تكاني داد و گفت: معلوم نيست تو زنداني مني يا من زنداني تو، اون خلال رو هم از لاي دندونت بكش بيرون حالم به هم خورد.

زندانبان كه تازه متوجه شده بود دندانش در حال خونريزي است خلال را از لاي دندانش بيرون كشيد و چشمهاي ورقلميده اش كه سرشار از ترس و خشم بود را متمركز كرد روي خون ته خلال و فرياد زد خون ، خون ، اين مرتيكه بي همه چيز منو زخمي كرد آي به دادم برسيد! آي بيايد كمكم كنيد بيايد منو كشت!

زنداني به سمت ميله ها آمد و گفت: آرام باش مردك براي مردي به قد و هيكل تو اين قرشمال بازيها زشته . بده . اين چه وضعشه ديگه ؟ بسه سكته ميكني ها! بسه اينهمه غذاي چرب مي خوري دچار توهم شدي! داد نزن گفتم! اي داد ، ديدي چند تا زندان بان ديگه هم اومدن! زشته ! خودتو هلاك كردي بسه!

اما اين حرفها هيچ اثري كه نداشت هيچ موجب ، دو سه تا فحش آبدار ديگه هم شد. در نهايت هم چند تا زندانبان ديگه اضافه شدن و بعد از باز كردن در سلول تا جايي كه ممكن بود زنداني رو كتك زدن.

نزديكهاي شب بود زندان بان داشت با ولع تمام غذايش را مي بلعيد. زنداني كه از گرسنگي داشت تلف مي شد تصميم گرفت سرش را با حرف زدن با زندان بان گرم كند.

: راستي نگفتي بچه كجايي؟

زندان بان در حالي كه غذا از گوشه دهانش بيرون مي پاشيد پاسخ داد:

:چه فرقي ميكنه؟حالا كه اينجام!

:نه به قيافت نمي خوره بچه اين طرفها باشي؟

: هرچي باشه... مثل شما سوسولا نيستم. از بچگي با همين دستام كار كردم و نون درآوردم. و دستهاي چرب و كثيفش را نشان داد.

زنداني نگاهي به دستهاي زندانبان انداخت و لبخندي زد و گفت: با همين دستها؟

:آره مگه چشه؟

: هيچي گوشه!

: چي تنت مي خواره ها!

:نگفتي چيكاره بودي قبل اينجا.

زندان بان ظرف غذايش را زمين گذاشت ،‌انگار خاطراتي قديمي برايش زنده مي شد.

:يادش بخير خدابيامرز ننم ، چقدر مي گفت تو هيچ پخي نميشي؟ ديدي ننه ديدي كه شدم!

:بر منكرش لعنت!

زندان بان بادي به سينه اش انداخت و ادامه داد: گرسنت نشده ؟

زنداني رويش را به سمت ديوار برگرداند و  گفت: دوروزه غذا نخوردم!‌به نظرت الان گرسنم شده يا نه؟

زندان بان به ته مانده غذايش نگاهي انداخت بعد با پا آن را نزديك ميله ها زد و گفت: بيا بخورش من به كسي نمي گم.

زنداني لبخندي زد و گفت: ممنون بخور من سيرم ، حداقل از تو سير ترم، بخور شايد سير شي!

زندان بان با عصبانيت از جا پريد و گفت:الاغ ،‌به من ميگي گرسنه، بي همه چيز ، من گفتم تو از گشنگي نميري؟

: نه ! ممنون!

:حقتونه ! هرچي سرتون بياد حقتونه ! اصلا شما ها رو بايد زنده زنده خورد!

:چرا، مگه من چيكار كردم؟

:دزدي كردي،‌آدم كشتي، خريت كردي از همه بدتر به زندان بان فحش دادي!

:من؟

: نه اون عمه فاحشت!

زنداني سرش را تكاني داد و چرخيد و به آرامي نشست.

زندانب ان از جا پريد و سيخ ايستاد و باتومش را درآورد و درحالي كه مي لرزيد فرياد زد، تكون بخوري داد مي زنم بقيه بيان!

زنداني لبخندي زد و گفت: اجازه هست از جايم بلند شوم؟

زندانبان با ترس فرياد زد:‌بلند بشي؟ نه نه نه! اصلا همون جا كه هستي بمون.

زنداني زير لب چيزي گفت  بعد به ديوار روبرو نگاهي انداخت و شروع به مالش زانوهايش كرد كه از سرما خشك شده بود.

زندانبان درحالي كه مي ترسيد به ميله ها نزديك شد و گفت: اوهوي چيكار ميكني؟

: دارم زانوهام رو ميمالم خون توش جريان پيدا كنه.

: نه ،نميشه ،نمال!

:چرا ؟ راه كه نميزاري برم! خوب سه ساعته افتادم اين گوشه شب هم شده ، سوز سرد از لاي ديوار مي زنه پام رو خشك كرده!

: گفتم كه نميشه!

زنداني چيزي زير لب گفت، بعد دستهايش را به هم ماليد و در ميان آنها دميد تا كمي گرم شود.

:دوباره چه غلطي مي كني؟

:هيچي، دارم دستهام رو گرم ميكنم نكنه اين هم جرمه؟

زندان بان كمي به نرده هاي سلول نزديك شد ، اما هنوز نمي توانست به درستي كاري كه زنداني مي كرد را تشخيص دهد. پس با ترس و لرز به ميله ها چسبيد و به دقت نگاه كرد.

زنداني شروع به سرفه كرد ، وضعيت سينه اش حسابي خراب بود ،‌سرفه هاي شديد امانش را بريده بود و هر وقت به سراغش مي آمد چند دقيقه اي مهمانش بود و بعد هم به اين آساني نمي رفت.

زندان بان از همان سرفه اول جا خورد! خواست عقب برود ولي بند شلوارش كه دسته كليدي به آن آويزان بود بين قفل در و ميله گير كرد .

زندان بان تلاش كرد با تقلاي زياد خودش را خلاص كند اما فايده نداشت. پس شروع به داد و بيداد كرد.

زنداني در حالي كه سرفه مي كرد برگشت و اين صحنه را ديد. اول كمي خنديد ولي بعد از جا بلند شد تا به زندان بان كمك كند.

زندان بان با ديدن زنداني بر شدت فريادها و درخواست كمك افزود. چشمهاي ورقلمبيده اش از شدت ترس داشت از حدقه در مي آمد و دهانش كف كرده بود. باطوم را به هر طرفي تكان مي داد انگار داشت اشباح را مي زد و به آنها فحش مي داد اما همچنان بند تمبانش لاي در زندان گير كرده بود. زنداني به آرامي به ميله نزديك شد و در حالي كه سرفه امانش را بريده بود سعي كرد كليدها را آزاد كند  كه زندان بان كاردش را از غلاف بيرون كشيد و در حالي كه تمام وجودش مي لرزيد مثل زنهاي نه ماهه شروع به جيغ كشيدن كرد بعد هم كارد را با دست لرزان  به طرف زنداني پرت كرد كارد به كنار قفل برخورد كرد و كمانه كرد و افتاد داخل ظرف غذا و در حالي كه تيغه اش مايل به بالا بود در همانجا جا خوش كرد.

زنداني كه سرفه هايش كمتر شده بود كمي خون و خلط را بيرون تف كرد و فرياد زد: خفه شو احمق مي خواهم كمكت كنم.

زندانبان خشكش زد ، در كسري از ثانيه تمام وجودش را خيس كرد بعد هم چيزي از پاچه اش تلپ تلپ ريخت روي زمين ، كثافت همه زير پايش را گرفت.

بقيه زندان بانها بالاخره رسيدند. وقتي زنداني بند شلوار زندان بان را آزاد كرد زندان بان آنقدر بي خود شده بود كه با در رفتن كش تمبانش روي كثافتي كه زير پايش درست كرده بود سر خورد و با پشت روي ظرف غذا افتاد. بلافاصله خنجر پشتش را شكافت و از سينه اش بيرون زد.

زنداني با عجله كليدها را امتحان كرد و به سرعت بالاي سر زندان بان رفت تا جلوي خونريزي را بگيرد. هرچه كرد نتوانست فرياد زد و كمك خواست.

زندانبانها دير رسيدند و زنداني هم هرچه كرد نتوانست به زندان بان كمك كند.

زنداني را به بخش ديگري منتقل كردند و زندان بان ديگري برايش گذاشتند.

زندانبان جديد در حالي كه داشت يك تكه مرغ بريان را به نيش مي كشيد با دهان پر از او پرسيد: اون بدبخت رو هم فرستادي جهنم، خدا از شما قوم ظالمين نگذره.

زنداني لبخندي زد و به زندانبان گفت: اين سومين زندانباني بود كه مي خواستم كمكش كنم! اولي غذا پريد توي گلوش ، دومي سكته كرد ، سومي هم كه روي كثافت خودش ليز خورد و خورد روي خنجر خودش. شما هم بادهن پر حرف نزن ممكنه بپره توي گلوت منم كه اينجا زنجير شدم نميتونم به دادت برسم!

زندانبان آنچه در دهان مي لمباند را قورت داد و چربي دور دهانش را پاك كرد و گفت: راستي ميگن تو دكتوري آره؟

زنداني سرش را به ديوار چسباند و درحالي كه چشمش را مي بست ادامه داد: دكتر نه به معني پزشك من روانشناس هستم! روانشناس و چشمهايش را بست تا كمي استراحت كند !

زندان بان در حالي كه دوغ داخل ليوان را هورت مي كشيد كمي از آن بر گلويش جست پس شروع به سرفه كرد و لي نفسش كه بالا آمد شروع به خنده كرد و پرسيد: حالا آقاي دكتور بعد از اين چيكار كردي كه اينقدر ازت مي ترسن همه؟ راستشو بگو ! حتما يه دليلي داره ديگه!

دكتر از لاي پلكهاي نيمه بسته اش نگاهي به نگهبان پشمالو انداخت و گفت: من روانشناس زندان بودم، همه چيز از زماني آغاز شد كه متوجه شدم رئيس زندان ديوانه است و بايد بستري شود. حالا بگذار يك چرت بخوابم.

هنوز تا بازجويي بعدي دوساعتي فرصت دارم و چشمهايش را بست و خوابيد.