خداحافظ
نمی دانم چرا دیگر حرفم نمی آید، سکوت در جانم رخنه کرده، امیدهایم مرده، دیگر شاید وقتی نباشد، شاید هم وقتی دیگر بیایم، تا وقتی دیگر می روم، می روم پشت آن کوه سکوتی که ارامش در آن خانه دارد.
یک روز یا مرگ باید صفحه آدم را ببندد یا خودش. من آنچه می اندیشم نیستم پس مردم. همه عمرم با خودم صادق بودم همه عمرم در جستجوی حقیقت و دیر یافتمش و دیر فهمیدمش حالا دیگر تکاپویی در من زنده نیست که بخوانم یا بگویم، دنیا با من آن کرد که خواست و به من آن داد که خواست و من آنچون کردم که خواست. من تجسم آنچه می خواستم نیستم پس مردم. همیشه فکر می کردم بهترین راه موفقیت تلاش است، همیشه تلاش کردم از بدو تولد، ولی تلاشهایم تنها موجب ابقای تنفس و بلع و دفع و ارضای نیازهای روحی و جسمی شده، وقتی می بینم مردمان را در کاسه تلاشهایشان نمی سنجند و بواسطه آنچه از خودشان نیست و به آنها آویزان است مثل ملک و مقام و قدرت می سنجند. شاید هم فقط خسته شدم همین.
بدرود... تا سکوتی دیگر