از آنجايي كه هر از گاهي در اين سراي سكوت ياد برخي بزرگان ادب پارسي مي كنم پس از پرويز شاپور دوست داشتني به منوچهر آتشي فراموش نشدني مي پردازم، پيشنهاد ميكنم قبل از مطالعه اين شعر كه تقريبا مطلعش با شاه بيت مرحوم آتشي شروع مي شود شعر مذكور و سرگذشت ايشان را مطالعه فرمائيد.

لينك به سرگذشت منوچهر آتشي. لينك به شعر.


---------------------------------------------------------

امروز من بهتر مباد از حال ديروز

وين آتشي كز جان جانان ،جان من سوخت

من مي روم تا شاخه اي ديگر برويد

هستي مرا اين بخشش مردانه آموخت

 

بگذار آتش تا بماند آفتابان

تا بگذرد چون من شبي تاريك و خاموش

هم تاج و هم تخت شما ارزانتان باد

عشق است در آغوش غم احوال بيهوش

 

آتش اگر خونين دلي خونين جگر نيست

گر تاجهاي خواجگان از سيم و زر نيست

بگذار تا بگريزم از پيوند دنيا

زخم درون آتشم ، شوقي دگر نيست

 

شكر است گر دردانگان در عيش و نازند

شكر است گر بيگانگان صاحب نمازند

ما را به پيوند ددان رنجي است محصور

در حذف ما كرمان و گرگان پيشتازند

 

شايد منم بگريزم از اين شهر خاموش

شايد بيابم آتش شوق خودم را

تا با سحر همراه باشم سرد و بيهوش

شايد بتابم آفت ذوق خودم را

 

محبوس در فكرم كنون چون مرده اي سرد

فكر رهايي جان من را زنده مي كرد

چون كه رهايي قسمت دردانگان شد

جانم مرا از جسم خود هر دم كند ترد

 

افسوس سهم من از اين دنياي متروك

چون ساعتي  بازيچه دست زمان بود

وز يك نفس تا هم برآمد نفخه اي سرد

سهم من از دنيايتان جور ددان بود

 

اي كاش سهم من به قدر آشتي بود

يا كه سرانگشت خداي دوستي بود

اي كاش سهم من همين خشم جنون بود

يا كه دو دوانگ از جور عشق راستي بود

 

اينك تو را مي بوسم اي دنياي متروك

جور تو دنياي مرا زير و زبر كرد

باشد كه بعد ازمن ببارد آتشي گرم

شايد كه قلبت را شراري گرمتر كرد


فرزان انگار بهار 91