آنچه بر خاک گذشت بر ما نیز می گذرد

روزی روزگاری در کشوری دور در گوشه ای از قاره ای ناشناخته 

کلاس درسی بود در محضر اوستادان بسیار . و شیخ بر منبر بود به وعظ و تدریس چونان که گویی مجالی نیست عمر را و در دم باید هرآنچه آموخته به شاگردان یاد فرادهد.

پس چون هر روز بر منبر می رفت بر دانش دانش آموختگان افزون همی شدندی و هر چه بیشتر بر دانششان افزون می شد طلب علم و علم آموزی در آنان بیشتر می شد.

حاکم شهر هر از گاهی شیخ و شیوخ مکاتب را به دربار خود می خواند و برآنان خطبه می خواند و به صحبت با آنان می پرداخت اما قلبش رضایتی بر این امر نداشت چرا که هربار مورد سوال و جواب شیوخ قرار می گرفت و در اکثر موارد رای به زور می داد و حکم به منطق خشک می نمود و در نهایت چون در سوالی می ماند جوابی می داد که دلخواه خودش بود و چون بر او خرده می گرفتند می گفت: شما نمی فهمید چون من خلیفه ام بر شما و من دانشی فراگیر به شما دارم.

سالها گذشت و هر روز اعتبار خلیفه نزول پیدا کرد تا آنجا که خلیفه مشاورانش را فراخواند و گفت علت چیست که این مردمان علم آموز را با ما سر دشمنی است و سبب چیست که یک موضوع ساده را درک نمی کنند  و آن اینکه ما خلیفه ایم و علممان محاط است به آنان!.

یکی از مشاوران  که مویش دمب اسبی بود و ریش کم پشت داشت تعظیم نمود و گفت این ذات علم آموزی است سرورم . چون کسی به علم آموزی مشغول گردد، هر روز اتش بیشتری در خود احساس می کند پس به دنبال دانش بیشتری می رود و خود را نادان تر می داند. پس بر هرچیز سوالی و معمایی می سازد و بر هر سوال ،جوابی و ویراستی می نگارد.

خلیفه دستی به موهای زیر چانه اش کشید و اندکی اندیشید، پس گفت: این که بسیار بد است ، بدین ترتیب هرکس بیشتر درس بخواندکمتر می داند و هرچه بیشتر در وادی علم آموزی پیش برود شکاک تر و نادان تر می شود.

یکی از مشاورین که از قضا شیخی بود شجاع فرمود: یا حضرت حاکم آنچه شما می پنداریدنیست، ذات علم به شک است و پیشرفت علم وابسته به سوال و کنکاش و توسعه علم آموزی مقدور نیست مگر به جستجو و تحقیق در هر زمینه ای ، بَل  هر آنکه کمتر می خواند اطلاع کمتری دارد، پس سوال کمتری برایش ایجاد می شود و هرچه کمتر شک کند و سوال کمتری برایش ایجاد شود خود را دانا تر می داند. پس آنکس که فکر می کند همه چیز را می داند به آن دلیل است که شک کمتری در خود می کند و گمان به دانایی خود دارد پس خود را دانا می داند گرچه اینطور نیست و چون کمتر می خواند پس کمتر می داند.

حاکم برآشفت و به شیخ گفت: ای ابله چگونه حاکمی چون من را نادان می پنداری حال آنکه من برتر از شمایانم و دانش من بیش از شماست.پس به شیخ یک هفته فرصت داد که دلیلی قانع کنند بر جهالت حاکم نسبت به طلاب ارائه کند در غیر او را زنده بگور بنماید و طلاب را از تحصیل علوم منع کند.

شیخ هرچه اندیشید هیچ به خاطرش نرسید پس به مشورت با طلاب پرداخت . هرکدامشان چیزی گفتند و در نهایت قرار براین شد که روز موعود همه به گورستان بروند تا حیلتی بر این مبحث بیاندیشند.

چون روز موعود رسید حاکم و سواران و میران به همراه شیخ به گورستان عظیمت نمودند پس جمعی از طلاب به نشانه اعتراض در آنجا حاضر شدند ولی سربازان آنها را از گورستان بیرون نمودند و به خشم با آنان به ستیزه پرداختند در این میان شیخ به یاد استادش افتاد که شیخ الشیوخ بود.

همانطور که از کنار قبور می گذشتند زیر لب گفت : آنچه بر خاک گذشت بر ما نیز می گذرد و این کلام شیخ الشیوخ بود که هیچ کس معنی آن نفهمیده بود و شیخ راز از آن نگشوده بود و همواره بر سر آن بحث و گفتگو بود.

چون به سر قبری رسیدند که گورکنان برای شیخ کنده بودند  شیخ به ناگاه فریاد زد یافتم یافتم.

حاکم و سواران در تعجب شدند پس حاکم گفت: چه را یافتی؟

 شیخ نگاهی به حاکم انداخت و گفت: یا حضرت حاکم آنچه بر خاک بگذرد بر ما نیز می گذرد.

پس حاکم قدری اندیشید و گفت : خوب این یعنی چه؟ شیخ گفت اگر من معنی اش را به شما بگویم از خون من می گذرید و به علم و دانش بها می دهید و از این پس عالمان را گرامی می دارید؟

حاکم گفت تا جواب چه باشد!

شیخ به حاکم گفت: این قبر من است و آن دورتر قبر پدرم و قبر پدرش و آن طرف گورستان قبر پدر شماست و قبر پدرش و همینطور قبر حاکم پیش از او و پدر او و جد او.

حاکم گفت: خوب که چه ؟ شیخ گفت آیا به خاطر دارید آنزمان که شما و پدر شما بر علیه حاکم پیشین به پا خواستید و او را بی سواد و ابله خواندید؟

حاکم گفت: به حقیقت که یادم است!

شیخ گفت : و حتما می دانید وقتی حاکم پیشین بر علیه حاکم پیش از خود به پا خواست و او را نادان و جاهل خواند؟

حاکم گفت: می دانم.

شیخ گفت: ای حضرت حاکم این قبر پدر من است که در رکاب شما جنگید و جان سپرد و همه او را عالم و دانا می دانستند.

حاکم گفت : به یقین که عالمی چون او کمتر در دوران حاضر یافت شود.

و سپس قبری دیگر را نشان داد و گفت و این هم عالم بزرگ شیخ الشیوخ است که در زمان عصیان حاکمان پیشین بر آنها تاخت و در دوران پدر شما چشم از حیات پوشید و جهان را بدرود گفت.

و حاکم گفت به حقیقت که اینچنین است.

سپس به قبری که برای وی کنده بودند اشاره ای کرد و در حالی که اشهدش را می خواند وارد قبر شد و گفت: این هم قبر من است که حضرتعالی دستور حفرش را دادید و بی شک در آن سوی قبرستان جایی نزدیک پدرتان قبری برای شما هست که دیگران دستور حفرش را خواهند داد همانطور که برای حاکمان گذشته که خود را علامه دهر می دانستند گوری فراهم آوردند.

"پس ای حضرت حاکم هر آنچه بر خاک گذشت بر ما نیز می گذرد."

حاکم چون این بشنید در خشم و غضب آمد اما هیچ پاسخی برایش نیافت پس سوارانش را فراخواند و قبرستان را به غضب ترک کرد و شیخ را به حال خود گذاشت.

 

داستان مَشتي پترس فداكار و سد لنينگراد

داستان مَشتي پترس فداكار و سد لنينگراد

و در آن شب سرد تابستاني مشتي پترس فداكار با مشعلي در دست از راهي عبور مي كرد و پيروانش نيز از پيش و پس همي ، تا به غار خويش فرود آيند و شب بخسبند تا شايد چند صباحي خلايق را از شرشان در امان باشند.
پس چون شب به نيمه رسيد مردم خوشحال به رختخواب رفتند و كلاه خواب بر سر كشيدند بي خبر از اينكه قطار در راه است و سد سوراخ. اين چون شد كه مَشتي پترس فداكار شبانه برگشت و به ياران گفت من نخسبم مگر آنكه اين بلا از سد دورگردد و اين قطار به خط باز گردد.
چونان شد كه قطار را به دوستان و پيروان همي سپرد و خود به همراه چند ماله و چند پاكت سيمان راهي سد شد.
پس چون به سد رسيد نيك بنگريست ديد ديواره سد ترك برداشته ، از بالا تا پائين جرواجر شده و از آن آب نشت مي كند "چون دريا حدود چهار يا پنج ميليون ليتر" پس ماله بركشيد و به همراهان فرمود: "اوهوييي مشتيي كبلايي اوييي... " و فرمان بداد تا دريچه هاي سد ببستند و همه با ماله و سيمان به جان سد اوفتادند و چوب در سوراخهاي سد فرو مي كردند تا راه آب بند آيد .
پس سد جرق جرقي كرد و هيئت چوبداران و ماله كشان ، عرق ريزان همي كار را مي نمودند .
پس شيخي خيرخواه از راه مي گذشت خوب نگاهي كرد و چون چوب به سوراخ سد فرو برده ديد ، فرياد برآورد. "اوهووي..." پس ندا داد هر آينه سد بر سر شما و مردمان خراب خواهد شد ، پس دست از ماله كشي برداريد و دريچه ها باز كنيد تا آب برون آيد و فشار كم شود و بتوان سد را تعمير اساسي كرد.
پس مشتي پترس را اين سخن شيخ خوش نيامد پس در دم داد او را بردند و گوشه اي بر درختي بستند.
سواري از ياران قديم از آن راه همي بگذشت پس چون اين ماجرا ديد فرياد برآورد : "چيزه چيزه! ريخت ريخت" و چون اين چيز- ببخشيد- سخن فرو ريختن سد در مشتي پترس كارگر نيفتاد داد دهان او را نيز گل گرفتند. پس به كار خويش همت همي گمارد و ماله مي كشيد بر ترك سد و بر انبوه آب خروشان در پشت سد افزون همي گشتي و ترك گسترده تر همي شدندي.
پس جانا اين سخن از دوست نيوش دار كه گرچه چون زهر تلخ است اما دواست بر درد بي درمان اين سد سوراخ.
كار تَرَك سد به ماله و سيمان نتوان ساختن و ساختن سد به همت چوبداران و ماله كشان نتوان كردن كه در غير اينصورت سد به هم آيد از فشار ، كه هرچند آب نرم باشد و سنگ سخت باز ياراي مبارزه نيست آب را سنگ سخت و دير يا زود آب فائق آيد و دشت بي رونق را سبز نمايد. و مثال چوب بر روي آب كشيدن مثال آب در هاون كوبيدن است هرچه بيشتر بر آن ضربه زني بيشتر شكسته مي شوي. پس به خود آي وقبل از هلاكي به موجب شكست سد دريچه ها باز كن تا آب جاري شود.
اما بدان اگر سد در هم شكست ، دشمن تو آب نخواهد بود بل چوب و سنگي و آهني خواهد بود كه در شرف شكست سد بر سرت مي ريزد كه خود ساختي براي راه بستن بر آب و خودكرده را تدبير نيست. به ياد داشته باش در آن زمان آنكه دوست مي پنداري دشمن توست و آنكه دشمن دوستت!

والسلام

F.Engar ...