بعضی وقتها وقتی یک نفر می رود تازه می فهمیم که بوده، وقتی هست آنقدر بودنش فراگیر است که حس نمی کنیم هست راجع به فریدون می گویم، کسی که هرچه از رفتنش می گذرد بیشتر می فهمیمش، بیشتر غصه میخوریم. بیشتر نبودش را حس میکنیم اما وقتی خیلی می گذرد آنوقت تازه می فهمیم تمام این سالها او بود، هیچ کجا نرفته بود، اصلا نمی شد که برود، نمی توانست برود، تازه می فهمیم ما نبودیم ، ما جامانده بودیم.

"آتش جاویدان"

ای زاده خزان، پائیز فصل من است

تو که "مرده و زنده" ات وطن است

چقدر فریاد زدی روی صحن زمان

که نمایندگان خدا ، زمین گرد است

و توبه نکردی از اهانت به درازی زمین

و سوختی در آتش جهل دوران سیاه

من امروز به تو میگویم که ای عاشق

نیستنت ریشه داد و سکوتت شنیده شده

نبودنت دوباره در جان مردمان زنده شده

تو نیستی و هنوز پائیزت هست

و هنوز دفتر شعرهای دیروزت هست

تو نیستی تا ببینی که فروغ جوانه زده

و در سایه آرزوهای رفته به باد 

هنوز حجم سنگین "سکوت"، پیروز است

تونیستی تا ببینی که در پائیز 

میوه می دهد هنوز درخت انار

تو نیستی که ببینی ولی بدان که هنوز

شکایت از جغدهای شوم شب افروز است

دگر از آنهایی که تورا برنتابیدند خسته نباش 

بدان که نام تو بر قلب حوادث زمانه حک شده است

همان روشنی که میخواستی برای کور ذهنان

کنون به نور چشم باز جوانان بدل شده است

نمی دانم این وسعت کدام پایان است 

که بیدار گشته آتشی خفته

به تازگی  فهمیده اند کوردلان و دیرفهمان

که شعاع فرارشان همان زمین دوار است

تو ای شعله روشن همیشه بهار، کنون بخواب 

که خواب، امروز عین بیداریست

کنون بدان که سکوت عین فریاد است

غروب، "سپیده صبح همیشه بیدار است"