ماجراهای باغ هلو
تخته سیاه به نام پروردگار یکتا
فرزان انگار
ماجراهای باغ هلو
سخن سرکفگیر دار: تخته سیاه باز می گردد!
پس از رفتن کودک آسیب پذیر برای تحصیل و آدم شدن مدتی مگس می پراندیم و به مدت دوماه یک قلم در دستمان بود هی فشارش می دادیم روی کاغذ و انتهایش را می جویدیم. فکر کار نو بد جوری در مغزمان می پیچید بعضی وقتها هم به معده مان میزد و دل پیچمان می داد تا آنجا که مجبور بودیم بلا نصبت دمر بخوابیم! آنقدر این کار را کردیم که قلم هیچ کار مفیدی نکرده جانش در رفت. بیچاره تمام پوسته و چوبش زیر دندانمان ریز ریز شد و ذغالش خرد خرد. سپس یکهو به فکر نگارش اولین رمانس پاورقی افتادیم این فکر یکهو چنان به مغزمان کوبید که یک هفته سرگیجه داشتیم و از شوق روی پایمان بند نبودیم. آنقدر سریع که بعد از نوشتن داستان متوجهش شدیم. دست آخر تصمیم بر آن گرفتیم زیباترین اثر پاورقی خود را تا اینجا و بعدها حتی تا جاهای دیگر شاید هم کمی آن ورتر خلق کنیم. این شد قلم نیمه جان را انداختیم دور مثل بچه آدم نشستیم پشت رایانه و صفحه اش را باز کردیم شروع به نگارش نمودیم. از آنجایی که من ارادت قلبی به مجله طنز و کاریکاتور و مدیرمسئول خستگی ناپذیر و عزیزش دارم برای همین این پاورقی را از طرف عمو جواد عزیزم تقدیم می کنم به همه شما خوانندگان داستانهای طنز در سراسر دنیا.
! هشدار ! (این طنز یواش است لطفا از سرعت خود بکاهید)
با تشکر فرزان انگار
بهار زیبای هشتاد و هفت (بیدخون)
روز بیستم شهریور بود اگر اشتباه نکنم . من در باغ هلو زیر درخت چنار خوابیده بودم! البته این تنها درخت چنار باغ هلو نبود! مش داوود آمد کنار تختی که زیر درخت زده بودم با بیل زد به پشتم من یکهو از خواب شیرینی که می دیدم پریدم. مش داوود گفت: آقاجان بازهم داشتید خیالبافی می کردید من که از خواب پریده بودم ناراحت پاسخ دادم: مش داوود به خدا خواب بودم قلبم ریخت! تازه پشتم هم درد گرفت. مش داوود فرمودند: پشتت مهم نیست آقاجان سرت سلامت. بلند شو بیا کمک من باید یک باریکه آب برسانم پای درخت جامالد از وقتی او رفته کسی نبوده به درختش سرکشی کند!
من دوباره دراز کشیدم روی تخت و این بار غرق در خیالات کودکیم شدم که مش داوود دوباره با بیل به پشتم کوبید و گفت: این سفارش آقای خدابیامرزتان بود که من مثل جانم از شما و این درختهای هلو مراقبت کنم . حالا بلند شو مثل بچه های خوب بیا کمک تا خانم جان را صدا نکردم! من بلند شدم و درحالی که پشتم را می مالیدم با مش داوود به راه افتادم همین طور که به سمت درخت هلوی جامالد می رفتیم خاطرات کودکیم زنده می شد انگار همه خاطرات شیرین دوباره در حال رخ دادن بود.
در حقیقت باغ هلو رو آقا بزرگ خدا بیامرزم ساخته بود كه عاشق هلو بود ولی اون زمانی که می خواست باغ هلو رو بسازه دقیقا زمان جنگ جهانی دوم بود. خوب اصلا اوضاع خوبی نبوده وآقا بزرگ حتی یک دونه درخت هلو هم پیدا نمی کنه برای همین دست آقاجان محمود (پدرم) که اون موقع پانزده سال داشته و می خواسته برای ادامه تحصیلات در رشته کشاورزی به سفر فرنگ بره رو می گیره و اینجا میاردش و میگه این باغ برای توئه و یک زمین بایر لم یزرع رو نشونش میده و ادامه می ده هرکاری میخوای باهاش بکن هر گلی زدی به سر خودت زدی ! آقاجان هم چون تصمیم داشته بعد از برگشتن از فرنگ باغی داشته باشه مش داوود را به عنوان باغبان استخدام می کنه و همین میشه که مش داوود باغ رو پر می کنه از درختای چناری که با فاصله زیادی از هم کاشته شده بودن بعد شروع می کنه به کاشتن تک درختهای مختلف مثل آلبالو ، سیب و غیره اما هیچ درختی بیش از یک سال توی این باغ دووم نمی آورده! بعده ها که اوضاع بهتر می شه و آقاجان از فرنگ بر می گردن با روش خاصی بین درختای چنار درختای هلو می کارن و قبل از ازدواج با مادر جان هم با کمک مالی آقابزرگ یک عمارت درست در مرکز باغ درست می کنن البته تا قران آخر پول آقابزرگ را به زور بهشون پس می دن چون می خواستن روی پای خودشون باشند.آقاجان همیشه به این ابتکارشون افتخار می کردن و به ما می گفتن: قند عسلا (همیشه من و خواهر برادرامو اینطوری صدا می کردن! ) همیشه تو زندگی به سمت جلو حرکت کنین مهم نیست چی سر راهتونه و بعدش فریاد می زدن قدم رو) !
شاید همین نصیحت آقاجون موجب شد همه ماها یه جورایی عجیب و غریب و خارق العاده بشیم. بعضی ها هم میگن به خاطر نفرین باغ هلوئه! نفرینی که به خاطر زیادی درختای چنار رخ داده که موجب شده همه درختای هلوی باغ کوتوله و پهن شدن ومیوه هاشون گرچه خیلی کم! ولی درشت و آبدارشده اما جالب اینه که هلوها مزه همه جور میوه میدادن غیر از هلو! چند بار چند تا کارشناس از داخل و خارج اومدن ولی چیزی دستگیرشون نشد تا اینکه خدابیامرز آقا بزرگ که به نفرین و طلسم عقیده داشت تصمیم گرفتن درختای هلو رو از بین ببرن که اونم داستان خودش رو داره و در نهایت فقط پنج تا درخت هلو در انتهای باغ و نزدیکی تپه های سنگی باقی موند. پنج درخت عجیب و بزرگ و کوتوله که میوه هرکدومشون یه طعمی داشت! هر طعمی غیر از طعم هلو! من و خواهر برادرام به زودی هر کدوم یک درخت رو صاحب شدیم البته هممون آرزو داشتیم درخت تپه سنگی را صاحب بشیم اما جامالد که زورش از همه بیشتر بود صاحب اون درخت شد! این هم داستان خودش رو داره! بعدش هر کدوم ما با کمک مش داوود یه تخته درست کردیم و به درخت هامون کوبیدیم و اسممون رو روش نوشتیم . همیشه آقاجون ما رو پای درختامون می برد و رشد قدمون رو روی قامت درخت علامت می زد. و از اون به بعد تنها ما پنج نفر بودیم که از میوه کم تعداد این درختها می خوردیم تا وقتی که داداش جامالد رفت!
مابقی داستان را در ماهنامه این ماه طنز و کاریکاتور بخوانید! ....
این داستان ادامه دارد...