لبوی شیرین
سوز سرد توی شقیقه ام می زد از زیر هد بند پیشانی ام را می سوزاند. تلخی دود گلویم را قلقلک می داد ماسک را با دستم چسباندم دور دهنم که نفس بکشم. بوی گند سرب و گوگرد از فیلتر ماسک رد می شد و تا خود سلولهای خاکستری مخم تیر می کشید. بین جمعیت بی هدف بی خیال دست و پا می زدم . چرخ لبویی را که دیدم خودم را پرت کردم جلویش :آقا یه ظرف لبو بده. لبوی داغ دهانم را می سوزاند. ماسک را کنار زده بودم ،دود و لبو را با هم می بلعیدم همه دهانم می سوخت از گرمای بی حد لبو. اما شیرینی عجیبی داشت. به دلم می چسبید. یاد دوستانم افتادم لبوی شیرین و ذاغ در سرما و آلودگی مرگبار درست مثل طنز و کاریکاتور ، درست مثل خط خطی، مثل نفس کشیدن زیرآب است. یک حس پشیمانی شیرین، یک لبخند تلخ. مثل اینکه میدانی لطیفه ای که می خوانی در مورد خودت است. لبخندی بر لبانم نشست.
لبویم را تمام کردم پشتم را کردم به لبویی رفتم داخل جمعیت در یک چشم به هم زدن میان آدمهای سردرگم گم شدم حالا فقط شیرینی لبو مانده زیر دندانم، شیرینی طنز و کاریکاتورهایش در خاطراتم همه شماهایی که جزئی از خاطرات شیرینم هستید هرجا که هستید در خاطرات شیرینم جاویدانید مثل خاطره لبوی شیرین و گرم لابه لای سرمای سرد و بیداد تلخ.