بايد روي سر شما هم سبز شود تا بفهميد.
نه از آن جهت كه نمي توان پس كشيد به اين دليل كه اگر پيش نروي سقوط مي كني. اصلا اينجا ايستايي معنايي ندارد. بگذاريد رك و پوست كنده برايتان مثال بزنم تا متوجه شويد.
شما حكم يك آدم بي گناه را داريد كه داريد توي خيابان قدم مي زنيد بعد مي بينيد دو نفر دارند چپ چپ نگاهتان مي كنند اولش مي ترسيد بعدش خيلي مي ترسيد بعد مي بينيد آن دونفر دنبالتان راه مي افتند بعد شما شروع به تند تر رفتن مي كنيد به اولين شرطه اي كه مي رسيد. مي دويد سراغش مي گوئيد اين دو نفر من را تعقيب مي كنند نگاهي به قيافه ات مي كند و مي گويد مشكوك مي زني بعد شما را خيلي بد جور نگاه مي كند . شما دو قدم عقب مي رويد بعد عقب عقب مي رويد بعد شرطه مي گويد اوهوي مرتيكه وايسا ببينم و سوت مي زند و شما مي دويد و فرار مي كنيد و شرطه دنبال شما سوت زنان مي دود و آن دو نفر آدم مشكوك دنبال شرطه مي دوند.
بعد مي رسي به سر چهار راه دو سه تا پير زن نيمه كچل ريش دار دور هم ايستاده اند و راجع به سوي چشم و قد بلند و گيسوي كمند خودشان در جواني صحبت مي كنند و از اين كه چقدر نجيب بودند و جوانهاي اين دوره چقدر نا نجيب شدند. تا شما را مي بينند كه از دست شرطه فرار مي كنيد و دو سه نفر دنبال شما هستند مثل ماشين پليس مي افتند دنبالتان مثل چراغ گردان عصايشان را روي سر مي چرخانند و آژير مي كشند و فرياد مي زنند بگيريد بگيرد اين همون خودشه!
شما در حال دويدن و نفس نفس زدن لحظه اي به دست و لباستان نگاه مي كنيد شك مي كنيد به خودتان و قيافه تان. راهتان را كج مي كنيد داخل يك كوچه فرعي شايد از دست اين قوم خل و چل خلاص شويد الوات محترم سر دو راهي اول يك جفت پا برايتان مي گيرند شش دور دور خودتان پشتك مي زنيد و الوات محترم مي خندند و كف و سوت مي زنند .
سر زانويتان پاره مي شود و خون فواره ميزند بيرون و شلوارتان غرق خون و خاك مي شود كف دستهايتان هم نيمه خوني نيمه خاكي مي شود . مي بينيد جماعت سوت زنان و عصا چرخان و مشكوك كشان به سرعت به شما نزديك مي شوند. فرصت نمي كنيد از درد فرياد بكشيد چه برسد به اعتراض اين يك دو سه نفس باقي مانده را براي ادامه سگ دوهايتان حفظ مي كنيد. مي دويد و جماعت الوات و پيرزن و شرطه و مشكوك به دنبالتان.
هي از اين كوچه به آن كوچه مي رويد و از اين دو راهي به آن دو راهي از روي دو سه تا جوب مي پريد پايتان گير مي كند داخل جوب چهارم كه آشغال ميوه و جعبه تا دو متر از روي جوب بيرون زده يك سكندري مي خوريد ولي زمين نمي خوريد . آشغالها پخش و پلا مي شود جلوي سبزي فروشي و سبزي فروش و نوچه هايش از مغازه مي ريزند بيرون. شما همينطور كه فرار مي كنيد صداي سبزي فروش را مي شنويد كه چاك دهانش را كشيده و هرچه آشغال ميوه است از آن فوران مي كند بيرون.
درست در همين موقع يك گوجه پلسيده درست مي خورد پس گردنتان و تمام جانتان را به گند مي كشد . همينطور كه مي دويد پس يقه تان را تكان مي دهيد تا شايد از شر گوجه گنديده خلاص شويد.
گوجه مي افتد توي كمرتان و نفوذ مي كند پائين تر و پائين تر سعي مي كنيد اين آشغالها را از خود دور كنيد در هنگام دويدن كمي قر به كمرتان مي دهيد و لرزش موزون انجام مي دهيد شايد از پاچه تان بيرون بريزد اين تفاله هاي گوجه و شما خلاص شويد .
ناگهان جماعتي فرياد مي زنند بگيريد اين ديوونه رو و يك نگاه كه به پشت سرتان مي اندازيد مي بينيد بقال و قصاب و نانوا و كفاش و سبزي فروش و پيرزن به دنبالتان مي دوند و فرياد مي زنند خودشه خودشه بگيرينش.
در حالي كه نفس كشيدن برايتان سخت شده از جلوي شيشه هاي آئينه اي يك بانك عبور مي كنيد همانطور سريع نگاهي با عجله به تصوير هراسان خودتان در شيشه مي اندازيد. اين ديگه كدوم خريه؟ به موجوديت خودتان شك مي كنيد بعد تند تر و تند تر مي دويد شايد از شر اين تصوير ناخوشايند و هراسان كه شما را در شيشه رفلكس بانك دنبال مي كند خلاص كنيد از پشت شيشه حركتهاي مشكوكي مي بينيد يك عده دارند با شما مي دوند به نزديكي در بانك كه مي رسيد رئيس و كارمندهاي بانك و تمامي مشتري ها مي ريزند بيرون و شما مجبور مي شويد تغيير جهت بدهيد وسط خيابان يك پيكان گوجه اي نيم سانت مانده به مركز استخوان ران شما ترمز مي كند و سپرش فرو مي رود توي رانتان. با شانه مي خوريد روي كاپوت و كله تان محكم مي خورد به شيشه كمي آنطرف تر از كنار كاپوت پرت مي شويد . لنگان بر مي خيزيد فرار ديگر جزئي از خونتان شده حس مي كنيد همين خون مسموم شده توسط فرار شره ميكند از پشت سرتان روي پيراهنتان. فرصتي نداريد كه به خودتان برسيد. لنگان ادامه مي دهيد كه راننده ماشين يك فحش آبدار نثار خاندانتان مي كند شايد هم دو سه تا و به جمع تعقيب كنندگانتان اضافه مي گردد.
آن سوي خيابان دادگستريست خودتان را از درب داخل به زور مي اندازيد داخل و نگهبان را هل مي دهيد كنار اين آخرين چاره شماست. نگهبان فرياد مي زند يابو كجا مي ري بيا اينجا بينم!
قاضي دارد از پله ها بالا مي رود ،مي دويد طرفش تا خودتان را به او برسانيد. شايد بتوانيد از او عدالت را جستجو كنيد. همين كه چشم قاضي به شما مي افتد فرياد مي زند بگيريد اين را با اين قيافه شُيطاني اش بگیرید... آقا بگیرید. سكندري مي خوري، مشت به نگهبانها مي كوبي يقه پيراهنت پاره مي شود و لنگان و افتان خيزان خودت را به در پشتي مي رساني مي دوي بيرون مي روي سمت دور ترين نقطه و همچنان ديگران تو را تعقيب مي كنند يك جا يك روبان بستند زيرش يك خط قرمز كشيدند و هيچ كس آن سمتش نيست شايد آنجا مرز باشد شايد از آنجا به بعد كسي تعقيبت نكند با آخرين رمقت و با آخرين نفسهايت غرق در خون و لنگان مي دوي در لحظه آخر يك لحظه به پشت سرت نگاه مي كني كلي آدم دنبالت هستند كه خشم و نفرت از نگاهشان مي بارد به نظرت ديگر آخر راه است. در لحظه عبور از روبان تا مي خواهي رويت را برگرداني با يك كسي يا چيزي برخورد مي كني و خودت را پرت مي كني آن سوي خط يك لحظه روي هوا چشمهايت قفل مي شود در نگاه موجودي كه با او برخورد كردي يك حس آشنا وجودت را فرا مي گيرد . او چيزي را زمزمه مي كند اما ديگر بدنت ناي حركت ندارد خشك شدي مثل يك تكه لاستيك شدي كه فقط درد را حس مي كند نه هيچ چيز ديگر را و ناگهان دنيايت تغيير مي كند ديگران مي آيند و از خط قرمز مي گذرند درست از روي آن موجود غريبه و خيلي زود زير دست و پا گم مي شود. نگاه مي كني به آن سو تر بعضي هم از آن سو تر ها ظاهر مي شوند از همين طرف خط قرمز.
محاصره مي شوي توسط همگان، مي آيند و مي گيرندت اشهدت را مي خواني. مي گويي الان مي اندازندت زير دست و پا و لهت مي كنند.
چشمهايت را مي بندي كه لگد خوردنها را نبيني و مي بيني روي دست مي برندت. بالاي سرها و بالاي دستها هستي مثل يك پرنده . تشويقت مي كنند و برايت هورا مي كشند و فرياد مي زنند ديدي گفتيم خودش است.
مي برندت و مدال گردنت مي اندازند جام دستت مي دهند و روي سكوي بلند مي گذارندت ، خيلی بلند به ارتفاع يك قله بي پايان.
حس مي كني گيج شدي برايت هديه مي آورند شربت و حوري و غيره و نهر و درخت و مركب و حتي شنا و تيراندازي! نمي داني كجا هستي نمي داني چرا ؟ نمي فهمي و فقط دستت را تكان مي دهي و ديگران پراكنده مي شوند بر مي گردند پشت خط قرمز و تو مي ماني و سكو و مدال و بعضي ها كه در سايه خودشان ناپديد مي گردند درحالی که شبح هایشان مثل چراغ نیمسوز چشمك مي زند ، نامرعي از اين سو به آن سو مي روند.
كمي خلوت مي شود. از روي سكو به دوردستها نگاه مي كني تا كيلومتر ها جنبنده اي نيست اين طرف خط قرمز و آن سو. به آن سويی كه از آن آمدي مي نگري روي زمين چيزهايي رخيته و همه جا را پوشانده بلند مي شوي و نزديك مي شوي . چشمهايت را مي مالي قابل باور نيست. كلي جنازه له شده روي زمين مي بيني كلي استخوان هاي خرد شده كه از زمان قديم مانده . آن سوتر خط قرمز با اجساد له شده فرش شده شک میکنی قرمزی خط از خون است نه رنگ. عقب عقب مي روي. هرگز و هرگز نمي خواهي دوباره آن سوي خط برگردي. ناگهان يكي از آن بعضيها كنارت ظاهر مي شود درست مثل چراغ نیمسوز شروع مي كند به چشمك زدن و بوكشيدن تو .
مي گويد تو از ما نيستي داداش. ترس تا مغز استخوانت را فرا مي گيرد. جايزه ات را محكم مي چسباني به سينه ات و ناگهان هلت مي دهد آن سوي خط قرمز می خوری زمین به خودت كه مي آيي ميبيني از خط چند متري پرت شدي عقب تر بدنت درد مي كند و سر زانويت خونريزي دارد بلند مي شوي . صداي قرچ قرچ استخوانها را زير پايت مي شنوي تو از اين طرف خط متنفري يك عده فرياد زنان به تو نزديك مي شوند.
دارند تو را تعقيب مي كنند جلو تر از همه پير زني است كه دارد عصايش را در هوا مي چرخاند پشت سرش چندين آدم مشكوك و يك شرطه در حال دويدن به سمت تو هستند.
لنگان پيش مي روي به سمت روبان حس مي كني از روي اجساد له شده رد مي شوي آنهايي كه بعد مردن هم ناله مي كنند. اما تو فقط روبان را مي بيني و درست در كنار روبان يك نفر به تو تنه مي زند و به سرعت از كنار تو عبور مي كند. وحشت را در چشمانش مي بيني. يك لحظه چشمانش در چشمانت قفل مي شود. چقدر اين نگاه آشناست. بي اختيار فرياد مي كشي مردك و در همين حال هر دو زمين مي خوريد. تو اين طرف خط و او آن طرف خط.