گاهي اوقات دلم مي گيرد، اين گاهي اوقات بيشتر از گاهي رخ مي دهد، اين گاهي اوقات بيشتر در هواي آفتابي شهر قيرگوني شده مان رخ مي دهد. اين اوقات ،گاهي دلم به چيزي گير مي كند، به چيزي گير مي دهد، چه خوب اين گير دادنش،اين گير كردنش به نگاهها نيست، به چشمهاست، به چشمهاي خسته ، و در عمق نگاه مردمان غمگين شهرم سكوتي است دل مرده كه در پشت فريادهايشان مخفي شده. يعني مخفي كه نشده يك جورهايي خفه شده. 

ياد شهر آفتابي مي افتم آن سوي خليج فارس، شهر شن و آفتاب ، حالا شده شهر آسمان خراش و آفتاب، سايه هاي خنكش در سايه حكمتي بنا شده ، در سايه حمايتي ، در سايه نگاهي ، در سايه خورشيدي سوزان، ياد دلم مي افتم كه چه آزادانه در هياهوي بازارهايش مي تاخت و دل نمي باخت، دل نمي سپرد ، دل نمي شكست و دل نمي گرفت. در چشمهاي مردمانش خورشيد مي جست و غرور، ياد دلم مي افتم و دلم مي شكند از اينهمه خاطره.

كمي آنسوتر سرزميني است مه گرفته ، دره هايي دارد عميق، كوههايي سربه فلك كشيده، درياچه هايي روشن، مردماني دارد شاد، فقير و خوشبخت. ياد چشمهايشان مي افتم، چشمهايي كه در آن برق آزادي بود، برق نجات و رهايي از اتحادي مخوف، از رفاقتي اجباري، سرزميني كه روزي سفارتخانه نداشت حالا سفارتخانه هايش پلاك هاي يك رقمي و دورقمي دارند، مردماني را به ياد مي آورم كه در خنكي باد و در آرامش ابر به آنچه دارند مي بالند و از آنچه مي كارند برداشت مي كنند. 

و كمي اينطرف تر سرزميني است كشيده از آسيا تا اروپا ، از خشكي تا دريا، از كوير تا جنگل ، از پادشاهي تا دموكراسي ، از دين تا بي ديني از  كمونيسم تا اسلام ، از كابوس تا رويا و خدا مي داند متر مترش با ارزش است و خدا مي داند مردمانش در متر به مترش هماني هستند كه مي خواهند و همان مي كنند كه مي دانند.  در بندري باراني به دنبال چشمان مضطربي مي گردم كه به سرعت در پي آينده شان مي شتابند چشماني پر از اميد و پر از  آرزوهاي رنگي.

دلم مي بارد از اينهمه روزهاي باراني ياد مردمان چشم آبي سرزمينهاي دوردست مي افتم آنجايي كه بارانش ، ابرش و حال و هوايش مثل دل گرفته من است، هم نشين روزها و شبهاي بي كسي ام. مردماني را به ياد مي آورم كه در چشمانشان برق موفقيت موج مي زد حتي در ته خستگي چشمهايشان برق احترام بود. حتي در نارضايتيشان نشاني از پيروزي بود. 

خسته ميشوم از اينهمه خاطره، دلم مي گيرد، دلم مي بارد ولي چشمان خسته ام  را ناي باريدن نيست، مدتهاست بغضي گلويم را مي فشارد، بغضي كه در چشمهايم جايي ندارد، بغضي كه آنقدر سركوب شده ،از چشمانم به گلويم و از گلويم به سينه ام فرار كرده، حالا تمام سينه ام را گرفته و خدا مي داند تا كي مي بارد اين بغض ناشكسته، تا كي مي ماند ، تا چه وقت عذاب مي دهدم عذاب چشمهاي افسرده.

داستان من ، داستان شماست، قصه درد و رنجي است ناگفته، ناشنيده ، اشكيست نا ريخته ياد چشماني مي افتم كه خيره شده بود به لنز گوشي تلفن همراهي و اشكي كه توان جاري شدن نداشت، تمام روحش در حال جاري شدن از چشمانش بود. ياد جمله اي مي افتم كه مي گفت:آري اينچنين است برادر.

 دلم ترك برداشته،نه از  تفاوت حرارت جهنمي كه خانه كرده در بيقوله جانم با سرماي وجود نامردماني كه  بيراهه هاي سرمازده بي تفاوتي را بي اعتنا مي پويند بلكه از شدت بغضي كه فرو داده در اين سالها و طوفاني كه فرو برده در اقيانوسهاي افسرده بي انتها. 

قصه من ، قصه چشمهاي شماست، چشمهاي من آئينه نگاههاي شماست به آنچه انسانش مي پنداريد و آنچه روحتان التماس مي كند،يك لحظه فهم، يك قطره خورشيد، يك دنيا بغض در پشت ديدگانمان جا خوش كرده.

گاهي دلم مي گيرد و قلمم را بر مي دارم، نقشي مي زنم از جوهر روحم، تا جواهر احساس... گاهي اوقات دلم مي خواهد كه گرفته باشد... گاهي اوقات فقط از درون مي بارم.