محرکهای نگارش:

 

آنچه ما را به حرف زدن و ابراز نظر وا می دارد دقیقا همان چیزی است که ما را به نوشتن وا می دارد. آنچه ما از آن غافل ماندیم روش انتقال اطلاعات مابین نسلهاست. خیلی ها می پندارند آنچه موجب پیشرفت علم و دانش است بیشتر خواندن و مطالعه بیشتر است.!  کاملا اشتباه است آنچه موجب پیشرفت علم و دانش است بیشتر نوشتن است! و این نوشتن است که به مطالعه بیشتر نیاز دارد. خواندن به گسترش فرهنگ و پذیرش تکنولوژی مابین جوامع کمک شایانی می کند. همچنین خواند ن به نزدیک تر شدن آداب و رسوم ملل مابین جوامع کمک می کند.

نویسنده علاوه بر اینکه یک انتقال دهنده است یک تحلیل گر نیز هست! بر می گردیم به مبحث محرکهای نگارش. فکگر کنید روز خود را در بی حوصلگی می گذرانید و اصلا تمایل به انجام کاری ندارید حتی نمی خواهید با کسی حرف بزنید! سوار تاکسی می شوید. راننده راجع به بالا رفتن قیمتها صحبت می کند و یکی از مسافرین این بحث را به عملکرد ضعیف دولت نسبت می دهد. اما شما قبلا در زمینه بورس تحقیقاتی داشتید و تاثیرات افزایش قیمت جهانی بر اقتصاد کشورهای درحال توسعه را می شناسید.

حال هرچند شما نخواهید صحبت کنید هر زمان که سخنی میان راننده و مسافر دیگر رد و بدل شود و شما در حال شنیدن آن باشید در شما انرژی برای پاسخ دادن ایجاد می شود این انرژی به صورت تناوبی و مانند موج بر پیکره ذهن شما می کوبد و در صورتی که زمان مورد نیاز برای ایجاد انرژی مناسب در اختیار ذهن شما قرار گیرد شما نا خود آگاه شروع به صحبت می کنید. تنها عامل بازدارنده در این راه به نظر من چه در مورد نگارش چه در مورد ابراز وجود و چه در مورد ابراز عقیده خجالت است!

بعضی ها براین باورند که نویسندگی استعدادی است که به هر کسی اعطا نشده است. اما این عقیده کاملا اشتباه است. هر کسی می تواند بنویسد . هرکسی حتی اگر بی سواد باشد! حتی اگر دایره اطلاعاتش محدود باشد حتی اگر میزان انرژی مورد نیاز برای برانگیختگی احساسش بسیار زیاد باشد!

هر کس می تواند بنویسد فقط تفاوت در آن چیزی است که نوشته می شود! پس همه می توانند بنویسند اما هر نوشته ای با نوشته دیگر متفاوت است ! هر کسی سبکی و قلمی دارد حتی دو نوشته یک شخص هم با هم برابر نیستند! نوشته ها تا حد زیادی به مانند اثر انگشت هستند! در خودشان مشخصات نویسنده خود را حمل می کنند!

نویسنده هایی که تجربه بیشتری دارند می توانند خودشان مشخصات نوشته شان را تعیین کنند . آنها در حقیقت توانایی خلق شخصیت را دارند! یک شخصیت داستانی نیاز به شناسنامه دارد! باید در داستان نفس بکشد ! نشان خود را داشته با شد و خلاصه باید در داستان زندگی کند!

همانطور که قبلا اشاره کردیم محرکها برای افراد مختلف متفاوتند! اما یک اصل بزرگ وجود دارد ! نویسنده های خوب سعی می کنند داستان به سراغشان بیاید. بعد آن را پرورش می دهند! 

شاید سوال کنید مگر یک نویسنده چند بار یک داستان را می نویسد؟ فقط می توانم بگویم اکثرا یک بار پایان داستان را می نویسد ولی هزاران بار در طول نگارش داستان آن را پرورش می دهد و دوباره می نویسد و دوباره و دوباره و دوباره!

آنچه هر کدام از ما را وادار به انجام کاری می کند هرچند سخت به مانند دوباره و دوباره و دوباره نوشتن! تنها و تنها انرژی است ! آنچه موجب ایجاد انرژی می شود . عشق یا نفرت است هم دوست داشتن و هم نفرت داشتن ایجاد انرژی و ایجاد حرکت می کنند!

نویسنده ها باید در کنترل این دو احساس و چگونگی آزاد گذاشتنشان به تعادل برسند . زیرا این نیروی محرک موتور قلم آنهاست! زمانی که یک اتفاق رخ می دهد جرقه ای در ذهن نویسنده روشن می کند . اما این انرژی در صورت عدم رسیدگی رو به زوال می رود! اتفاقات و رخداد های بعدی با طول موجهایی متفاوت خودشان را به گیرنده های ذهن نویسنده می کوبند و آنگاه است که رخدادی دیگر شما را به سوی خود می کشاند! رخدادی در ماورا!

ساختن تصویر داستان دقیقا شبیه همان اتفاقی است که در آئینه رخ می دهد. رد جایی از واقعیت محرکی عمل می کند و در نقطه ای مجازی پشت آئینه ذهن شما تصاویر شروع به نقش بستن می کند.

محرکها به انواع روانی و جسمانی تقسیم میشوند برخی بر این باورند نویسندگان خاصی محرکهای انرژی خالص را نیز دریافت می کنند که روانی یا احساسی نیست و به صورتی الهامات غیبی است!

به هر حال در باره محرکهای روانی میتوان به محرکهای احساسی زیبایی شناسی و محرکهای احساسی با پاسخهای شدید اشاره کرد! محرکهای زیبایی شناختی که عمدتا تاثیر شگرفی بر انسانها دارند در تمامی انسانها وجود دارند. تفاوت گل و علف! محرکهایی با پاسخهای شدید هم همینطور مثل اخبار ناگوار و یا اتفاقات دلخراش و همچنین رخدادهایی که آدم را به شوق می آورد مثل قهرمانی تیم ملی فوتبال!

محرکها بر هم تاثیر دارند و در نهایت مجموع چند محرک مختلف است که موجب ایجاد فرکانس یا برایند خاصی از انرژی می شود! !

محرکهای فیزیکی معمولا به تنهایی موجب ایجاد انرژی روانی نمی شوند بلکه بازتاب محیطی این رخدادهاست که ایجاد انرژی می کند. مثل سیلی که پدر یا مادر از سر دلسوزی و فقط یک بار در زندگی به صورت فرزندی خلافکار می زنند که شدیدا به محبت نیاز دارد!

یا شخصی که هر دوپایش فلج بوده و ناگهان قادر به راه رفتن می شود. یا ماشین مورد علاقه ای که تصادف می کند و یا...

محرکها برای افراد مختلف گونا گونند! ممکن است برای شخصی با اهمیت و برای دیگری بی اهمیت باشند ممکن است در شخصی ایجاد انرژی و در دیگری ایجاد تخلیه کند!

بنا براین این نویسنده است که با کنترل و هدایت انرژی هایش بر پایه دانسته هایی که دارد داستان را پیش می برد!

فرزان انگار

بهار ۸۷ خلیج نایبند

نوشته دل انگیز

نسیمهایی دل انگیز از راه خواهند رسید

آن زمان که نسیم از سمت غرب بوزد

و چلچله های مهاجر به سمت جنوب کوچ خواهند کرد

و غروب تهران را سرخ تر خواهیم دید

و آن هنگام خواهیم خندید

به آدمها

به ماشینها

حتی به چلچله ها

که چه بیهوده در تمام این مدت به سمت جنوب کوچ می کردند.

باید با نسیم همراه شد

باید با نسیم به  رویا ها سفر کرد

باید خود را به تقدیر سپرد و روی بال آسمان قدم زد

باید در اوج معلق شد و تقدیر را رقم زد.

فرزان انگار

داستان 2

داستان برگرفته از چیست ؟

می توان گفت داستان بر گرفته از ذهن انسانهاست. این تعریف به معنی رویایی بودن تمامی داستان ها نیست. این بدین معنی است که داستان هرچند خاطره نگاری از فیلتر مغز افراد عبور می کند. هرچند رویدادنگاری از دیدگان و گوشهای افراد وارد شده و پس از تحلیل در مغز و اعمال نظامی مدون بر روال کمات بر زبان جاری می شود .

داستان همواره نمایشگر رخدادی خارجی است که در ذهن نویسنده شکل می گیرد . حتی بزرگترین رمانهای علمی تخیلی  نیز از جرقه ای کوچک آغاز می شوند.

شاید جاروی کهنه ای که گوشه یک گاراژ قدیمی افتاده است. جرقه خلق اثر بی نظیری در مورد جادوگران باشد. شاید دیدن کودک یتیمی که گوشه پیاده رو نشسته است جرقه خلق اثری بی نظیر در مورد بی نوایان یا کودکان بی سرپرست باشد.

اینکه چه رخ می دهد به درک بالاتری از نویسندگی احتیاج دارد. یک نویسنده باذوق ابتدا داستان را در ذهنش می سازد. ممکن است مدتها به یک سوژه بیاندیشد ممکن است هزاران داستان در خیال خود ببافد ولی همه آنها را روی کاغذ نمی آورد و بالاخره مطلب به سراغ او می رود! و نگارش شروع می شود عموما شروع یک داستان کاری بسیار ساده تر از پایان دادن به آن است گاهی نویسنده ها در روال داستان به نقاط و گره های کوری بر می خورند و بعضا داستانهایی که قفل می شوند و ماهها شاید هم سالها در گوشه گنجه اتاق خاک می خورند.

تاثیر شرایط محیطی بر تفکر نویسنده.

یادم می آید جایی جمله ای شنیدم که برایم جالب بود. یک نفر به من گفت: من مثل شما نیستم که با یک فنجان نسکافه پشت میز کارم بنشینم و شروع به نوشتن کنم! عموما محیطی که در آن زندگی می کنیم تاثیرات شگرفی بر همه ما دارد.  اما بازتابهای ما نسبت به محیط گوناگون است گاهی دیدن یک گنجشک برای یک شخص آنقدر انرژی زاست که او را مدتی به فکر فرو می برد و گاهی شخص دیگری حتی بادیدن یک ققنوس هم وارد تخیل نمیشود. میزان و نوع نفوذ پذیری در فکر افراد مختلف متفاوت است. یک نفر برگ خشک شده برایش خاطره انگیز است یک نفر ماشین پورشه یک نفر با صدای چکاوک به خیال پردازی می پردازد یک نفر با موسیقی باخ.

اما همیشه نقاط مشترکی وجود دارد. خاطرات دوران کودکی از آن دسته است. این طور باید بگویم رنگی میان قهوه ای و کرم همواره رنگی خاطره انگیز است! مثل اینکه همه خاطرات به این رنگ در می آیند.!

موسیقی های آرام بخش و طبیعت لایتناهی! هنر نیز جزو همین گروه است تابلوهای نقاشی موسیقی های ماندگار نوشته های عاشقانه و فیلمهای کلاسیک. اینها نفوذپذیری شدیدی در مغز انسان ایجاد می نمایند. و منبع الهامات هستند.

گاهی لغزش یک اشک روی گونه ای چروکیده و گاهی لبخندی بر روی چهره کودکی معصوم و گاهی هم یک قلوه سنگ صاف بی احساس و بی عاطفه! هر بار یک چیز و از یک نگاه و هر کدام برای شخصی خاص دارای معنی و مفهومی است.

با این تفاسیر درک قدرت برداشت خواننده از مطلب و به وجود آوردن احساس معادل (همان احساسی که شما در هنگام نگارش دارید)(مثل انتقال عطر طعم و تردی و شکنندگی سیب زمانی که به آن گاز می زنید و تراوش آب آن گوشه لبتان را خیس می کند) هنر بزرگی است.

پس به تعریف جدیدی از نگارش می رسیم :نویسنده کسی است که نوشیدنی احساسش را در گیلاس ذهن خواننده می ریزد.

ادامه دارد...

داستان 1 !

داستان نگاهي است عميق از ديدگاهي متفاوت. داستان نويسي به قولي جان بخشيدن به كلمات بي جان است. آنچه تفاوت بين داستان و نوشته را مشخص مي سازد در حقيقت روش چينش كلمات و جان بخشيدن به آنهاست به جمله هاي زير دقت كنيد.

زماني كه سلولهاي سبز رنگ حاوي سبزينه در برگ مشغول تنفس بودند.

زماني كه واحد حيات سبز رنگ گياه مشغول نفس كشيدن بود.

زماني كه برگ نفس مي كشيد.

 تفاوت حاكم بين اين سه جمله تفاوت ميان متن ، نوشته و داستان است!

آنچه داستان را زيبا و جذاب مي سازد نه سير داستاني يا نام و آوازه نويسنده بلكه جادوي كلمات است!

گرچه مهم است كه نويسنده كيست اما به نظر(شخصي)من آنچه بسيار مهم تر است داستان است.

داستان سيري است كه در فاصله اي ميان تخيل و واقعيت رخ مي دهد.

داستان هاي خوب به قول معروف استخوان بندي خوبي دارند!

يعني هر آن در اوج رويا يا تخيل ميتوان دليلي منطقي را براي اعمال شخصيتهاي داستان و يا تغييرات رويايي محيط داستان قائل شد. بدين ترتيب ميتوان به تعريفي ديگر از داستان رسيد كه مي شود آن را به بند كشيدن دانه هاي تسبيح عنوان كرد!

من از اين تعريف خيلي خوشم مي آيد. زيرا همانقدر كه به توالي اتفاقات و رخداد ها توجه دارد به آزادي نويسنده در انتخاب گره هاي بعدي داستان كمك مي كند.

همانطور كه به بند كشيدن دانه هاي تسبيح يا گردنبند مرواريد نياز به صبر و دقت دارد داستان نيز چنين است! زماني كه اتفاقات و رخداد هاي داستان شما به صورتي يكنواخت پي ريزي شدند هيچ خواننده اي انتظار يك اتفاق خارق العاده غير طبيعي را پس از پي گيري داستاني منظم ندارد مثل اين مي ماند كه پس از به بند كشيدن ده مرواريد هم اندازه ناگهان يك خرمهره سياه را در كنار مرواريدها به بند بكشيد.

به صورت سنتي ميتوان گفت. داستان مي بايست نقطه آغاز نقطه اوج و نقطه پايان داشته باشد. اما امروزه داستان نويسي هنري پست مدرن است! گاهي در هم شكستگي ها و بالا و پايين هايي خارج از باور داستان را مهيج تر مي سازد و اين كاملا به پيشرفت ارتباطات و رسانه ها و تكنولوژي هاي انيميشن وابسته است.

بگذاريد بيشتر توضيح بدهم:

اگر صد سال پيش يك نفر از قريه اي در اطراف شهر ري به تهران مي آمد و تعداد زيادي از افراد به او مي گفتند فردا قرار است فلان شخص با طياره به شيراز برود. شخص براي باور اين موضوع  به صورت ناخود آگاه به خلق تصويري از هواپيما در ذهن خود مي پرداخت و شايد در پايان به اين نتيجه مي رسيد كه طياره نوعي پرنده غول پيكر است و خوب چه واقعي و چه مصنوعي در خيال او بدنه اين پرنده غول پيكر ميبايستي پوشيده از پر باشد. و خوب چند ماه تا چند  سال  طول مي كشيد تا او با اين حقيقت كنار بيايد و آشنا شود و خوب در مجموع براي يك جماعت بزرگ پنجاه تا صد سال طول ميكشيد تا اين حقيقت را در باورشان قبول كنند.

حالا اگر به همان فرد در بدو ورود مي گفتند فردا قرار است فلان شخص با يك سفينه فضاپيما به ماه برود. هرچند تعداد افرادي كه اين خبر را تاييد مي كردند زياد بود و هرچند خود آن شخص را به ديدن اين صحنه مي بردند. او اين امر را باور نمي كرد و اگر هم پس از مدتي به فكر كردن در اين باره مي نشست تخيلي ديگر براي آن مي ساخت كه بر پايه حقيقتها يا داستانهايي بود كه شنيده يا خوانده بود.

اما همين فرد در زمان حاضر اين خبر را يك خبر روزمره تلقي مي نمايد! پس نيازي به خيال بافي در مورد آن ندارد! اين اهميت ماهيت داستان پردازي و مهي العقول بودن داستانها را تغيير مي دهد در حقيقت داستان پردازي نه بر اساس شيوه اي كاملا مدون بلكه بر اساس موجي پيش مي رود كه اجتماعات و انسانها آن را مي سازند .

بر اين اساس و با اين ديدگاه تك تك انسانها در اين سير موثرند زيرا (همان طور كه قبلا ذكر شد) باور تك تك انسانها در خلق يك داستان موثر است (ديد خواننده) پس هر نوع داستان در عصر  خود مي تواند بسيار جذاب باشد.

عبور از زمان!

بسياري از آثار داستاني بزرگ پيش از قرن بيستم ميلادي نوشته شده اند! زماني كه محيط و باورهايي ماوراي محيط و باورهاي امروزي وجود داشت.

براي من تجربه جالبي است بيشتر كساني كه من مي شناسمشان و از خواندن يا شنيدن داستان لذت مي برند كساني هستند كه از خواندن يا شنيدن تاريخ و خاطرات هم لذت مي برند. 

 بعضي مي گويند كساني كه از قوه تخيل خوبي برخوردار نيستند نمي توانند درك خوبي از داستان داشته باشند به تجربه ميتوانم بگويم اين طور نيست!

نمونه اش دوست عزيزم محمود است كه حتي حاضر نيست يك صفحه هم داستان بخواند اما تخيل نسبتا خوبي دارد و گاهي از اوقات خيال پردازيهاي جالبي مي كند اما اطلاعات تاريخي اشش چنگي به دل نمي زند و در حد خوانده هاي مدرسه اي باقي مانده است.

او خيلي كم و تقريبا به ندرت خاطره پردازي مي كند و عموما خاطراتش خيلي قديمي نيستند و گاهي از دايره يك يا دو روز قبل تجاوز نمي كنند!

مطلب اصلي دانستن اين موضوع است كه اين اطلاعات محيطي ماست كه موجب پردازش خيال در ما مي شود نه تنها قوه تخيل.

پس اگر اين انتظار از خوانندگان مي رود كه دايره اطلاعات خود را گسترده تر كنند اولين گام براي نگارش داستان افزايش حيطه دانسته هاست!.

فرزان انگار

ادامه دارد...

داستان پرتقال

زندگی یافتن سکه ده شاهی در جوی ... ای بابا کدوم سکه ده شاهی الان اسکناس پنج هزارتومنی هم که پیدا کنی به حساب نمی یاد! همینطوری که با خودم حرف می زدم به پرتقالی نگاه می کردم که داشت روی آب جو برای خودش غلط می خورد و می رفت معلوم نبود قرار بود نصیب کدوم بدبخت بشه؟ یه دفعه دوتا بچه مدرسه ای که کیفهاشون رو ول کرده بودن و مشغول دعوا با هم بودن متوجه پرتقال شدن یکیشون که گردن کلفت تر به نظر میرسید یقه اون یکی رو که از کنار بینیش کمی خون بیرون زده بود رو ول کرد و پرید تو جوب تا پرتقال رو بگیره؟

یاد ظرف پرتقالی افتادم که  روی زمین گذاشته بودن!
راستی چرا فقط پرتقال؟ والا مغازه ها که قیمت خون ننه بابا شون میوه میفروشن ! آقامونم دیر از سرکار برگشت نرسیدیم بریم تره بار دیگه به بزرگی خودتون ببخشین! حرفای شهلا خانوم که تموم شد! حسن علی خان از تو اتاق داد زد هرچی به این خالت میگرم بابا نداره بیا بکَن ! گوش نمیده.نمیفهمه آقا نمیفهمه از کجا میاد! بعدشم همین دوهفته پیش من سیب خریدم کیلویی پونصد تومن دیروز رفتم تره بار میگه سیب شده کیلویی هزار تومن . آخه من دردم رو به کی بگم؟ بعد میگن تورم بیس درصدی شده ای تو روح پدر اون معلم ریاضیشون که جمع و تفریقم یادشون نداده من خودم حساب کردم دویس درصدی میشده حالا ا... و اعلم! خالاصه دیدم پرتقال ارزونتر بود خریدم! اه این زیرشلواری من کجاس پس خانوم؟ همونجا کنار رختخوابا ! من چشم دوختم به پرتقالای لک دار توی ظرف ! حسن علی خان در حالی که کمر بیجامشو بالا می کشید سینشو صاف کرد و وارد اتاق شد و نشست کنار من. پرتقال بفرمائین!ویتامین داره میگن برا سرما خوردن خوبه و دوباره سینشو صاف کرد. نه ممنون میل ندارم! بخور دیگه لوس بازی در نیار!من هم سن تو بودم بلانسبتت یه گاودرسته رو میخوردم.

یدونه پرتقال برداشتم و گذاشتمتوی پیش دستی  کنار دستم. گفتم بلانسبت.


حسن علی خان تکیه زد به پشتی و سرفه ای کرد و گفت بعله بلانسبت گاواش خیلی خر بودن اون موقع ها! و در حالی که خودش را می خواراند ادامه داد تو هنوز جوونی نمیفهمی من چی میگم ! هنوز زن نگرفتی! خاله شهلا گفت: نکن مرد!زشته! و بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت! چی ؟ کی زشته؟ من کجام زشته؟ کجا میری حالا؟ من می رم شام درست کنم! نه خاله جون نمی مونم! یعنی که چی میخوای بگن پسر خواهرش بعد این همه مدت اومد یه شام نگهش نداشتن!واه واه واه جواب آبجیمو چی بدم؟؟؟ خجالت بکش!!! سرم رو پایین انداختم و گفتم خاله جون برای شام یه وقت دیگه میام اومدم خودتون رو ببینم! حسن علی خان داد زد آی بچه بیا این تلویزیون صاحاب مرده رو روشنش کن! خاله شهلا از داخل آشپزخونه داد زد ! داره درس میخونه فردا امتحان داره! حسن علی خان داد زد خوب داشته باشه ماهم بچه بودیم درس میخوندیم تازه با بابای خدابیامرزم می رفتم سر کار! هی هی هی ... و آهی کشید و ادامه داد یاد اون روزا بخیر! چه دورانی داشتیم! بابا ما از بچگیمون صبح تاشب کار میکردیم! مثل این بچه قرتی ها نبودیم که هروقت بهشون میگی دوتا نون بگیر میگن درس داریم !!! ای تو روح پدر این چی چیه !!! همین تکنولورژی ... من کمی سرخ شدم. سرم را پایین انداختم! خاله شهلا از آشپزخونه داد زد من هرچی میگم مرد یه تلویزیون کنترل دار بخر تو این گوشش فرو نمیره! حسن علی خان در حالی که دولاخ موی باقی مانده روی فرق تاسش را مرتب میکرد سرش را تکانی داد و زیر لب گفت: بعدش میگن نگو نمیفهمه ... استغفرا... هی بابا ما می رفتیم مردسه صبح تا ظهر عینهو خر کتک میخوردیم ظهر تا عصرم می رفتیم در مغازه آقای خدابیامرزم یادش بخیر دستش خیلی سنگین بود یکی می زد زیر گوشم تا دوروز سرگیجه داشتم . آخ کجایی بابا دلم برا زدنات تنگ شده! آره بعدشم می رفتیم خونه جریمه می نوشتیم تا نفصه شب! آخ یادش بخیر ننه خدابیامرزم چقدر بهم میگفت: پسرم درس بخون ! بزمجه درس بخون ! پدرسگ درس بخون! نشد که نشد این مزغ ما نکشید! خاله شهلا در حالی که از آشپزخانه بیرون می آمد به سمت تلویزیون چوبی قدیمی رفت و آن را روشن کرد. بعد به من رو کرد و گفت: خاله جون شما باسوادی چهار تا کلاس درس خوندی به این مرد میگم برو یه کامپیوتر قسطی بخر بزار این بچه پیشرفت کنه . علی پسر خاله شهلا تا این را شنید از اتاق بیرون دوید و گفت: بابا بابا کی کامپیوتر میخری؟ من شونه هام رو بالا انداختم. حسن علی خان چشمهایش را تیز کرد و زل زد توی چشم علی و گفت: به به به پسر بابا چه عجب تشریف فرما شدین! موش زبونتو خورده سلام کنی؟ بزمجه! علی گفت: من خودم در رو برای پسرخاله باز کردم تازشم یه کتاب داستان هری پاتر هم برام خریده خیلی هم تشکر کردم سلامم کردم بهش. بگو کی کامپیوتر می خری برام؟ حسن علی خان پرتقال توی پیش دستی من رو برداشت و پرت کرد طرف علی و گفت: ای بی پدر , پدر سگ! یادت رفته به ما سلام کنی کامپولوترم میخوای! من مگه رو گنج نشستم ارد میدین تو و ننت به من؟ پرتقال به پشت علی خورد و کمونه کرد و از لای پنجره نیمه باز بیرون رفت ! علی زد زیر گریه خاله شهلا علی زد پشت دستش و درحالی که علی رو بغل می کرد گفت: آخ آخ آخ به بابا سلام نکردی؟؟؟ بدو برو بابا رو بوس کن معذرت بخواه! علی پاشو زمین کوبید و گفت: نموخوام! میگه نمیخره ما همه بچه های مدرسمون ماهواره دارن من کامپیوترم ندارم! من معذب شدم , گفتم: بچس! گناه داره ! حسن علی خان خیلی عصبانی به من چشم غره ای رفت و گفت: دِ این چیه براش خریدی کتابای مزخرف! همین چیزا رو میخونن به بزرگترشون احترام نمیزارن دیگه همین تام و جری و پاتر و همینا دیگه این غربیها که به بچه هاشون آداب معاشرت یاد نمیدن که!!! ما که اینا رو نخوندیم و بابا ننمون جلومون رو گرفتن این شدیم وای به حال این بچه قرتیا! با ترس جواب دادم اما به نظر من غربیها سیستم آموزشی خیلی پیشرفته ای دارن و در حالی که آب دهنمو قورت می دادم ادامه دادم و ... و ... تازشم کی گفته به بچه هاشون ادب یاد نمیدن؟؟؟ شوهر خاله دندونهاشو به هم سابید و خواست چیزی به من بگه که اون رو قورتش داد و بعد رو کرد به خاله شهلا و گفت: زن هرچی بهت میگم به این جوونا نباید رو داد تا بهشون میگی دوکلاس سواد دارن زودی جوگیر میشن! د آخه نمیبینی این بچه قرتیا که دوماهه رفتن اروپا همشون تیکه های خارجی بار ما میکنن! کره خرها ! من شنیدم بچه های خارجی از کوچیکی خارجی حرف میزنن ! ببین اونا دیگه چقدر غربزدگی ان! من خندم رو فرو دادم و گفت: حسن علی خان اونا به زبون مادریشون حرف میزنن! حسن علی خان گفت: آخه این چه زبونیه که هیچ تنابنده ای نمیفهمش؟ من سرم رو تکون دادم و گفتم : حسن علی خان این حرفا رو نزنین حداقل جای دیگه نگین! اونا آدمای خوبین دروغ نمیگن بچه هاشونم نمیزنن! زبونشون با ما فرق داره فرقای دیگه ای هم دارن اما به هر حال اونها شیوه زندگی خودشون رو دارن ما هم شیوه زندگی خودمون رو! خاله شهلا در حالی که از گریه کردن علی ناراحت شده بود با نا رضایتی گفت: آقا شما الان عصبانی هستین من میرم یه شربت بیارم بخورین خنک شین! و بعد با نارحتی به علی گفت: دِ بسته تو هم دیگه ول کن منو چسبیدی بهم برو از بابات معذرت بخواه !!! علی با ناراحتی جلو آمد و در حالی که سرش پایین بود گفت:ببخشین! حسن علی خان بازوی علی را گرفت و او را جلو کشید بعد لپش را ماچ کرد و با خنده گفت سلامت چی شد کره خر؟ سلام!!! برو برو سر درس و مشقت فردا برا خودت یه خری بشی! برو پدرسگ برو!ببینم وضع تعمیرگاه چطوره!شاید ماه دیگه یه کاری برات کردم! علی خندید و رفت. من گفتم البته معذرت میخواما به من مربوط نیست اما این حرفایی که شما میزنید ...! حسن علی خان خندید و محکم پشتم زد و گفت: بابا جان شما هنوز جوونی کلت داغه نمیفهمی بعدا که خودت پدر شدی میفهمی چقدر با این توله سگا سر و کله زدن سخته! من سرم رو پایین انداختم و زیرلب گفتم بعله... تلویزیون داشت میز گرد نشون میداد از همون میزایی که گرده و سه چهار نفر پشتش دارن حرف میزنن! حسن علی خان گفت ای بابا این تلویزیونم که هیچوقت هیچی نداره بعد داد زد خانوم این فیلمه رو کدوم کانال میده؟ خاله شهلا از آشپزخونه داد زد نمیدونم فکر کنم سه میده! حسن علی خان زیر لب گفت ای بابا اینا که همین جوری یه ریز دارن فک میزنن! یدونه پرتقال از داخل ظرف برداشت و گفت خوب شما چه میکنی؟ من از جا پریدم و گفتم : خوب شد یادم افتاد! راستی من یه کاری داشتم بابا گفتن سلام برسونم بگم ماشین مدیر شرکت خراب شده فردا میخوان بیارنش تعمیگاه اما میخوان زود کارشون رو راه بندازین خلاصه آبرومون رو حفظ کنین! حسن علی خان گفت: خوبه دیگه دستوری فرمایشی پیغامی پسغامی دستوری نداشتن آقای رئیس! من سرم رو پائین انداختم! خوب باشه بگو فردا طرفای ظهر بیارنش! من دیگه باید برم! کجا؟ پرتقالتو بخور! به پیش دستی خالی اشاره کردم و گفتم صرف شد ممنون!از جام بلند شدم خاله شهلا از آشپزخونه بیرون اومد و گفت: خاله جون نموندی که شام گذاشتم! به ساعتم نگاهی کردم و گفتم : نه خاله جون خیلی تا شام مونده منم باید برم به درسام برسم.

نفس عمیقی کشیدم دستم رو کردم توی جیبم و یه دستمال تمیز در آوردم . رفتم طرف پسری که دماغش خون آلود بود و خواستم بهش کمک کنم که دستم را کنار زد و هلم داد عقب و داد زد برو پی کارت بینیم. و کیف خودش و کوله پشتی اون یکی پسری که باهاش دعوا میکرد و برداشت و دوید دنبال اون یکی و داد زد وایسا وایسا تنها خور بدبخت!

خندم گرفت تو دلم گفتم : بدم نمی گفت حسن علی خان با این ...  زندگی علکی علکی سخت شده!

یادداشتهای ت...خ...م...ی

نظرتان راجع به تخمهایتان چیست؟ آیا تا کنون با دقت به تخمهایتان نگاه کرده اید. گلوله های بیضی شکل  و بسیار حساس! آیا شما به اندازه کافی از تخمهایتان مراقبت می کنید؟ آیا موقع نشستن مراقب تخمهای خود هستید؟ شبها چه کسی روی تخمهای شما می خوابد؟ آیا به او اطمینان کافی دارید؟ امن ترین جا برای تخمهای شما زیر خودتان است! دقت کنید شبها روی تخمهای خودتان بخوابید یا تخمهایتان را زیر شخص مطمئنی بگذارید! آیا از آخرین تغییرات بازار خبر دارید؟ آیا می دانید سارقین هر روز از روشهای تازه تری برای سرقت تخمهای گرانبهای شما بهره می برند؟ روزی چند بار تخمهای خود را می شمارید؟ آیا تاکنون سابقه داشته است یکی از تخمهایتان ناپدید شده باشد؟ روزی چند ساعت روی تخمهایتان مینشینید؟ آیا تخمهای شما مهر اداره کیفیت را دریافت کرده اند؟

حفاظت از تخمها مساویست با حفاظت از نسل آینده!

روابط عمومی مرغداری مزرعه ما.

پدید آورنده!

کاری که یک نویسنده خوب انجام میدهد گاهی تعجب همگان را بر می انگیزد .  ما در ادب پارسی جای زیادی برای چنین مانورهایی داریم. آنچه نویسنده می نگارد با آنچه خواننده می خواند تفاوت بسیار دارند! تفاوت اصلی در نحوه هدایت داستان است. در حقیقت این نویسنده است که در هنگام نگارش احساسات و رفتارهای شخصیتها را بر مبنای احساسات آنی خود می نگارد.(برای اطلاعات بیشتر به متنهای بعدی مراجعه شود)

گاهی ممکن است فکر کنید یک نویسنده می داند دقیقا چه اتفاقی در پایان داستان رخ خواهد داد. باید به شما بگویم تا زمانی که آخرین کلمه آخرین سطر آخرین پاراگراف آخرین صفحه در یک داستان نگاشته نشده است هیچ چیز معلوم نیست.

یک خواننده را میتوان همچون مسافری فرض کرد که در مسیری از پیش تعیین شده گام بر می دارد. اینکه پرواز خواهد کرد یا شنا و اینکه با نشاط و از روی رضایت این راه را طی خواهد نمود یا در میانه راه خسته شده و از داستان دل خواهد کند همه و همه وابسته به نویسنده داستان است.

گرچه گاهی بعضی از ما فکر میکنیم نویسنده همچون راننده اتوبوس یک لوکوموتیوران یا یک خلبان است و البته بعضی با کمی وسعت دید بیشتر نقش یک تورلیدر را برای نویسنده قائل می شویم ولی حقیقت این است که نویسنده در حقیقت خالق یک داستان است او خود منطقه داستانی را می سازد برایش راه خلق می کند سپس وسیله ای را برای سفر کردن مسافران داستانش بوجود می آورد.

نام زیبایی که برازنده کاری است که نویسندگان انجام می دهند . آنها را پدید آورنده یا خالق اثر می نامند.

در زیر یک متن کوتاه برای تفریح و شوخی نگاشته ام این متن دوپهلوست اما حقیقتی ساده در آن نهفته شده . در حقیقت این یک آگهی تبلیغاتی کوچک است که مغز ما آنطور که دوست دارد آن را تعبیر می کند.

فرزان انگار بهار ۸۶