لطفا اینقدر ما را تحویل نگیرید! نظر هم ندید!

قانون اول حل مشکلات به روش پاک کن مسئله : سه ضربدر دو می شه چهار دقیقا به همون دلیلی که دو دوتا همیشه شده چهارتا!

نتیجه اخلاقی : خیلی خودتون رو درگیر ریاضیات نکنید به این دلیل که ریاضیات خودش همیشه مشغول شماست!

وبلاگ نویسی طبق برداشت یکی از دوستان شریف نه تنها شغل نیست بلکه نوعی بیکاری پیشرفته است. دقیقا به این دلیل که هرچی بیکاره میره یه وبلاگ مینویسه میشه نتیجه گرفت که شیوع بیکاری و بحرانهای اقتصادی تقصیر وبلاگ نویسیه! چون طبق قانون اول سه دوتا میشه چهار تا میشه نتیجه گرفت در شرایط بحرانی و حساس حتی چهار چهارتا هم میشه چهارتا و با کمی دقت نظر بیشتر میشه یه روزی ادعا کرد که تمام مسائل ریاضی فقط یک جواب دارند و اونهم چهاره دقیقا به خاطر قانون اول!

خلاصه ما مینویسیم شما نمی خونید! شاید چون دنبال داستانهای س ک س ی میگردید! خوب نه به خاطر قانون اول هیچ کس غریزتا دنبال داستانهای س ک س ی نیست بلکه به طور کاملا تصادفی و ناخواسته روی صفحه مانیتورش ظاهر میشه! اصلا به همین دلیله که بعضی ها که ۹۹ درصد استفاده کننده های داخلی رو تشکیل میدن از فیلتر شکن استفاده... چی؟؟؟ طبق قانون اول از فیلتر شکن استفاده نمی کنند! کلا جستجوی فیلتر شکن هم به همین دلیل جزو زمانهای تلف شده محسوب نمیشه و در مجموع میشه نتیجه گرفت که همه چی طبق قانون اول قابل حل و فصل شدن و به نتیجه خوب رسیدنه!

مثلا همین افرادی که اینقدر در وبلاگهاشون مطالب عجیب و غریب و کم لن یکن و خارق العاده تعریف می کنن یا شایدم به رشته تحریف در می آرند! طبق قانون اول می بایستی دو تا سیخ کباب دستشون باشه و رو صندلیهاشون لم داده باشن و کباب به نیش بکشن!

اما پارادوکس از اونجایی به وجود می آد که بعضی از وبلاگ نویسهای عزیز در هنگام وبلاگ نویسی شکمشون کمی قار و قور میکنه و نمیتونن طبق قانون اول عمل کنن بنابراین خارج از بن بست قانون میشن و میزنن به آزاد راه فلسفه و منطق و خوب دیگه بقیشو خودتون حدث بزنین!

نتیجه فلسفی که از این موضوع میشه گرفت اینه که اگه همه طبق قانون اول رفتار کنن دنیا گلستون میشه اما چون قانون اول در ۹۹ درصد موارد پاسخگوی دوسیخ کباب نیست و هیچ مسئولیتی در قبالش قبول نمیکنه میفهمیم که این فرمول ریاضی ساده خودش خودش رو نقض میکنه و چون خودش نقض تمام قوانین ریاضیه در نتیجه یک فرمول بی نظیر برای سرکار گذاشتن مردم شاید هم کشورها و یا کره زمین و غیره است!

بنابراین لطفا کمربندهای خودتون رو محکم ببندید که یکوقت شلوارتون مایه آبروریزی نشه!

تمام قوانینی که در کائنات وضع شده به نفع آدمها و به خصوص نویسنده ها و علی الخصوص وبلاگ نویسهاست همینطور تمام قوانین غیر از یکی بین افراد تبعیض قاذل نمیشه و در مجموع همه قوانین غیر از یکی مایه خوش به حال شدن بشریته! همشون غیر از یکی  اونهم قانون نقض قوانینه! که بعضیا میتونن بعضیا نمیتونن! و ضد حال اساسی است از طرف اونهایی که میتونن به اونهایی که نمیتونن! مثل اینه که به یکی بگی تا چشت درآد!

 بنابراین طبق اصل نقض قوانین یا همون حق وتو تا چشمون درآد!

ماجراهای باغ هلو

تخته سیاه                                                    به نام پروردگار یکتا

فرزان انگار

ماجراهای باغ هلو

سخن سرکفگیر دار:  تخته سیاه باز می گردد!

 پس از رفتن کودک آسیب پذیر برای تحصیل و آدم شدن مدتی مگس می پراندیم و به مدت دوماه یک قلم در دستمان بود هی فشارش می دادیم روی کاغذ و انتهایش را می جویدیم. فکر کار نو بد جوری در مغزمان می پیچید بعضی وقتها هم به معده مان میزد و دل پیچمان می داد تا آنجا که مجبور بودیم بلا نصبت دمر بخوابیم! آنقدر این کار را کردیم که قلم هیچ کار مفیدی نکرده جانش در رفت. بیچاره تمام پوسته و چوبش زیر دندانمان ریز ریز شد و ذغالش خرد خرد. سپس یکهو به فکر نگارش اولین رمانس پاورقی افتادیم این فکر یکهو چنان به مغزمان کوبید که یک هفته سرگیجه داشتیم و از شوق روی پایمان بند نبودیم. آنقدر سریع که بعد از نوشتن داستان متوجهش شدیم. دست آخر تصمیم بر آن گرفتیم زیباترین اثر پاورقی خود را تا اینجا و بعدها حتی تا جاهای دیگر شاید هم کمی آن ورتر خلق کنیم. این شد قلم نیمه جان را انداختیم دور مثل بچه آدم نشستیم پشت رایانه و صفحه اش را باز کردیم شروع به نگارش نمودیم. از آنجایی که من ارادت قلبی به مجله طنز و کاریکاتور و مدیرمسئول خستگی ناپذیر و عزیزش دارم برای همین این پاورقی را از طرف عمو جواد عزیزم  تقدیم می کنم به همه شما خوانندگان داستانهای طنز در سراسر دنیا.

! هشدار ! (این طنز یواش است لطفا از سرعت خود بکاهید)

با تشکر فرزان انگار

بهار زیبای هشتاد و هفت (بیدخون)

 

روز بیستم شهریور بود اگر اشتباه نکنم . من در باغ هلو زیر درخت چنار خوابیده بودم! البته این تنها درخت چنار باغ هلو نبود! مش داوود آمد کنار تختی که زیر درخت زده بودم با بیل زد به پشتم من یکهو از خواب شیرینی که می دیدم پریدم. مش داوود گفت: آقاجان بازهم داشتید خیالبافی می کردید من که از خواب پریده بودم ناراحت پاسخ دادم: مش داوود به خدا خواب بودم قلبم ریخت! تازه پشتم هم درد گرفت. مش داوود فرمودند: پشتت مهم نیست آقاجان سرت سلامت. بلند شو بیا کمک من باید یک باریکه آب برسانم پای درخت جامالد از وقتی او رفته کسی نبوده به درختش سرکشی کند!

من دوباره دراز کشیدم روی تخت و این بار غرق در خیالات کودکیم شدم که مش داوود دوباره با بیل به پشتم کوبید و گفت: این سفارش آقای خدابیامرزتان بود که من مثل جانم از شما و این درختهای هلو مراقبت کنم . حالا بلند شو مثل بچه های خوب بیا کمک تا خانم جان را صدا نکردم! من بلند شدم و درحالی که پشتم را می مالیدم با مش داوود به راه افتادم همین طور که به سمت درخت هلوی جامالد می رفتیم خاطرات کودکیم زنده می شد انگار همه خاطرات شیرین دوباره در حال رخ دادن بود.

 در حقیقت باغ هلو رو آقا بزرگ خدا بیامرزم ساخته بود كه عاشق هلو بود ولی اون زمانی که می خواست باغ هلو رو بسازه دقیقا زمان جنگ جهانی دوم بود. خوب اصلا اوضاع خوبی نبوده وآقا بزرگ حتی یک دونه درخت هلو هم پیدا نمی کنه  برای همین  دست  آقاجان محمود (پدرم) که اون موقع پانزده سال داشته و می خواسته برای ادامه تحصیلات در رشته کشاورزی به سفر فرنگ بره رو می گیره و اینجا میاردش و میگه این باغ برای توئه و یک زمین بایر لم یزرع رو نشونش میده و ادامه می ده هرکاری میخوای باهاش بکن هر گلی زدی به سر خودت زدی ! آقاجان هم چون تصمیم داشته بعد از برگشتن از فرنگ  باغی داشته باشه مش داوود را به عنوان باغبان استخدام می کنه و همین میشه که مش داوود  باغ رو پر می کنه از درختای چناری که با فاصله زیادی از هم کاشته شده بودن بعد شروع می کنه به کاشتن تک درختهای مختلف مثل آلبالو ، سیب و غیره اما هیچ درختی بیش از یک سال توی این باغ دووم نمی آورده!  بعده ها که اوضاع بهتر می شه و آقاجان از فرنگ بر می گردن با روش خاصی بین درختای چنار درختای هلو می کارن  و قبل از ازدواج با مادر جان هم با کمک مالی آقابزرگ یک عمارت  درست در مرکز باغ درست می کنن البته تا قران آخر پول آقابزرگ را به زور بهشون پس می دن چون می خواستن روی پای خودشون باشند.آقاجان همیشه به این ابتکارشون افتخار می کردن و به ما می گفتن:  قند عسلا (همیشه من و خواهر برادرامو اینطوری صدا می کردن! )  همیشه تو زندگی به سمت جلو حرکت کنین مهم نیست چی سر راهتونه و بعدش فریاد می زدن قدم رو) !

شاید همین نصیحت آقاجون موجب شد همه ماها یه جورایی عجیب و غریب و خارق العاده بشیم. بعضی ها هم میگن به خاطر نفرین باغ هلوئه! نفرینی که به خاطر زیادی درختای چنار رخ داده که موجب شده همه درختای هلوی باغ کوتوله و پهن شدن ومیوه هاشون گرچه خیلی کم! ولی درشت و آبدارشده اما جالب اینه که هلوها مزه همه جور میوه میدادن غیر از هلو! چند بار چند تا کارشناس از داخل و خارج اومدن ولی چیزی دستگیرشون نشد تا اینکه خدابیامرز آقا بزرگ که به نفرین و طلسم عقیده داشت تصمیم گرفتن درختای هلو رو از بین ببرن که اونم داستان خودش رو داره و در نهایت فقط پنج تا درخت هلو در انتهای باغ  و نزدیکی تپه های سنگی باقی موند. پنج درخت عجیب و بزرگ و کوتوله که میوه هرکدومشون یه طعمی داشت! هر طعمی غیر از طعم هلو!  من و خواهر برادرام به زودی هر کدوم یک درخت رو صاحب شدیم البته هممون آرزو داشتیم درخت تپه سنگی را صاحب بشیم اما جامالد که زورش از همه بیشتر بود صاحب اون درخت شد! این هم داستان خودش رو داره! بعدش هر کدوم ما با کمک مش داوود یه تخته درست کردیم و به درخت هامون کوبیدیم و اسممون رو روش نوشتیم . همیشه آقاجون ما رو پای درختامون می برد و رشد قدمون رو روی قامت درخت علامت می زد. و از اون به بعد تنها ما پنج نفر بودیم که از میوه کم تعداد این درختها می خوردیم تا وقتی که داداش جامالد رفت!

مابقی داستان را در ماهنامه این ماه طنز و کاریکاتور بخوانید! ....

این داستان ادامه دارد...

قلمنامه 1

مداد پاك كن

قلط نامه غلم!!

بيست و سه ساعت و پنجاه و هفت دقيقه است دارم روي كاغذ فشارت مي دم ، تكونت مي دم ،عقب جلوت مي كنم! هيچي كه هيچي! به خدا اگر فيل بود تاحالا اشكش در اومده بود تو فقط داري خط خطي مي كني ! داري به ريش من مي خندي؟! مي جومت تا جونت در ره(1) اصلا اينقدر گازت مي گيرم تا تمام پوستت ريز ريز شه(2)! بيچارت مي كنم! اصلا مي گذارمت بين دندوناي آسيابم اونوقت خوب فشارت ميدم تا له له بشي!

آخه هرچي مي كشم از دست تو مي كشم! اگر باهات بنويسم فلفل، ميگن(3) تندرويي اگه (3 و نيم)  بنويسم ليمو ، ميگن  ترش رويي اگه بنويسم پياز ، ميگن همش اشك آدم رو در مي ياري، اگر بنويسم سيب زميني ميگن محافظه كاري اگر بنويسم گل ميگن احساساتي اگر بنويسم شوكران ميگن فيلسوفي و اگر هيچي ننويسم ميگن كم كاري!

گازت ميگيرم تا جونت درره! تمام پوستت رو مي كنم و تف مي كنم بيرون بعد اينقدَر(4) نوكت رو(5) فشار مي دم روي كاغذ تا يه چيزي بنويسي !

اي تو روحت(درود)! كه روح ما رو شاد كردي! بيست و سه ساعت و پنجاه و هشت دقيقه است كه دارم مي جوومت(مي جوم تو را) اما هنوز آخ نگفتي ! صبحونه تو رو گاز زدم ، نهار به تو كلف زدم حتي شامم داشتم تو رو نشخوار مي كردم! بابا به خدا اگه درخت سكويا بود شده بود خلال دندون.

تو خلقتت موندم بي وژدان! توي دراز بي ريخت قناص با مغز تلخ و تيره مسخرت !  تا حالا پته چند نفر رو ريختي روي آب _ آب روي چند نفر رو به باد دادي؟! اما اما اما ! تا حالا چقدر سر مسئله آسون و پيچيده  ما رو _ رو سياه كردي ؟ يا غلط حل كردي، يا خط خطي كردي ،يا وقتي حل كردي گفتن غلط زيادي كردي ! اما از حق نبايد گذشت بعضي وقتها هم آبروي ما رو خريدي! ولي نمي دونم چرا اونم وقتايي بوده كه همه به ريش ما خنديدن!

دوسِت دارم (دوستت مي دارم)! نه به خدا جدي ميگم دوست دارم(جدي دوستت مي دارم) ! خيلي دوست دارم(ديگر خيلي جدي دوستت مي دارم) ! چيه نيشت تا بنا گوش باز شده! تو رو نمي گم! پاك كن رو مي گم !

پاك كن رو دوست دارم واسه اينكه : خيلي را حت ميشه باهاش به صورت مسئله ها جواب داد. فقط كافيه چند بار بكشيمش(6) روي هر مسئله اي بعدش انگار نه انگار كه اصلا مشكلي وجود داشته !

پا كن رو دوست دارم واسه اينكه: جور همه تباهي ها و غلطهاي گنده تو رو مي كشه. خودش رو خراب مي كنه! تا اشتباهات تو رو پاك كنه.

پاك كن رو دوست دارم واسه اينكه: ذره ذره آب مي شه ولي صداش در نمي ياد وقتي هم تموم مي شه واقعا تموم مي شه و هيچ رد پايي از خودش ر و كاغذ به جا نمي گذاره ته موندش رو ميندازم(7) دور و يك پاك كن نو بر مي دارم و روز از نو روزي از نو.

پاك كن رو دوست دارم واسه اينكه: واسه پاك كردن هيچ وقت شك نداره هيچ وقت وقتم رو تلف نمي كنه هميشه با اطمينان كار مي كنه هيچ وقت لازم نيست براي كارش فكري بكنه!

پاك كن رو دوست دارم واسه اينكه: همكار خوبيه! كلا روي كارش تمركز داره. وقتي باهاش كار مي كنم بايد همه حواسم با اون باشه. لازم نيست هر چند دقيقه يك بار به مدت نيم ساعت اطراف رو نگاه كنم و براي ادامه كار باهاش با خودم كلنجار برم.

خلاصه پاك كن رو دوست دارم به خاطر اينكه حتي اگه خيلي هم كثيف باشه باز سعي مي كنه همه چي رو تميز كنه. دوستش دارم چون هر رنگي باشه حتي دورنگ هم كه باشه  فقط يه رنگ مي نويسه اونم رنگ بي رنگيه!

 

بيست و سه ساعت و پنجاه و نه دقيقه است دارم...چيه؟ چت شد؟ يه روز ديگه نتونستي دووم بياري؟ بي جنبه! خوب قهر نكن حالا !!! خيلي خوب! باشه حالا لوس نشو.  توكه از اين حرفها پوست كلفت تر بودي ! اي بابا حالا جويدمت كه جويدمت مگه اين اولين باريه كه تو تاريخ جويده مي شي؟ اصلا هر بچه اي كه با تو آشنا مي شه اول ياد مي گيره چطور بجوودت(8) بعد نوشتن ياد مي گيره ! تازشم نيگا كن(9) پاك كنم ، گاز ميگيرن. اين همه ادا اصول در مياره؟ يكم ازش(10) ياد بگير!

اي بابا چه بهونه هاي عجيبي مياري(11) يعني چي نوكم پت و پهن شده لغ شده. ويز شده ليز شده! همين ده ديقه(12) پيش با تراش زلفاتو (12+1)پريشون كردم خيلي خوب باشه اونم به روي چشم! حالا جون هركي دوست داري بيا بنويس! درسته من تند رفتم اما خوب آخه يكم به فكر اين پاك كن بيچاره باش اگه تو ديگه ننويسي اين بي كار ميشه ! اگه ننويسي تندرو ها ، ترش رو ها ، فيلسوفها ، حتي بيكارها هم بيكار مي شن!(13+1) ببين من خوابم مياد يه شبانه روزه نخوابيدم به خاطر من بنويس. بله!!! هان ! گورِ چي؟ حرف بد؟ حرف بد ؟ !!!!  نه نه ! دِ هَ  ! بزنم اون يدونه دندون لغ سياهتم بشكنم؟  بكَنم اون يه لاخ موي سرتو !!!

اي بابا چرا ما با هم جر و بحث مي كنيم؟ راستش رو بخواي مي دونم خسته شدي هزار سال بلكمم(14 و نيم) ده هزار ساله كه داري مينويسي ! مي دونم اذيت شدي آزار شدي دل خون شدي اما بنويس به خاطر لبخند روي لباي اون كوچولو به خاطر دل شكسته اون پيرمرد به خاطر زنبيل وصله پينه اون خانوم كه توي صف نونه به خاطر خدا بازم بنويس هرچند هيچ كس قدرتو نمي دونه!

 اما بازم بنويس!  به خاطر پاك كن بنويس مداد من ! به خاطر پاك كن بازم بنويس!

(فرزان انگار بهار 87 تهران)

غلتنامه ببخشيد لغتنامه:

1: در ره (در برود) 2: ريز ريز شه(ريز ريز بشه)! 3: ميگن(مي گويند.) (3 و نيم) اگه همان اگر است (اگرا نخوانيد بخوانيد اگر . خوب؟)  4: اينقدر(از شاهكارهاي خلقت پارسي در دست نبشته به معناي آن قدر در حالي كه در محاوره به معناي همان اينقدر!) 5: رو(همان را ست. نه يعني همان را است . بابا جان راست و دروغ نه! اصلا به من چه؟) 6: بكشيمِش(آن را بكِشيم روي اين) 7: ميندازم(مي اندازم يا پرتاب مي كنم يا شوت مي كنم) 8: بجوودت(تو را بِجُوَد)  9: نيگا كن(نگاه كن نخواستي هم نگاه نكن!) 10: يكم ازش(يك كمي از ايشان(جناب پاك كن را مي فرمايند)) 11: مياري(مي آري نه آري  نه ها! هشت نه ده هم نه ! اصلا:   مي آوري؟) 12: ديقه(دقيقه هم وزن شقيقه) 12+ 1: زلفاتو (زلف هايت را (توضيح: همه فكر مي كنند مداد كچل است اما در حقيقت يك لاخ مو دارد.)) 13+1: مي شن!(مي شوند!)  14 و نيم: بلكمم(بلكه هم) .