<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستان های روزانه داستان های شبانه</title>
<link>https://thirteenth.blogfa.com</link>
<description>داستان نویسی - داستان خوانی - داستان بازی - خلاصه داستان و داستان و داستان... </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 02 Dec 2013 08:36:31 +0000</lastBuildDate>
<item>
<title>خداحافظ</title>
<link>https://thirteenth.blogfa.com/post/56</link>
<description>نمی دانم چرا دیگر حرفم نمی آید، سکوت در جانم رخنه کرده، امیدهایم مرده، دیگر شاید وقتی نباشد، شاید هم وقتی دیگر بیایم، تا وقتی دیگر می روم، می روم پشت آن کوه سکوتی که ارامش در آن خانه دارد. یک روز یا مرگ باید صفحه آدم را ببندد یا خودش. من آنچه می اندیشم نیستم پس مردم. همه عمرم با خودم صادق بودم همه عمرم در جستجوی حقیقت و دیر یافتمش و دیر فهمیدمش حالا دیگر تکاپویی در من زنده نیست که بخوانم یا بگویم، دنیا با من آن کرد که خواست و به من آن داد که خواست و من</description>
<pubDate>Mon, 02 Dec 2013 08:36:31 +0000</pubDate>
<dc:creator>thirteenth</dc:creator>
<guid>thirteenth.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
<item>
<title>آنهایی که می مانند و نمی روند.</title>
<link>https://thirteenth.blogfa.com/post/41</link>
<description>بعضی وقتها وقتی یک نفر می رود تازه می فهمیم که بوده، وقتی هست آنقدر بودنش فراگیر است که حس نمی کنیم هست راجع به فریدون می گویم، کسی که هرچه از رفتنش می گذرد بیشتر می فهمیمش، بیشتر غصه میخوریم. بیشتر نبودش را حس میکنیم اما وقتی خیلی می گذرد آنوقت تازه می فهمیم تمام این سالها او بود، هیچ کجا نرفته بود، اصلا نمی شد که برود، نمی توانست برود، تازه می فهمیم ما نبودیم ، ما جامانده بودیم. &quot;آتش جاویدان&quot; ای زاده خزان، پائیز فصل من است تو که &quot;مرده و زنده&quot; ات وطن است</description>
<pubDate>Thu, 08 Aug 2013 05:35:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>thirteenth</dc:creator>
<guid>thirteenth.blogfa.com/post/41</guid>
</item>
<item>
<title>لبوی شیرین</title>
<link>https://thirteenth.blogfa.com/post/39</link>
<description>سوز سرد توی شقیقه ام می زد از زیر هد بند پیشانی ام را می سوزاند. تلخی دود گلویم را قلقلک می داد ماسک را با دستم چسباندم دور دهنم که نفس بکشم. بوی گند سرب و گوگرد از فیلتر ماسک رد می شد و تا خود سلولهای خاکستری مخم تیر می کشید. بین جمعیت بی هدف بی خیال دست و پا می زدم . چرخ لبویی را که دیدم خودم را پرت کردم جلویش :آقا یه ظرف لبو بده. لبوی داغ دهانم را می سوزاند. ماسک را کنار زده بودم ،دود و لبو را با هم می بلعیدم همه دهانم می سوخت از گرمای بی حد لبو.</description>
<pubDate>Sun, 30 Dec 2012 18:56:11 +0000</pubDate>
<dc:creator>thirteenth</dc:creator>
<guid>thirteenth.blogfa.com/post/39</guid>
</item>
<item>
<title>به ياد منوچهر آتشي عزيز2مهر 1310-29آبان 1384</title>
<link>https://thirteenth.blogfa.com/post/35</link>
<description>از آنجايي كه هر از گاهي در اين سراي سكوت ياد برخي بزرگان ادب پارسي مي كنم پس از پرويز شاپور دوست داشتني به منوچهر آتشي فراموش نشدني مي پردازم، پيشنهاد ميكنم قبل از مطالعه اين شعر كه تقريبا مطلعش با شاه بيت مرحوم آتشي شروع مي شود شعر مذكور و سرگذشت ايشان را مطالعه فرمائيد. لينك به سرگذشت منوچهر آتشي . لينك به شعر. --------------------------------------------------------- امروز من بهتر مباد از حال ديروز وين آتشي كز جان جانان ،جان من سوخت من مي روم تا شاخه اي</description>
<pubDate>Sun, 20 May 2012 08:24:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>thirteenth</dc:creator>
<guid>thirteenth.blogfa.com/post/35</guid>
</item>
<item>
<title>گاهي اوقات دلم مي گيرد.</title>
<link>https://thirteenth.blogfa.com/post/32</link>
<description>گاهي اوقات دلم مي گيرد، اين گاهي اوقات بيشتر از گاهي رخ مي دهد، اين گاهي اوقات بيشتر در هواي آفتابي شهر قيرگوني شده مان رخ مي دهد. اين اوقات ،گاهي دلم به چيزي گير مي كند، به چيزي گير مي دهد، چه خوب اين گير دادنش،اين گير كردنش به نگاهها نيست، به چشمهاست، به چشمهاي خسته ، و در عمق نگاه مردمان غمگين شهرم سكوتي است دل مرده كه در پشت فريادهايشان مخفي شده. يعني مخفي كه نشده يك جورهايي خفه شده. ياد شهر آفتابي مي افتم آن سوي خليج فارس، شهر شن و آفتاب ، حالا شده</description>
<pubDate>Mon, 30 Jan 2012 07:35:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>thirteenth</dc:creator>
<guid>thirteenth.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>و استيو جابز رفت</title>
<link>https://thirteenth.blogfa.com/post/31</link>
<description>و استيو جابز رفت، و ما هنوز نمي دانيم چرا، براي رفتن چنين انسانهايي اندوهگين مي شويم؟ چون آنها براي ما كاري كردند. و ما هيچ كاري براي آنها نكرديم! و هنوز نمي دانيم چرا، براي آنها كه هنوز درميان ما هستند كاري نمي كنيم! و استيو جابز و استيو جابزها از ميان ما مي روند، و ما ميگوئيم ديگر هيچ كس جاي آنها را نمي گيرد، اما اندوهگينيم. چون مي دانيم داريم دروغ مي گوئيم. چون مي شناسيم افرادي را كه براي ما كاري كردند و ما هيچ كاري براي آنها از دستمان بر نمي آيد.</description>
<pubDate>Mon, 10 Oct 2011 07:23:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>thirteenth</dc:creator>
<guid>thirteenth.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>دلم براي مظلوميت گاليله ميسوزد!</title>
<link>https://thirteenth.blogfa.com/post/30</link>
<description>اين چند وقته همش دلم مي سوزد، هي بغضم مي گيرد ،هي به گور پدر خودم مي خندم. البت خيلي عصبيت در من بروز نكرده هنوز، يك مقدار چشم چپم تيك گرفته نصف موهايم سفيد شده، گاهي هم مي نشينم يك كيلو تنقلات مي خورم كه عصبيتم بروز نكند. هنوز تا اينكه كاملا ديوانه شوم راه درازيست. اما من هرگز خسته نمي شوم و همچنان پاي در راه مي فشارم هر بار هم به خودم مي گويم مگر من چه از گاليله كمتر دارم؟ گاليله در عصر حكومت ديني زندگي مي كرد، من هم در عصر حكومت ديني زندگي مي كنم،</description>
<pubDate>Sat, 01 Oct 2011 07:52:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>thirteenth</dc:creator>
<guid>thirteenth.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>آخرين تغييرات نگارش داستان پارسي</title>
<link>https://thirteenth.blogfa.com/post/23</link>
<description>کاربر:Farzanengar از ویکی‎نسک، کتاب‌خانه آزاد. ویرایش راهنمای نگارش متون و داستان پارسی ویرایش به نام پروردگار زیبائیها 1- مقدمه 2- داستان چيست 3- عوامل موثر در داستان پردازي 4- از كجا شروع كنيم 5- به كجا خواهيم رسيد 1- مقدمه پدید آورنده! کاری که یک نویسنده خوب انجام میدهد گاهی تعجب همگان را بر می انگیزد . ما در ادب پارسی جای زیادی برای چنین مانورهایی داریم. آنچه نویسنده می نگارد با آنچه خواننده می خواند تفاوت بسیار دارد! تفاوت اصلی در نحوه هدایت داستان</description>
<pubDate>Tue, 31 Aug 2010 08:19:51 +0000</pubDate>
<dc:creator>thirteenth</dc:creator>
<guid>thirteenth.blogfa.com/post/23</guid>
</item>
<item>
<title>بايد روي سر شما هم سبز شود تا بفهميد.</title>
<link>https://thirteenth.blogfa.com/post/22</link>
<description>بايد پيشرفت . نه از آن جهت كه نمي توان پس كشيد به اين دليل كه اگر پيش نروي سقوط مي كني. اصلا اينجا ايستايي معنايي ندارد. بگذاريد رك و پوست كنده برايتان مثال بزنم تا متوجه شويد. شما حكم يك آدم بي گناه را داريد كه داريد توي خيابان قدم مي زنيد بعد مي بينيد دو نفر دارند چپ چپ نگاهتان مي كنند اولش مي ترسيد بعدش خيلي مي ترسيد بعد مي بينيد آن دونفر دنبالتان راه مي افتند بعد شما شروع به تند تر رفتن مي كنيد به اولين شرطه اي كه مي رسيد.</description>
<pubDate>Sat, 24 Jul 2010 06:23:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>thirteenth</dc:creator>
<guid>thirteenth.blogfa.com/post/22</guid>
</item>
<item>
<title>روايت زنداني و زندانبان</title>
<link>https://thirteenth.blogfa.com/post/20</link>
<description>يك روز گرم مكزيكي بود شايد هم يك روز سرد روسي يك نفر داشت با خودش نجوا مي كرد و مي ناليد. اندر خموشي محبس بسي حكايتهاست ، كه گر خموش نباشي تو را شكايتهاست و اگر خموش باشي تو را رفاقت ها ، اما از رفاقت چنين خرسي با آدميان هيچ عايد نمي شود جز زخم سر و اشك چشم. خدا حفظش كند بزرگتري را كه هميشه مي گويد خدمت خر كردن دستمزدش گوز است و لگد. زنداني سرش را به ديوار گذاشت و نفسي عميق كشيد. زندان بان در حالي كه ران مرغي به نيش مي كشيد پوزخندي تحويلش داد و با دهان پر</description>
<pubDate>Sat, 02 Jan 2010 06:56:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>thirteenth</dc:creator>
<guid>thirteenth.blogfa.com/post/20</guid>
</item>
</channel>
</rss>
