X
تبلیغات
داستان های روزانه داستان های شبانه - داستان پرتقال
داستان نویسی - داستان خوانی - داستان بازی - خلاصه داستان و داستان و داستان...

زندگی یافتن سکه ده شاهی در جوی ... ای بابا کدوم سکه ده شاهی الان اسکناس پنج هزارتومنی هم که پیدا کنی به حساب نمی یاد! همینطوری که با خودم حرف می زدم به پرتقالی نگاه می کردم که داشت روی آب جو برای خودش غلط می خورد و می رفت معلوم نبود قرار بود نصیب کدوم بدبخت بشه؟ یه دفعه دوتا بچه مدرسه ای که کیفهاشون رو ول کرده بودن و مشغول دعوا با هم بودن متوجه پرتقال شدن یکیشون که گردن کلفت تر به نظر میرسید یقه اون یکی رو که از کنار بینیش کمی خون بیرون زده بود رو ول کرد و پرید تو جوب تا پرتقال رو بگیره؟

یاد ظرف پرتقالی افتادم که  روی زمین گذاشته بودن!
راستی چرا فقط پرتقال؟ والا مغازه ها که قیمت خون ننه بابا شون میوه میفروشن ! آقامونم دیر از سرکار برگشت نرسیدیم بریم تره بار دیگه به بزرگی خودتون ببخشین! حرفای شهلا خانوم که تموم شد! حسن علی خان از تو اتاق داد زد هرچی به این خالت میگرم بابا نداره بیا بکَن ! گوش نمیده.نمیفهمه آقا نمیفهمه از کجا میاد! بعدشم همین دوهفته پیش من سیب خریدم کیلویی پونصد تومن دیروز رفتم تره بار میگه سیب شده کیلویی هزار تومن . آخه من دردم رو به کی بگم؟ بعد میگن تورم بیس درصدی شده ای تو روح پدر اون معلم ریاضیشون که جمع و تفریقم یادشون نداده من خودم حساب کردم دویس درصدی میشده حالا ا... و اعلم! خالاصه دیدم پرتقال ارزونتر بود خریدم! اه این زیرشلواری من کجاس پس خانوم؟ همونجا کنار رختخوابا ! من چشم دوختم به پرتقالای لک دار توی ظرف ! حسن علی خان در حالی که کمر بیجامشو بالا می کشید سینشو صاف کرد و وارد اتاق شد و نشست کنار من. پرتقال بفرمائین!ویتامین داره میگن برا سرما خوردن خوبه و دوباره سینشو صاف کرد. نه ممنون میل ندارم! بخور دیگه لوس بازی در نیار!من هم سن تو بودم بلانسبتت یه گاودرسته رو میخوردم.

یدونه پرتقال برداشتم و گذاشتمتوی پیش دستی  کنار دستم. گفتم بلانسبت.


حسن علی خان تکیه زد به پشتی و سرفه ای کرد و گفت بعله بلانسبت گاواش خیلی خر بودن اون موقع ها! و در حالی که خودش را می خواراند ادامه داد تو هنوز جوونی نمیفهمی من چی میگم ! هنوز زن نگرفتی! خاله شهلا گفت: نکن مرد!زشته! و بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت! چی ؟ کی زشته؟ من کجام زشته؟ کجا میری حالا؟ من می رم شام درست کنم! نه خاله جون نمی مونم! یعنی که چی میخوای بگن پسر خواهرش بعد این همه مدت اومد یه شام نگهش نداشتن!واه واه واه جواب آبجیمو چی بدم؟؟؟ خجالت بکش!!! سرم رو پایین انداختم و گفتم خاله جون برای شام یه وقت دیگه میام اومدم خودتون رو ببینم! حسن علی خان داد زد آی بچه بیا این تلویزیون صاحاب مرده رو روشنش کن! خاله شهلا از داخل آشپزخونه داد زد ! داره درس میخونه فردا امتحان داره! حسن علی خان داد زد خوب داشته باشه ماهم بچه بودیم درس میخوندیم تازه با بابای خدابیامرزم می رفتم سر کار! هی هی هی ... و آهی کشید و ادامه داد یاد اون روزا بخیر! چه دورانی داشتیم! بابا ما از بچگیمون صبح تاشب کار میکردیم! مثل این بچه قرتی ها نبودیم که هروقت بهشون میگی دوتا نون بگیر میگن درس داریم !!! ای تو روح پدر این چی چیه !!! همین تکنولورژی ... من کمی سرخ شدم. سرم را پایین انداختم! خاله شهلا از آشپزخونه داد زد من هرچی میگم مرد یه تلویزیون کنترل دار بخر تو این گوشش فرو نمیره! حسن علی خان در حالی که دولاخ موی باقی مانده روی فرق تاسش را مرتب میکرد سرش را تکانی داد و زیر لب گفت: بعدش میگن نگو نمیفهمه ... استغفرا... هی بابا ما می رفتیم مردسه صبح تا ظهر عینهو خر کتک میخوردیم ظهر تا عصرم می رفتیم در مغازه آقای خدابیامرزم یادش بخیر دستش خیلی سنگین بود یکی می زد زیر گوشم تا دوروز سرگیجه داشتم . آخ کجایی بابا دلم برا زدنات تنگ شده! آره بعدشم می رفتیم خونه جریمه می نوشتیم تا نفصه شب! آخ یادش بخیر ننه خدابیامرزم چقدر بهم میگفت: پسرم درس بخون ! بزمجه درس بخون ! پدرسگ درس بخون! نشد که نشد این مزغ ما نکشید! خاله شهلا در حالی که از آشپزخانه بیرون می آمد به سمت تلویزیون چوبی قدیمی رفت و آن را روشن کرد. بعد به من رو کرد و گفت: خاله جون شما باسوادی چهار تا کلاس درس خوندی به این مرد میگم برو یه کامپیوتر قسطی بخر بزار این بچه پیشرفت کنه . علی پسر خاله شهلا تا این را شنید از اتاق بیرون دوید و گفت: بابا بابا کی کامپیوتر میخری؟ من شونه هام رو بالا انداختم. حسن علی خان چشمهایش را تیز کرد و زل زد توی چشم علی و گفت: به به به پسر بابا چه عجب تشریف فرما شدین! موش زبونتو خورده سلام کنی؟ بزمجه! علی گفت: من خودم در رو برای پسرخاله باز کردم تازشم یه کتاب داستان هری پاتر هم برام خریده خیلی هم تشکر کردم سلامم کردم بهش. بگو کی کامپیوتر می خری برام؟ حسن علی خان پرتقال توی پیش دستی من رو برداشت و پرت کرد طرف علی و گفت: ای بی پدر , پدر سگ! یادت رفته به ما سلام کنی کامپولوترم میخوای! من مگه رو گنج نشستم ارد میدین تو و ننت به من؟ پرتقال به پشت علی خورد و کمونه کرد و از لای پنجره نیمه باز بیرون رفت ! علی زد زیر گریه خاله شهلا علی زد پشت دستش و درحالی که علی رو بغل می کرد گفت: آخ آخ آخ به بابا سلام نکردی؟؟؟ بدو برو بابا رو بوس کن معذرت بخواه! علی پاشو زمین کوبید و گفت: نموخوام! میگه نمیخره ما همه بچه های مدرسمون ماهواره دارن من کامپیوترم ندارم! من معذب شدم , گفتم: بچس! گناه داره ! حسن علی خان خیلی عصبانی به من چشم غره ای رفت و گفت: دِ این چیه براش خریدی کتابای مزخرف! همین چیزا رو میخونن به بزرگترشون احترام نمیزارن دیگه همین تام و جری و پاتر و همینا دیگه این غربیها که به بچه هاشون آداب معاشرت یاد نمیدن که!!! ما که اینا رو نخوندیم و بابا ننمون جلومون رو گرفتن این شدیم وای به حال این بچه قرتیا! با ترس جواب دادم اما به نظر من غربیها سیستم آموزشی خیلی پیشرفته ای دارن و در حالی که آب دهنمو قورت می دادم ادامه دادم و ... و ... تازشم کی گفته به بچه هاشون ادب یاد نمیدن؟؟؟ شوهر خاله دندونهاشو به هم سابید و خواست چیزی به من بگه که اون رو قورتش داد و بعد رو کرد به خاله شهلا و گفت: زن هرچی بهت میگم به این جوونا نباید رو داد تا بهشون میگی دوکلاس سواد دارن زودی جوگیر میشن! د آخه نمیبینی این بچه قرتیا که دوماهه رفتن اروپا همشون تیکه های خارجی بار ما میکنن! کره خرها ! من شنیدم بچه های خارجی از کوچیکی خارجی حرف میزنن ! ببین اونا دیگه چقدر غربزدگی ان! من خندم رو فرو دادم و گفت: حسن علی خان اونا به زبون مادریشون حرف میزنن! حسن علی خان گفت: آخه این چه زبونیه که هیچ تنابنده ای نمیفهمش؟ من سرم رو تکون دادم و گفتم : حسن علی خان این حرفا رو نزنین حداقل جای دیگه نگین! اونا آدمای خوبین دروغ نمیگن بچه هاشونم نمیزنن! زبونشون با ما فرق داره فرقای دیگه ای هم دارن اما به هر حال اونها شیوه زندگی خودشون رو دارن ما هم شیوه زندگی خودمون رو! خاله شهلا در حالی که از گریه کردن علی ناراحت شده بود با نا رضایتی گفت: آقا شما الان عصبانی هستین من میرم یه شربت بیارم بخورین خنک شین! و بعد با نارحتی به علی گفت: دِ بسته تو هم دیگه ول کن منو چسبیدی بهم برو از بابات معذرت بخواه !!! علی با ناراحتی جلو آمد و در حالی که سرش پایین بود گفت:ببخشین! حسن علی خان بازوی علی را گرفت و او را جلو کشید بعد لپش را ماچ کرد و با خنده گفت سلامت چی شد کره خر؟ سلام!!! برو برو سر درس و مشقت فردا برا خودت یه خری بشی! برو پدرسگ برو!ببینم وضع تعمیرگاه چطوره!شاید ماه دیگه یه کاری برات کردم! علی خندید و رفت. من گفتم البته معذرت میخواما به من مربوط نیست اما این حرفایی که شما میزنید ...! حسن علی خان خندید و محکم پشتم زد و گفت: بابا جان شما هنوز جوونی کلت داغه نمیفهمی بعدا که خودت پدر شدی میفهمی چقدر با این توله سگا سر و کله زدن سخته! من سرم رو پایین انداختم و زیرلب گفتم بعله... تلویزیون داشت میز گرد نشون میداد از همون میزایی که گرده و سه چهار نفر پشتش دارن حرف میزنن! حسن علی خان گفت ای بابا این تلویزیونم که هیچوقت هیچی نداره بعد داد زد خانوم این فیلمه رو کدوم کانال میده؟ خاله شهلا از آشپزخونه داد زد نمیدونم فکر کنم سه میده! حسن علی خان زیر لب گفت ای بابا اینا که همین جوری یه ریز دارن فک میزنن! یدونه پرتقال از داخل ظرف برداشت و گفت خوب شما چه میکنی؟ من از جا پریدم و گفتم : خوب شد یادم افتاد! راستی من یه کاری داشتم بابا گفتن سلام برسونم بگم ماشین مدیر شرکت خراب شده فردا میخوان بیارنش تعمیگاه اما میخوان زود کارشون رو راه بندازین خلاصه آبرومون رو حفظ کنین! حسن علی خان گفت: خوبه دیگه دستوری فرمایشی پیغامی پسغامی دستوری نداشتن آقای رئیس! من سرم رو پائین انداختم! خوب باشه بگو فردا طرفای ظهر بیارنش! من دیگه باید برم! کجا؟ پرتقالتو بخور! به پیش دستی خالی اشاره کردم و گفتم صرف شد ممنون!از جام بلند شدم خاله شهلا از آشپزخونه بیرون اومد و گفت: خاله جون نموندی که شام گذاشتم! به ساعتم نگاهی کردم و گفتم : نه خاله جون خیلی تا شام مونده منم باید برم به درسام برسم.

نفس عمیقی کشیدم دستم رو کردم توی جیبم و یه دستمال تمیز در آوردم . رفتم طرف پسری که دماغش خون آلود بود و خواستم بهش کمک کنم که دستم را کنار زد و هلم داد عقب و داد زد برو پی کارت بینیم. و کیف خودش و کوله پشتی اون یکی پسری که باهاش دعوا میکرد و برداشت و دوید دنبال اون یکی و داد زد وایسا وایسا تنها خور بدبخت!

خندم گرفت تو دلم گفتم : بدم نمی گفت حسن علی خان با این ...  زندگی علکی علکی سخت شده!

+