Thirteenth

Personal Notes

متولد

برای یک متولد ماه تیر رنگها با بقیه ماهها متفاوتند، هنوز بهارش تمام نشده و زمانی که چشم به دنیا باز می کند اطرافش پر است از سبزی و رنگارنگی طبیعت، گاهی پیش خودم فکر می کنم آدم فقط باید در ماه تیر به دنیا بیاید، نه اینکه تعصبی داشته باشم روی ماه تولد فقط حس می کنم اینطور بهتر است، یعنی سه ماه اول زندگی آدم کلا تعطیلات است. وقت سفر است و وقت میوه های شیرین و آبدار، بچه ماه تیر بچه شیرینی است، به نظرم طعم شلیل می دهد، جالب است که من بیشتر خاطراتم و بیشتر نوستالژی ام بر می گردد به فصل تابستان، بعضی وقتها پیش خودم فکر می کنم اصلا کودکی های من فصل دیگری نداشت.

همیشه عاشق آفتاب بودم، ساعتها زیر نور خورشید می نشستم، گرمای آفتاب کم کم تنم را گرم می کرد کله ام که حسابی داغ می شد دست که لای موهایم فرو می کردم آنقدر حرارتش زیاد بود که نمی توانستم دستم را بیشتر از چند ثانیه نگه دارم، کمی سرم گیج می رفت بلند می شدم از حیاط می رفتم داخل خانه، کارتن نوارها را بر می داشتم شروع می کردم می چیدمشان پشت سر هم آن وقتها نمی دانستم دومینو چیست اما خوب عاشق این بازی بودم یک بار یادم هست هرچه دم دستم آمد که می توانستم بچینم پشت هم از کتاب تا نوار گرفته توی سالن پذیرایی دنبال هم ردیف کردم، وقتی مادر خسته و کوفته به خانه برگشت قیافه اش دیدنی بود.

اما همیشه دوباره از سایه به آفتاب پناه می بردم، عاشق این بودم که بی پروا در سرازیریها بدوم، یادم است هر هفته می رفتیم توچال در مسیر برگشتن مثل خل و چلها دستهایم را باز می کردم و سرازیری را می دویدم پائین. از خنکای هوا از نداشتن تعادل از خطر سقوط لذت می بردم.

تابستان زندگی من همان دوران شاد و بی پروا و پرطاقت کودکیهایم بود، زمانی که سیاست زندگی ام این بود که از روزم نهایت لذت را ببرم گاهی همه سیبهای جامیوه ای را خالی می کردم جلویم وسط سالن پذیرایی و همه اش را تا دانه آخر می خوردم، عجیب بود آن وقتها هیچ جوری دلدرد نمی گرفتم اگر هم گرفته باشم الان یادم نیست.

یادم هست اما، مادر از چهار سالگی به من خواندن یاد داده بود و من برای فامیل یک سطر روزنامه می خواندم و آنها با تعجب نگاه می کردند، جایزه اش یک پنج ریالی بود، با این پنج ریالی برای سه سال از چهار سالگی تا هفت سالگی می رفتم شیرینی فروشی سر خیابان از پله های مرمری اش بالا می رفتم و در شیشه ای بزرگش را باز می کردم، یک بستنی میوه ای می گرفتم،بستنی تشکیل شده بود از سه تا کره سردو خوش طعم اولی که زودتر می خوردم زرد رنگ بود و طعم موز داشت دومی سفید بود و وانیلی، همیشه همه طعمهای بستنی را زودترمی خوردم و بخش شاتوتی اش را دیرتر تمام می کردم، نه چون خوش طعم تر بود، اتفاقا خیلی ترشی اش را دوست نداشتم اما یادم هست از همان کودکی هرچه دوست نداشتم را هم می خوردم فقط خیلی دیرتر تمامش می کردم. شاید الان هم همانطور باشم شاید همینجوری است که از این سکوت زجرآور از این ترس مهیب از این برلبه تیغ قدم برداشتن از این خفه خون گرفتن لذت می برم.شاید به همین خاطر است که حالا که به نیمه پایانی عمرم رسیدم پائیزش تمام نمی شود.

بگذریم، هفت، هشت سال داشتم که یک بار با مادر رفته بودیم شیرینی فروشی و من طبق معمول بستنی خواستم و آقای فروشنده به مادر گفته بود این پسر شما سه سال است با پنج ریال از من بستنی می خرد. یادم نمی رود نگاه مادرم را ، رو به من کرد و گفت: بستنی شده پنج تومن. این اولین باری بود که مفهوم واژه تورم را به من گوشزد می کردند ولی یادم است تا سالها آن را نمی فهمیدم، این که چرا باید چیزی گران شود.

همیشه از کودکی تا به امروز در درک تناقضات مشکل داشتم همیشه درسهایی را که منطقی بودند را خوب می فهمیدم یادم است یک بار در درس اجتماعی بیست گرفتم برایم ساده بود چون به صورت خالص پر بود از اصول بدیهی و قابل یادگیری اما با بقیه درسها اینطور نبودم حتی یادم هست گاهی در درس علوم و بعدها فیزیک و ریاضی جوابی را می نوشتم که فکر می کردم درست است با اینکه می دانستم در کتاب چیز دیگری نوشته شده. 

عجیب است که من هنوز در پی کشف خودم هستم و در پی کشف دنیای اطرافم، اما این اکتشاف عجیب و دردناک یک طرف شیرینی ماه تیر یک طرف دیگر. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 21:53  توسط F.E  |