تبليغاتX
داستان های روزانه داستان های شبانه
داستان نویسی - داستان خوانی - داستان بازی - خلاصه داستان و داستان و داستان...

بهار من نمي آيي؟

 

بهار من كجايي كه

به تن زجريست زنداني

به دل ترسيست پنهاني

دلم خسته است

ميداني؟

و اين تنهايي سوزان

و اين خاموشي مشكوك

شب سرد زمستان است مهمانم

چرا با من نمي ماني؟

بهار من ،سكوتي در گلو مردست

صدايي در دلم گفته است

كه از چشمم برون خفتست

خوابي تُرد

ميداني؟

همين امروز فهميدم

كه فردايم شده ديروز

خودم را مي فريبم باز مي آيي

به روياهاي پنهاني

شكسته آرزوهايم

گسسته بند رويايم

هنوزم زنده با اميد فردايم

چرا كه  مركز ادراك من قلب است

ميداني؟

نشانش لكه خوني است

خشكيده

كه بر ديوار پوسيده

و خون از كهنگي سبز است ،اميدم

نه از  چشمان باراني

و ديگر رنگ شادي نيست

و رنگ شاد يك رويش

نشان عمق يك زخم است

ميداني؟

سكوتي تلخ در باغ است

شبي خاموش و مرموز است

براي جيرجيرك ها

دلم تنگ است حيواني

شباهنگم نمي خواند

و جغدي نيست در باغم

سكوتم مرده در اندوه

فروغم مرده درافسوس

ميداني؟

كه فرق خشم با شادي

وفرق عشق با نفرت

در اندوهي است پنهاني

سكوتي سخت سنگين است

غروبي سخت غمبار است

طلوع مرگ خورشيد است

وقوعي تلخ در پيش است

ميداني؟

وقوعي تلخ در پيش است

نه سهم رويشي مانده

نه راه پويشي مانده

نه حتي چالشي مانده

همه در خيزش مرگند

انگاري

سكوتي نيست، افسرده

طلوعي نيست، دلمرده

شب تلخ فراموشي

سپاهي بر جنون مرده

سواري بر عبس خفته

شب سرديست اميدم

شب سرديست

ميداني؟

بخوان با من تو هم شعر غروبت را

اگر بيدار ميماني

بمان بامن  كه من مهمان اميدم

و چون اوج خوش يك شعر مي مانم

توهم اوج تغزل را به نام عشق

ميخواني؟

بخوان با من بهارم كه

خروشي پير در خواب است

سكوتي بر لب آه است

شبي دلتنگ خورشيد است

دلي دلگير از ماه است

ميداني؟

بهاري گرم در راه است

صدايي بر لب اميد

سحر با باد مي تازد

به سوي مشرق خورشيد

دلي از شوق مي جنبد

تني از عشق مي لرزد

خداوندا پناهم باش

در اين اميد پاياني.

 

فرزان انگار

اسفند 90


+ نوشته شده در  3 Mar 2012ساعت 4:57 AM  توسط فرزان انگار  |